تبليغاتX
به بهانه ی ...

امروز نوروز وبلاگ منه... سال جدیدی از بهانه های من امروز آغاز می شه...

هر بار که سالی برام نو میشه، چه وقت تحویل سال، چه روز تولدم، چه روز شروع دوستیم با کسی سعی می کنم مروری بر اتفاقات سال قبلش بکنم...

این سالی که با همراهی "به بهانه ی... " گذروندم مثل همه ی سالهای دیگه ی زندگیم پر از فراز و نشیب بود پر از شادی و غم، پیروزی و شکست، خنده و گریه، شروع و پایان و ... خلاصه که با همه ی تلخ و شیرینش گذشت... حالا که به عقب نگاه می کنم حس خوبی دارم، سال خوبی رو گذروندم و بابتش خدا رو به عدد موجودات عالم شکر می کنم...

دلم برای خیلی از روزها و حالات این سال تنگ میشه اما خیلی از روزهاش رو هم می ذارم توی تاریخ بمونه و امیدوارم که هیچ وقت لازم نشه که بهشون سر بزنم...

خدا رو شکر می کنم برای دوستانی که اینجا و به واسطه ی بهانه هایی که من و اونها برای نوشتن داشتیم پیدا کردم

از شما هم ممنونم که بهم سر می زنید و حرفهام رو می خوانید 

راستی.. کاملا اتفاقی این پست ۱۱۰ امین پست منه... یاعلی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:31  توسط ریحانه  | 

"من ٍ امروز" رو از "من ٍ ديروز" بيشتر دوست دارم... حالا تا "من ٍ فردا"
+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 16:21  توسط ریحانه  | 

عنوان نوشته ي قبليم رو نگاه مي كنم... درسهايي كه بايد گرفت... حالا تازه دارم مي فهمم چه درسهايي مي شه از ثانيه ثانيه ي زندگي گرفت... همه مون روزها و شبها و حالات عجيبي رو مي گذرونيم... و من هم يكي مثل همه... غمگين، نگران و كلافه ام... مي ترسم از بلايي كه در كوچه و خيابان سر دوستان و هموطنانم مياد، اونهايي كه مي گيرندشان، اونهايي كه مي زنندشان و اونهايي كه ميكشندشان و حتي آنهايي كه مي گيرند، ميزنند و مي كشند...

به انسان فكر مي كنم و جايگاهش در خلقت... به اين كه چه چيزهايي آدم ها رو به اينجا مي كشونه و به خيلي چيزهاي ديگه كه بدبختانه سالها درگيري ذهني خودم هم بوده و حالا دارم به چشمم مي بينم... ديگه امروز قصه قصه ي من و دروغهايي كه سالها از كسي شنيده ام نيست، ماجراهاي آزاردهنده ي ماه هاي پيش زندگيم در مقابل اونچه كه دارم مي بينم حكم كابوس رو داره در مقابل يك واقعيت دهشتزا... باورم نميشه كه روزي اون كابوس ها بدترين چيزهايي بود كه برام پيش آمده بود و امروز اين بد، مدام بد و بدتر ميشه...

اين روزها و ماهها و سالها همون قدر كه عمرمون سريع مي گذره همون قدر هم زود بزرگ مي شيم... يعني انگار همه چيز سرعت بالايي پيدا كرده... من ِ امروز با من ِ سه هفته ي پيش خيلي فرق داره شايد به اندازه ي چند سال بزرگ شده ام...

عجب روزهايي هستند اين روزها...

پ.ن: هرگز فکر نمی کردم در طی روز اینقدر جمله ی "مراقب خودت باش" رو تکرار کنم. به دختر و پسر، کوچک و بزرگ، دوستان قدیم و دوستان جدید... مراقب خودت باش عزیزم هر جا که هستی و هرکس که هستی، الان سلامت تو برای من - برای ما- از همه چیز مهمتره

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 12:53  توسط ریحانه  | 

امروز برای من یه روز خاصه... دو سال پیش در چنین روزی عزیزی رو از دست دادم و اون شرایط برام حقیقتاً یک شرایط بغرنج بود که بسیار هم بر زندگیم اثر گذاشت... بعد از اون روز، مرگ و از دست دادن برام معنای جدیدی پیدا کرد و اون معنای جدید جهان بینی منو تغییر داد و خیلی از اتفاقاتی که بعد از 12 خرداد 86 تا امروز برام افتاده تحت تأثیر همین جهان بینی جدید بوده و قطعاً از این به بعد هم خواهد بود...

