تبليغاتX
به بهانه ی ...
روزها همین جور به سرعت سپری می شوند، شنبه ها مثل برق و باد جمعه می شوند و این عمر ماست که می گذرد... گاهی وحشت می کنم، از این سرعت عجیبی که دارد، انگار ایستاده باشی در انتهای مزرعه ای و آتش از سر دیگر مزرعه شروع به سوزاندن کشتت بکند و هر لحظه به تو، به آخر مزرعه نزدیک تر شود... دیر یا زود این آتش همه ی مزرعه را خواهد سوزاند و تمام...

به آدمهای بزرگ فکر می کنم، آدمهایی که در همین مدت عمرشان کارهای بزرگ کرده اند و چیزهای بزرگ به دست آورده اند، چه در زمینه ی مادی و چه در زمینه ی معنوی... همیشه غبطه می خورم به این آدمها و از این همه کاهلی خودم کلافه می شوم

فهرست کارهایی که می خواهم انجام دهم کم کم دارد به اندازه ی قدم بلند می شود! اما صرف نظر از وقت که برای انجامشان نیست حال و حوصله ی انجام خیلی شان را هم ندارم...

امیدوارم که شما وقت، انگیزه و حوصله ی انجام کارهای باارزش را داشته باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 10:25  توسط ریحانه  | 

ماه آذر براي من يادآوري خاطرات زيادي است، خاطراتي كه در كل بايد در بخش خاطرات تلخ، با برچسب " آرزو مي كنم هرگز تكرار نشود" بايگاني شود... چند روز قبل به خاطر دوستي مجبور شدم سري به اين بخش از بايگاني بزنم، از لابه لاي سطور خاطراتم مهمترين وقايعش را به انضمام شرحي كامل از زخم هايي كه بر روح و روانم گذاشت استخراج كنم، يك يك آنها را بازگو كنم و رنج شنيدنشان از زبان خودم را به جان بخرم... بعد مجبور شدم بنشينم و مشابه اش را -سطر سطر و حتي كلمه به كلمه- از زبان كسي ديگر بشنوم، تماشا كنم كه يكي يكي ماجراها از جلوي چشمم رژه بروند، خودنمايي كنند و من فقط به تلخي بخندم...

مجبور شدم در جواب تك تك حرفهاي دوستم، از لاي خاطرات تلخم يكي يكي موردي را بيرون بكشم، كاملاً آن را براي دوستم به تصوير بكشم، زخمي را كه بر روحم زده برايش توصيف كنم بعد برايش بگويم كه آن جراحت را چه طور، با چه مرهمي بستم، با چه نخي و چگونه بخيه كردم، چه قدر منتظر ماندم تا به زخمي التيام يافته تبديل شود و از آن تنها ردي بر روحم باقي بماند... مجبور شدم به تفصيل توضيح دهم كه چطور مانع از عفوني شدنش شدم و چه دردي كشيدم در تمام مدت درمان...

عجيب نيست كه هنوز بعد از چند روز حالم سر جايش نيامده، حس مي كنم كه دستم را برده ام توي ظرفي پر از آب لجن آلود كه مدتها طول كشيده بود تا لجن هايش ته نشين شود، و حسابي به هم زده ام ... حالا همه ي آب دوباره آلوده شده ...

با اين حال چون مدتهاست با خودم قرار گذاشته ام كه حتي دردناكترين وقايع زندگي را بدون اين كه درسي از آن بگيرم سپري نكنم اين حال زار خانمان سوز را هم تجربه اي قابل تأمل مي دانم و لا به لاي اشكي كه نمي ريزد و تلاطمي كه حتي خود را در چهره ام هم نشان نمي دهد نكاتي پيدا مي كنم تا به بخش "يادم نرود" هاي ذهنم بسپارم...

ذهن منطقي رياضي من هميشه و در هر اتفاقي دنبال منشاء ميگردد و از هر شكست دنبال اولين ترك، اولين تركي كه اگر حواسم به آن بود نبايد مي گذاشتم به فرو ريختن كل ساختمان منجر شود... اين روزها كه دور و برم اتفاقات جورواجور مي افتد كه بي شباهت به فرو ريختن ساختمانها و شكست سد ها نيست عجيب معادلات تعادل در ذهنم رژه مي روند، فاكتورهاي مؤثر خودنمايي مي كنند و نقاط ضعف مدام بزرگنمايي مي شوند... اين الگوريتم ذهني را مي توانم به تمام وقايع زندگي ام هم بسط بدهم. كوچكترين اتفاق مرا مي كشاند به سمت "چرا" هاي بسيار...