از دست دادن چیز خوشایندی نیست... خصوصاً اگه مرگ عاملش باشه و هیچ شانس انتخابی برای آدم وجود نداشته باشه... اما به نظر من دنیا جوری طراحی شده که توی بدترین اتفاقات هم نتایج خوبی وجود داره که اگه هشیار باشیم از دستشون نمیدیم... توی اون روزهایی که فقط اشک و آه و ماتم بود و بد جور بهمون سخت می گذشت و تمام روزهای بعد از اون چیزهای زیادی درباره ی دنیا و زندگی و ارتباط آدمها و خیلی چیزهای دیگه دستگیرم شد که شاید جز از طریق یک اتفاق تلخ از این جنس رسیدن بهشون برام سالهای سال زمان می برد... وقتی به اون اتفاق و آثارش فکر می کنم یه جورایی دلم قرص می شه که خدا هوامون رو داره، هوای همه مون رو، هوای همه ی آدمها رو...

برای خودم هم عجیبه که چه جوری مرگ تونست این جور اثری روم بذاره اما به هر حال گذاشت... روزهای قبل از اون اتفاق رو که در بیمارستان می گذروندیم و برای بهبود حال بیمارمون دعا می کردیم خیلی واضح و شفاف یادمه حتی حال و روز تک تکمون رو وقتی از پله ها به سمت  بخش مراقبت های ویژه بالا می رفتیم تا لحظه ای که می رسیدیم پشت در... وای در قدم به قدم اون راه وحشتناکترین قدم های زندگیم رو برداشتم... شاید برای همین بود که بعدتر خیلی ساده تونستم تو زندگیم قدمهایی رو بردارم که هرگز فکر نمی کردم از عهده اشون بربیام... وقتی آدم از دست دادنی از این جنس رو تجربه می کنه خیلی راحت می تونه خیلی چیزهای دیگه رو تو زندگیش کنار بذاره، وقتی می خوام کاری رو ترک کنم به خودم می گم قطعاً تحملش سخت تر از تحمل مرگ یه عزیز نیست، این دو تا از دست دادن هیچ جور با هم قابل مقایسه نیستند...

این جوری شد که با رفتن یکی از عزیزانم دوباره متولد شدم، زندگیم رو از نو ساختم و با این که به اشتباهاتم معترفم و به کرده هام مغرور نیستم خوشحالم که امروز جایی ایستادم که قطعاً هزاران بار بهتر از اون جاییه که پیش از این اتفاق ایستاده بودم، یا جایی که ممکن بود بدون اون اتفاق امروز ایستاده باشم...

ما ها عادت داریم که  فقط به خاطر خوشی ها خدا رو شکر کنیم اما امتحانات و ابتلائات الهی هیچ کم از اون دسته از نعمتهاش که ما رو شاد می کنند نیستند... اینو تو این سالها یاد گرفته ام و برای همین در مقابل خوشی و ناخوشی یک چیز در من همیشه ثابته: شاکرم و ازش می خوام که بهم بصیرتی عنایت کنه که از اون اتفاق درسی رو که باید بگیرم بگیرم.همیشه از این وحشت داشته و دارم که تو قیامت که زندگیم مثل یک فیلم از جلوی چشمم رد میشه به چیزهایی برسم و بگم وا أسفا که اون وقت که باید از این اتفاق این درس رو می گرفتم نگرفتم و بعدها تو زندگیم به خاطر بلد نبودن اون درس خراب کردم...

خدایا... بابت هر آنچه که به ما می دی ممنونم... کنار این الطاف بیشمارت به ما بصیرتی عنایت کن که از نعماتت درس هایی رو که ازمون انتظار داری بیاموزیم تا اون روزی که دیده ها از کرده ها گریان است و سرها از شرم تو افکنده ما نه گریان باشیم و نه سرافکنده...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 18:4  توسط ریحانه  | 

روزها پشت سر هم ميان و مي رن،‌ به عقب كه نگاه مي كني، ميبيني هفته ها و ماهها و سالها از روزي كه زخم خوردي گذشته، دير يا زود زخمها از بين ميرن و فقط ردي از اونها به جا مي مونه كه آدم رو به ياد اون تجربه مي اندازه...

چاره اي نيست، بايد اين روزها رو طي كرد، هر چه مقاوم تر باشي كمتر آسيب مي بيني، همه ي اينها امتحان خداست و ما در مدرسه اي درس پس ميديم كه پيش از اون كه سر كلاس درس راه حل مشكلات رو به خوبي فرا گرفته باشيم امتحان مي شيم... اين رسم زندگيه و مخصوص امروز و ديروز و من و شما هم نيست، تا بوده همين بوده و تا هست چنين خواهد بود... اما فراموش نكن كه هيچ جا بيش از سر جلسه ي چنين امتحاني چيزي ياد نمي گيريم... فراموش نكن كه ممتحن امروز مهربانترين مهربانانه، او به ضعف ها و ناتواني هاي ما آگاهه و ما رو زير فشاري بيش از حد تحملمون قرار نميده... اگه امروز حس مي كني داري خم ميشي و ديگه تاب تحمل هيچ فشاري رو نداري اما فشارها تمومي ندارن شك نكن كه باور خدا بهت از باور خودت دقيق تره، اگه امتحان رو لغو نمي كنه براي اينه كه مي دونه مي توني از پسش بربياي اما به خودت باور نداري... داره بهت فرصت مي ده خودت رو باور كني... داره بهت مي گه بهات بيشتر از اين حرفهاست كه به اين راحتي از جلسه ي امتحان بكشدت بيرون... شك نكن... خدا به حال ما از ما آگاه تره، به ما از خودمون رئوف تره، و دوست نداره بي سود معامله ي زندگي رو ترك كنيم...

مني كه امروز برخلاف خواسته ام باز دارم ادعاهايي مي كنم كه مي دونم براي من بزرگه، به پشتوانه ي محبتي كه از خدا زير بار سخت ترين و طاقت فرساترين و طولاني ترين امتحان زندگيم ديدم بهت قول ميدم خدا به زودي از مهرش پرده برداري مي كنه و ميبيني كه تو تمام لحظه لحظه هاي اين روزها و شبهاي دهشتناك چه جوري همراهيت كرده... براي خدا ساده است كه به نگاهي اين حال خرابت رو به حالي عالي بدل كنه اما... مطمئن باش هنوز وقتش نشده، وقتش كه بشه خدايي كه ارحم الراحمين است حال خوش رو ازت دريغ نمي كنه...

صبر عصاره ي ايمانه... خود خدا در سوره ي عصر قسم ياد مي كنه كه انسان در خسران است مگر كساني كه ايمان آوردند و عمل صالح كردند و به صبر و حق وصيت كردند ... صبر داشته باش خانم گل...

كاش مي تونستم از اين حال خوشي كه اين روزها دارم، از اين سرمستي و شادابي كه در پس اون روزها و شبهاي وحشتناك ماهها و سالهاي پيش بهم داده شده بهت بدم تا ببيني كه هيچ چيزي با اجري كه خدا به پاس صبرت بهت مي ده برابري نمي كنه... گرچه... همه ي مزه اش به اينه كه بدون اين كه طعم خوشش رو چشيده باشي به خدا اعتماد كني و پاي عهد پيشينت باهاش بموني و خم بشي، اشك بريزي، خرد بشي اما پا پس نكشي از عهدت... اونوقته كه خدايي كه عهد رو خوب مي شناسه بهت اجر عسر رو با يسر ميده و ... خوشا اون حال

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:18  توسط ریحانه  | 

دوستی دارم که این روزها روزهای بدی رو می گذرونه می خوام بهش بگم:

خانم خانما نگران نباش... خدا همونقدر که سختگیره، مهربونه، حتی لطفش بر سختگیریش سبقت داره، برای بزرگ شدن باید مراحلش رو طی کرد، گریزی نیست... این بزرگ شدن درد داره... روح آدم همون جور که جسمش راحت بزرگ می شه بزرگ نمیشه، غذای روح همون سختیهایی است که آدم می کشه... چاره ای نیست... یا باید به کوچک موندن رضایت داد و از خیلی از این سختیها خلاص شد یا درد بزرگ شدن رو تاب آورد و بزرگ شد...