و شايد بخش دلپذير ماجرا همين بخش باشد... اين روزها مي توانم ورق ها سياه كنم از اين همه نكته كه بي وقفه رونمايي مي شوند پيش چشمانم، اين روزها كه منصف تر شده ام از پيش و مي توانم از بين سالها ي زندگي ام نقاط عطفش را موشكافانه انتخاب كنم، زير ذره بين بگذارم و سهمم را در شكست ها و پيروزي ها پررنگ تر ببينم روزهاي خوش زندگي منند... اين روزها همچنان روزهاي منند بي اغراق...

اين روزها اولين ترك ها را روي ديواري كه آوارش سالها آرامشم را به هم زد پيدا  و شناسايي كرده ام و اعتراف مي كنم كه در واكنش به اين ديدن و دانستن لبخند مي زنم، نه از ناچاري كه از سر رضايت... و اين روزها تلاش مي كنم كه جلوي اولين ترك هايي كه مي توانند سالها آرامشم را برهم بزنند بگيرم، گرچه اين ترك ها هيچ شباهتي به آنچه قبلا ديده ام ندارند، اما آنقدر كه يادم مي آيد سالها قبل كه اولين اشتباهات را مي كردم هم كم و بيش مي دانستم كه ماندن در آن مسير مي تواند دير يا زود آزارم دهد، پس اين بار به تجربه اقتدا مي كنم و مي پذيرم كه بعضي از چيزها -اگر نخواهيم بگوييم خيلي از چيزها- در زندگي دست ما نيست، بي خود نبايد برايشان شاخ و شانه كشيد و به مبارزه طلبيدشان، بعضي چيزها را بايد پذيرفت تا خيلي از داشته هايمان را بي دليل از دست ندهيم... حتي در جنگ هم گاهي وقت ها تسليم شدن بهترين راه است...

خدايا... گفتم كه تمرين "مسلماني" مي كنم، من "تسليم" ام، "تسليم"

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 10:57  توسط ریحانه  | 

اين چيزها در ذهنم مي چرخند... كم كم دارم سرگيجه مي گيرم! :

1- بعضي تجربيات توي زندگي تجربيات تلخ به حساب مي آيند، از تلخي شان كه بگذري، درس اند و حياتي... مثل دارو مي مانند، داروهايي كه گاهي تلخي شان آزار دهنده است، اما بايد خورد تا از بيماري جان به سلامت برد...

2- اگر هميشه همه چيز خوب و خوش باشد آدم يادش مي رود كه از خوبي ها لذت ببرد و به خاطرشان شكرگزار باشد، گاهي بيماري، ناكامي يا هر چيز ناخوشايند ديگر لازم است كه آدم قدر داشته هايش را بداند.

3-وقتي ادعايي مي كني، پايش بايست... اگر اهل ايستادن نيستي ادعايي نكن...

4- آدمي هرگز هرگز هرگز از وسوسه در امان نيست...

5-مهم نيست در بازي ٍ زندگي غول هايي كه بايد با آنها بجنگي چه هستند، مهم اين است كه تو چگونه مي جنگي و از ابزارهايي كه براي اين كار در اختيار داري چگونه استفاده مي كني... يادت باشد كه هيچ كدام از اين غول ها "غول مرحله ي آخر بازي" نيستند، هميشه تا زنده اي ممكن است پشت هر در، پس هر پيچ مسير و خلاصه هر جا غولي كمين كرده باشد...

6-تنها وقتي به كسي مي شود كمك كرد كه فرد واقعاً بخواهد كمك آدم را بپذيرد... اگر دست دراز شده ي تو را براي كمك پس مي زند يا نمي گيرد تقصير از تو نيست...

7-گاهي بايد براي استراحت هم كه شده، از تلاش براي شنا كردن در خلاف جريان آب دست كشيد، اين كه بتواني جايي كه هستي بماني و نيرويي ذخيره كني هم فكر بدي نيست!

و ....

با وجود همه ي اين افكار گيج كننده من همچنان خوب خوب خوبم و كماكان از خوشي سرشار (فكر مي كنم دارم حسابي پوست كلفت مي شوم!!!)