آدمهایی که خدا رو انتخاب می کنن و مسیر اون رو در واقع دارن خودشون رو در معرض ابتلائات زیادی قرار می دن، هرکس با چیزی امتحان می شه اما کم و زیاد امتحان همه در این که چه قدر عاشق خداییم و تا کجا پای این عشق می ایستیم مشترکه... می دونم سختته، می دونم داری ذوب میشی توی این حرارت، می دونم حس می کنی که داری خرد میشی زیر این فشار اما... بیا برگردیم به همون حرف قیصر امین پور و شاد باشیم:

این روزها که میگذرد

شادم

این روزها که می گذرد

شادم که میگذرد این روزها

شادم که میگذرد


میگذره گلم و همه چیز هر روز بهتر و بهتر خواهد شد... بهت قول می دم... نه چون من کارم خیلی درسته، فقط چون من هم این روزها رو گذروندم و الان به جاهای خیلی خوب قصه رسیده ام

مراقب خودت باش...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 8:45  توسط ریحانه  | 

ریحان خانم غمگین این روزها...

هیچ با خودت فکر کردی:

- از روزی که به این دنیا آمدی صحیح و سالم واسه خودت چرخیدی

- رو پاهات می ایستی و برای انجام هر کاری خیلی راحت از دستات استفاده می کنی

- چشمات زیباییها و زشتیهای خیلی چیزها رو تو دنیا می بینه تا بتونی بین زشت و زیبا انتخاب درست بکنی

-  گوشهات حرفهای خوب و بد رو می شنوه تا بتونی بینشون از بهترین ها پیروی کنی

-  خانواده ای داری که دوستت دارند از کوچک تا بزرگ و حاضرند برات خیلی فدارکاریها بکنند

-  تو شرایطی که کم نیستند تو دنیا مردمی که به نون شب محتاجند زندگی خوب و بی دغدغه ای داری

- تو شرایطی که خیلی از بچه ها مجبورند کار کنند تا خودشون و خانواده شون رو تأمین کنند تو فرصت داشتی که درس بخونی

- توان و استعداد و انگیزه اش رو داشتی که توی یکی از بهترین دانشگاه های کشورت یک رشته ی تحصیلی خوب رو بخوانی و امروز دقیقا اونجایی باشی که آرزوش رو می کردی

- دوستان خوبی داشتی و داری که تو بدترین شرایط زندگی همراهت بودند و به تو این فرصت رو داده اند که تو بدترین روزهای زندگیشون در کنارشون باشی و احساس کنی که جایی به درد کسی خوردی

-  چیزهای خوب و بد زیادی رو تجربه کردی و به لطف اونها بزرگ شدی

- دوست داشتن و دوست داشته شدن رو در حد اعلاش تجربه کردی

- جایی که می شد نابود بشی خدا پناهت شد و از اون شرایط به سلامت بیرونت آورد

- کسی رو داشتی که سالها تو لحظه لحظه ی دلنگرانیهات مراقبت بوده که زمین نخوری هر چند که مدت کمیه که اینو فهمیدی

- و ... ؟

و اونوقت هیچ تا حالا گفتی خدایا چرا؟ چرا من همه ی اینها رو داشته و دارم؟ چرا بین این همه آدم دنیا که هر کدومشون رو با چیزی امتحان می کنی منو با نداشتن هیچ کدوم از اینها امتحان نکردی؟

پس حالا که از جبر زمونه و نامردی آدماش خسته ای هم نگو "خدایا چرا من؟" 

خدایا ... حالا که تو بی اینکه من کاری کرده باشم که شایسته ی این همه لطف و مهربونی تو بشم این همه باهام مهربون بودی... این همه از اون بالا به این پایین، به سمت من، نعمت و شادی و شادمانی سرازیر کردی... حتی زیر بار غصه و غمهایی که برام رسیده دستت رو شونه هام بوده تا محکم بایستم و زمین نخورم... حالا که تو تو خدایی خوب و مهربون و نازنینی، درست نیست که من تو بندگی بد و نامهربون باشم... دوست ندارم وقتی تو پیشگاه عدل تو حاضر می شم قلبی که باید از محبت تو سرشار باشه خونه ی کینه های قدیمی باشه، دوست ندارم تو اون قلب رو تیره و تار ببینی، اصلاً دوست دارم برای یک بار هم که شده من کوچک و ناچیز به توی بزرگ و بی نظیر هدیه بدم، دوست دارم از این پایین به اون بالا چیزی بفرستم که خوشحالت کنه بعد این همه گناه و عصیانی که از من دیدی و ناراحت شدی... می خوام برات چیزی بفرستم که قطعاً به کارت نمیاد اما شاید، فقط شاید بتونی ازش به عنوان یه نشونه ی کوچولو بر "همیشه بد نبودن آدمها" پیش فرشته هایی که از اولین روز خلقت امیدی به خوب بودن ما آدمها نداشتن یاد کنی...

هدیه ای که می خوام بدم از اون بالا هیچی نیست اما تو که می دونی این پایین تو دل کوچک من، در مقابل توان و تحمل من، چقدر بزرگه... تو که می دونی من چی دادم و این زخمها رو گرفتم قطعاً می دونی که همین چیز کوچک پیش من خیلی بزرگ و جدیه...

خدای مهربون... به حرمت همه ی چیزهایی که بدون هیچ "چرا" بهم دادی، به حرمت همه ی لطف و محبتت... قلبم رو از کینه ی بنده هات خالی می کنم، ظلم های بی تردیدی که در حقم شده رو می بخشم و ترجیح می دم همون آدمی بمونم که دوست نداره ادب بشه و با اینکه می دونه خیلیا ارزش هیچی رو ندارن چشماشو ببنده و از تو بخواد که از حقی که به گردن دیگران داره بگذری، نه به طمع بهشت... این بار فقط و فقط برای رضایت تو و جبران ذره ای از اون همه چیزی که بی "چون و چرا" بهش دادی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 8:25  توسط ریحانه  | 

امروز گشتم و دیدم که نوشته ی پست ۱۰۱ از نوشته های عرفان نظرآهاری است... انتهای متن هم دو سه جمله مونده بود که بهش اضافه کردم

می دونم که ممکنه شما به اندازه ی من ازش لذت نبرده باشید اما اگه به اندازه ی من جمله جمله ی حرفش رو با همه ی وجودتون حس کرده باشید اون وقت مثل من این نوشته براتون می شه یه حرف آرامش بخش از زبان کس دیگری که قطعا عمق قضیه رو درک کرده که این حرفها رو جوری زده که عین توصیف حال آدمه

نمی دونم این حال چیزیه که باید برای دیگران آرزوش کرد یا نه... اون ناامیدی که پست ۱۰۱ ازش حرف می زنه حال بدیه،خیلی خیلی بد... بده که باورهاتون از کسی یا چیزی که دوستش دارید بشکنه،بده که چشمتون به حقایقی باز بشه که مدتها می خواستید که نبینیدشان،بده خیلی بده اما...

عشقی که خدا به آدم میده،وقتی که خدا می خواد که هر چیز و هر کس غیر از او رو که توجه آدم رو به خودش معطوف می کنه از آدم بگیره و به جای همه ی نقایص انکار نشدنی اون چیز یا کس بی نقصی و کمال خودش رو به رخ بکشه باهاتون کاری می کنه که تو آسمون ها پرواز  کنید...