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 8:43  توسط ریحانه  | 

گاهي از هجوم احساس خوب وحشت مي كنم... از اين كه اين روزها اينقدر خوبند كه هيچ غمي نيست مي ترسم... مي ترسم كه جسم و روحم دچار بيماري شده باشد كه اين همه زخم را كه هست و مي شود ديد حس نمي كند... مي ترسم مرده باشم! حال اين آدمها را دارم كه در فيلم ها مي بينيم روح شده اند و خودشان هنوز خبر ندارند بعد يك دفعه يكي از داخل بدنشان رد مي شود و يكباره متوجه مي شوند كه "اي دل غافل! من مرده ام!!!"... مي ترسم آخر يكي از من رد شود به همين زودي ها!!!

مي ترسم از وضوحي كه اين روزها تصوير دنياي اطراف دارد، اين كه پس هر اتفاق كريه المنظر دردناك طاقت رسا براي من نه كراهت منظر معنايي دارد و نه درد و نه طاقت فرسايي، بلكه انگار همه روشني و زيبايي و عبرت است كه دارد خودي نشان مي دهد... باور كنيد مي ترسم روح شده باشم!!!

اين روزها كه پشت هر خبر ساده ي دلگير –كه ما شاء الله هر روز اگر بيشتر نشود كمتر شدني هم در كار نيست- انگار صدايي آواز سر داده كه اين كه مي بيني همه ي ماجرا نيست، اصل قصه چيز ديگري و جاي ديگري است از اين شنيدن ها مي ترسم...

كم كم دارم مي فهمم اين حرف كه احساس درد نعمت بزرگي است حرف پرمغزي است... درد كه مي كشي ناله مي كني، داد مي زني و شايد اينطوري بتواني جلوي كسي كه دارد زخمي ات مي كند را بگيري، شايد بتواني جلوي خودت را بگيري كه اين جور بي محابا ادامه ندهي كاري را كه مشغولش بودي، شايد بتواني كسي را براي كمك كردن بخواهي ...

اما اين كه درد نكشي، يا اگر بكشي به نظرت هنوز خيلي كمتر از حد تحملت باشد  هيچ خوب نيست چون مي گذاري هر بلايي سرت بياورند و بعد يك باره چشم باز مي كني مي بيني جسمت يا روحت يا هردو آنقدر زخم خورده كه معلوم نيست به اين زودي ها بتواني روي پايت بايستي .

من اين را تجربه كرده ام... زخم خوردن و تاب آوردن، نه كه متوجه نباشم كه زخم مي خورم، باور داشتم كه بايد تحمل كنم، ناله هايم به خاطر درد كشيدن هايم را در درونم خفه كردم، پشيمان نيستم، اما ... مدتها طول كشيد كه اين زخمها ترميم شد و هنوز زخمي مانده كه مي ترسم تا روز حساب نرسد و خوب تلافي اش را در نياورم خوب نشود... نبايد گذاشت كار به اينجا بكشد... اگر شما هم حس مي كنيد روح شده ايد و درد برايتان زيا معنا ندارد لااقل چشم هايتان را بازتر كنيد تا خنجرهايي كه به قصد زخمي كردنتان به سمت شما نشانه رفته اند را ببينيد و از آنها پرهيز كنيد

يادم باشد كه خدا تنها كسي است كه حتي اگر خنجري به سويم گرفته فقط و فقط خيرم را مي خواهد، شايد آن خنجر براي شكافتن جايي از روحم باشد كه غده اي نا شناخته جا خوش كرده و بايد كه خارج شود... يادم باشد كه اين روزها اين حس روح شدن نعمت بزرگي است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 12:51  توسط ریحانه  | 

1- موسم حج است و حاجيان در لباس احرام، در ظاهر دل بريده از همه ي وابستگي هاي دنيا و دل بسته به خدا مشعر و مني و عرفات را تجربه مي كنند، گرد خانه مي گردند در كنار هم، از هر رنگ و هر نژاد با جامه اي سفيد به رنگ كفني كه تنها همراه جسمشان در سفر به آخرت خواهد بود... ذره ذره ي اين شعائر درس دارند، باشد كه بياموزيم.

2- عرفه نزديك است... روزي كه بايد دعا كرد و معرفت خواست... براي همه دعا كنيم، باشد كه نجات يابيم از اين همه بي معرفتي.