براتون آرزوش نمیکنم... چون می دونم اگه تحملش رو نداشته باشید و ببرّید نه تنها به معشوقتون نمیرسید بلکه مثل یه بچه به یه عروسک یا یه بازیچه ی دیگه ی بی ارزش راضی میشید و همین که سرگرمتون می کنه براتون کفایت می کنه... این جوری نه تنها چیزی به دست نمی آرید بلکه خیلی چیزها رو هم از دست میدید...

می دونم که این حرفها چیزی نیست که برای کسی که درکش نکرده باشه معنا داشته باشه شاید بهتر بود اینجا نمی نوشتمشون اما اینجا برای من حکم جایی رو داره که ماههاست توش از چیزهایی گفتم که دوست داشته ام بگم و تصمیم هم ندارم که این رویه رو تغییر بدم

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 19:29  توسط ریحانه  | 

عادت مي كنيم ... دير يا زود به همه چيز عادت مي كنيم، خوبيها برامون عادي مي شن و يادمون مي ره كه هستند، بدي ها برامون عادي مي شن و فراموش مي كنيم كه بايد از شرشون خلاص بشيم...

عادت مي كنيم ... سخت يا آسون به همه چيز عادت مي كنيم، به چيزهايي كه دوست نداريم برامون اتفاق بيفتند و مي افتند، به چيزهايي كه دوست داريم برامون اتفاق بيفتند و نمي افتند...

عادت مي كنيم ... آگاهانه يا ناآگاهانه عادت مي كنيم، به داشته ها و نداشته ها، به بوده ها و نبوده ها... به همه چيز عادت مي كنيم اما...

خيلي از اين عادت ها هيچ خوب نيستند حتي عادت به چيزهاي خوب، به چيزهايي كه دوست داريم، به داشته ها و به بوده ها...

باور كنيد گاهي لازمه كه اين عادت ها رو بريزيم دور، خوب و بد رو با هم ، درهم ... تازه اون وقته كه مي فهميم بي عادت همه چيز چقدر زيباتره...

امتحان كنيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 15:7  توسط ریحانه  | 

داشتم فکر می کردم برای پست جدید چی بنویسم که یه سری به ایمیلم زدم... برام چیزی رسیده بود که دیدم در حال حاضر حرفی بهتر از اون برای گفتن ندارم:

عشق

پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش مي داري.
و تو براي اينکه معشوقت را از دست ندهي، بهتر است بالاتر را نگاه نکني. زيرا ممکن است چشمت به خدا بيفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح، خدا چندان کاري به کارت ندارد. اجازه مي دهد که عاشقي کني، تماشايت مي کند و مي گذارد که شادمان باشي.اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوي، خدا با تو سختگيرتر مي شود. هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زيباتر، بيشتر بايد از خدا بترسي. زيرا خدا از عشق هاي پاک وعميق و ناب و زيبا نمي گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقي، خدا ايستاده است و هر گامي که تو در عشق برمي داري، خدا هم گامي در غيرت برمي دارد. تو عاشق تر مي شوي و خدا غيورتر.
و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار مي شود و خيالت را درهم مي ريزد و معشوقت را درهم مي کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمي گذارد ميان تو و او، چيزي فاصله بيندازد.
معشوقت مي شکند و تو نااميد مي شوي و نمي داني که نااميدي زيباترين نتيجه عشق است. نااميدي از اينجا و آنجا، نااميدي از اين کس و آن کس. نااميدي از اين چيز و آن چيز.
تو نااميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست. و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي.
اما خوب که نگاه کني مي بيني حتي قطره اي از عشقت، حتي قطره اي هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را براي خويش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو مي گويد: مگر نمي دانستي که پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است؟ تو براي من بود که اين همه راه آمده اي و براي من بود که اين همه رنج برده اي و براي من بود که اين همه عشق ورزيده اي. پس به پاس اين، قلبت را و روحت را و دنيايت را وسعت مي بخشم و از بي نيازي نصيبي به تو مي دهم. و اين ثروتي است که هيچ کس ندارد تا به تو ارزاني اش کند

فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

عرفان نظر آهاری

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:21  توسط ریحانه  |