3-عيد قربان نزديك است... روزي كه خدا به جبران تسليم ابراهيم عليه السلام در مقابل خواست و اراده ي او خواست تا عيدي باشد براي بزرگداشت ياد اين بنده ي بزرگ... فرصت خوبي است كه ببينيم ما تسليم چه هستيم در زندگي مان... باشد كه تسليم خدا باشيم و نه تسليم نفس و جهل خود.

4-التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 12:4  توسط ریحانه  | 

1- دیروز روز بسیار خوبی را گذراندم، با این که هیچ برنامه ی خاصی نداشتم، چند نفر را دیدم و با هم همکلام شدیم و حرفهایمان به چیزهایی رسید که خیلی خیلی شنیدن و گفتن از آنها را دوست دارم، خاطراتی را مرور کردیم که همه و همه نشانه های لطف های خدا در بدترین و سخت ترین روزهای زندگی هایمان بود... حال غریبی داشتم که وصفش در قالب کلمات سخت است...

2- دیشب شب بسیار بدی را گذراندم، کابوس های پیاپی، بیدار خوابی در تمام طول شب، درد، بیماری و خلاصه یکی از بدترین شب های عمرم بود...

3- صبح با خودم فکر می کردم چگونه عصیان می کنیم وقتی نه بهترین و نه بدترین روزهای زندگی مان لزوماً به واسطه ی تدبیر خودمان ایجاد نمی شوند و فاصله ی بین این دو می تواند کمتر از آنی باشد... خدا را شکر که این درسها را به همین سادگی می دهد...

4- امروز از رادیوی ماشین خبر فوت آقای کردان را شنیدم، این پست سمیه حرفهای زیبایی دارد، دوست داشتید بخوانید...

5- شاید شما هم خلاء ی که بعد از تمام شدن یک کار وقت گیر و سخت آدمی را در بر می گیرد را حس کرده باشید، این روزها در این خلاء زندگی می کنم، نمی دانم باید چه کنم... از پیشنهادیه راحت شده ام اما سردرگم کارهایی هستم که باید انجام دهم و نمی دانم چگونه و از کجا آغازشان کنم...

6- این روزها بهانه های زیادی برای فکر کردن به این سخن مولای متقیان علی علیه السلام دارم:

مراقب افکارت باش که گفتارت می‌شود، مراقب گفتارت باش که رفتارت می‌شود، مراقب رفتارت باش که عادتت می‌شود، مراقب عادتت باش که شخصیتت می‌شود، مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می‌شود.


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 10:18  توسط ریحانه  | 

بايد اقرار كنم كه اين روزها هيچ كس و هيچ چيز به اندازه ي خودم مرا متعجب نمي كند!

رفتارهايم، آرامش بي حد و حصري كه در خودم مي بينم، رضايت عجيبي كه از همه ي اتفاقات دوست نداشتني پيش آمده احساس مي كنم، نفرت عميقي كه در درونم از كساني و ماجراهايي جا خوش كرده و هيچ هم تمايلي براي از بين بردنش ندارم، حواله دادن همه ي حساب و كتاب ها به عدل خدا و صبري كه مي توانم در قبال احمقانه ترين چيزها داشته باشم، عدم تمايل شديدم به شركت در بحث هاي معمول پر از غيبت آدمها كه اين روزها زياد هم دور و برم جريان داشته و من براي هر كدام كلي تحليل هم در ذهنم دارم! و ... خلاصه همه چيز اينقدر عجيب و باور نكردني است كه مي ترسم بالاخره يك وقت از جا بپرم و ببينم همه ي اين حالات خواب بوده اند!!!

اعتراف مي كنم كه هرگز فكر نمي كردم مي شود بعد از سهمگين ترين توفان ها اينجور سرخوش بر ويرانه ها ايستاد و به بركات توفان آمده فكر كرد!

خدايا... مرا چه مي شود؟!!

پ.ن. اين روزها كشورم، اقوامم و خودم توفان هاي متفاوتي را تجربه كرديم و من درباره ي هر سه ي اين توفان ها حسي مشابه دارم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:22  توسط ریحانه  | 

1- از پيشنهاديه ي تزم دفاع كردم، جلسه ي خيلي خوبي بود و اساتيد حتي بيشتر از خودم كارم را پسنديده بودند به گمانم!
2- امروز عجب باران دلنشيني مي آمد... حس فوق العاده اي داشتم ... يك جور آرامش عجيب كه وجودش نعمت مغتنمي به حساب مي آيد... خدا را به عدد قطره هاي باران شكر.

3- حس خوبي دارم، كه الان اينجا زير آسمان دود آلود همين شهر هستم (البته كه فعلا به بركت باران دست و روي كثيف اين آسمان كمي شسته شده)... خوشحالم كه اينجا كنار خانواده ام هستم، پايم را روي خاك سرزمينم مي گذارم، در هواي وطنم نفس مي كشم، در هر كوچه و خيابان هم ميهنانم را مي بينم، كساني كه همراه با آنها از خيلي چيزها زجر مي كشم، از خيلي چيزها لذت مي برم و خلاصه به قلبم نزديكند... خوشحالم كه گرفتار حس نويسنده ي اين مطلب نشده ام، هر چند گاهي پشيماني ماندن و نرفتن به سراغم آمده...

4- از امروز 40 روز تا عاشورا مانده... حس غريبي نسبت به عاشوراي امسال دارم، انگار براي آن روز قرار مهمي با فرد محبوبي در جاي خوبي داشته باشم، چرايش را نمي دانم، هر چه كه هست مي تواند 40 روزي مرا مست كند از مي عشق... بنا دارم اين 40 روز را با خواندن زيارت عاشورا سر كنم، با صد لعن و صد سلام... شايد كمك كند حال "لعن" و "سلام" درونم متعادل شود بعد از اين همه تلاطم

5- با اين همه كاري كه اين مدت داشتم عجيب دلتنگ ادبيات شده ام... ادبيات كه مي گويم منظورم داستاني معمولي يا رماني ترجمه شده نيست... دلم شاهنامه ي فردوسي مي خواهد حتي اگر وقتي ابياتش را مي خوانم خيلي كمتر از وقتي كه مقالات علمي انگليسي را مي خوانم از منظورش سر در بياورم... ظاهرا ًدردم اين است كه دلم براي خواندن زبان مادري ام تنگ شده!

6- راستي ... يادم باشد ... زندگي همچنان جاري است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 9:46  توسط ریحانه  | 

حس خوبی بهم دست می دهد وقتی به پشت سرم نگاه می کنم...

وقتی به ایام رفته ی زندگی ام نگاه می کنم و به خاطر کرده ها و نکرده هایم افسوس نمی خورم و از تصمیم هایم، انتخاب هایم و تجربه هایی که ثمره ی همین تصمیم ها و انتخاب ها بوده اند پشیمان نیستم.

 و وقتی به گذشته نگاه می کنم و حسرت رفتن آن روزها را نمی خورم و آرزوی بازگشتشان را ندارم.

بدون آه های از سر آن افسوس و یا این حسرت احساس خوبی دارم، خیلی خوب

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:12  توسط ریحانه  | 

هيچ دقت كرده ايد كه كار دنيا چه جور عجيبي است؟

يك روز از خواب بلند شو و تصميم بگير كه كارهاي خوب انجام بدهي، دروغ نگويي، منصف باشي، خوش اخلاق باشي و ... خلاصه به انجام هر كار خوبي كه دوست داري فكر كن... مدام سنگ است كه جلوي پايت مي افتد، در هر پيچ اين هزار چم زندگي گير مي كني، كارت پيش نمي رود كه نمي رود...

حالا بيا و بي خيال خوبي شو... تصميم بگير كه دروغ بگويي، حق را نا حق كني، دزدي كني، بد اخلاقي كني و ... و يا هر چيز بد ديگر ... انگار زمين و زمان به كمكت مي آيند و مدام هم خيال برت مي دارد كه چه خوب شد كه معطل فلان كار خوب نشدم كه اينجا اوضاع بسي بر وفق مراد است و زندگي به سامان!

شايد همين باشد كه بازار دروغ و بدي و ناراستي و نادرستي اينقدر داغ است و بازار خوبي ها كساد... بس كه آن اولي راحت است و پر منفعت و اين دومي سخت و پر دردسر...

اما بيا و همان راه سخت را انتخاب كن، در كل بهتر است به گمانم*


* اين ها حرفهايي است كه من ٍ امروز به من ٍ هر روز مي زند، باشد كه گوش بسپارد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 15:38  توسط ریحانه  |