|
|
|
||||
|
احساس عجیبی دارم، بدنم کوفته است و احساس میکنم که همه جاش جای زخم های چنگال های قدرتمندی میسوزه، و باورش سخته که این دستانی که زخمیم کرده اند دستان خدا هستند... اما هستند و من ازش بی نهایت ممنونم... خدا منو از وسط یه معرکه ای که توش گیر افتاده بودم با زور کشیده بیرون، نمی گم که خودم مشتاق موندن وسط اون معرکه بودم، اما این رو مطمئنم که هیچ وقت نمیتونستم این قدر سریع ازش بیام بیرون ... چیزهایی که توی این سالها یاد گرفته ام بسیار بسیار ارزنده است، اما همین دو سه هفته ی اخیر اینقدر مهم بوده که باورم نمیشد میشه این همه چیز رو یه جا یاد گرفت... و مهمتر از همه این که بهم کمک عجیبی شده که خودم رو بشناسم و بدونم که خیلی ساده و بی معنی اعتماد می کنم به آدمها، هر قدر هم که می خوام احتیاط کنم و عقلانی رفتار کنم باز آدمها از اونی که بشه فکرش رو کرد پست تر می تونن باشن... دارم می فهمم که توی ذهنم حد بالایی برای پستی هست که باید این حد رو بردارم و بدونم که آدمها می تونن به راحتی اون مرز رو بشکنن و ازش رد بشن... باید بدونم همه ی عقل و ذهن آدمی در تحلیل و استنتاج آدمها می تونه به هیچ جایی راه نبره، چون آدمها به این راحتی قابل پیش بینی نیستند، ممکنه بر خلاف انتظارت کارهایی انجام بدن که بتونه همه چیز افکارت رو از همه بپاشه و پیش بینی هات رو در کمتر از ثانیه نابود کنه. و برای همینه که باید باید و باید این کلام خدا رو آویزه ی گوشم کنم: "فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّـهِ" آل عمران 159... چرا که خدا کسی است که هم می دونه ته مسیری که می خوای بری کجاست و هم می تونه که دستت رو بگیره هر زمان که نیاز به کمک داشتی من خیلی ممنون خدام، خیلی خیلی خیلی...
+
نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 21:28 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بیشتر از 14 ماه از آخرین باری که اینجا نوشته ام می گذرد... و در این ماه ها زندگی بازی های قریبی با من و اطرافیانم کرده است، تجربه هایی را از سر گذزانده ام که خیلی از آنها را حتی در خیالم هم نمی توانستم تصویر کنم... و اعتراف می کنم که «مرا به سخت جانی خود این گمان نبود»... به هر حال آن روزهای سخت و طاقت فرسا گذشته اند و این روزها روزهای بسیار خوبی هستند برای من، روزهای تجربه های تازه، تجربه هایی ارزشمند و گران قدر... و امیدوارم که بیشتر فرصت داشته باشم و بتوانم گاهی چند خطی اینجا بنویسم و بعضی از تجربیات این روزهایم را ثبت کنم
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 5:29 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بهار دارد كم كم از راه مي رسد... ماه اسفند براي من هميشه بوي بهار دارد، بوي تازگي و طراوت و سرزندگي... بوي سال نو، ديدارهاي نو و اتفاقات تازه... امسال براي من سال خوبي بود، هزاران بار بهتر از سال هاي قبل.مواهبي داشت كه هيچ فكر نمي كردم زندگي روزي اين موهبت ها را نصيبم كند. حتي تلخي ها و سختي هايش هم همه دلپذير بود و مهم. با وجود همه ي آنچه كه در اين يك سال به دست آوردم هنوز دوست دارم چيزهاي ديگري براي سالهاي بعدم توشه بردارم... بهار درس زندگي است به زعم من... طراوت و شادابي اش، تازگي همه چيزش، كهنگي ها دور ريخته مي شوند، درختان از خواب زمستاني بيدار مي شوند، خاطره ي برگ ريزان خاطره اي محو است براي درختان، حلقه اي بر حلقه هاي عمر درخت اضافه مي شود اما درخت به عزاي برگ هاي ريخته نمي نشيند، باز سب مي شود، تازه مي شود، از آواز گنجشك ها لذت مي برد، باز زندگي مي كند. كوه ها سردي زمستاني ديگر را تاب آورده اند، مزدشان جريان يافتن رودهاست بر جسم سنگيشان پرندگان از سرما رسته شكرانه ي بهار را با آواز هاي دل انگيزشان به جا مي آورند ... طبيعت سربلند از عبور از زمستاني ديگر باز زندگي را آغاز مي كند... چيزي را نميبيني كه سرماي زمستان خموده اش كرده باشد به گونه اي كه ديگر دل به بهار ندهد و سرزنده نشود... زندگي ما هم گاهي برگريزان دارد و گاهي زمستان... روزها مي گذرند و بايد آماده ي پذيرش بهار شد، بايد پذيرفت كه فصلي نو آغاز مي شود... بايد نو شد، نبايد در گذشته ماند و دست و پا زد و غرق شد... بهار با هم ي زيبايي هايش اينجاست، پشت ديوار... سرك مي كشد... آمده كه چند ماهي مهمان ما باشد، ميزبان خوبي باشيم براي شادي، طراوت، سرزندگي و ... كلاً زندگي
+
نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت 10:10 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مدتهاست زياد فرصت نوشتن ندارم... اما گاهي ناگزيرم از نوشتن مثل امروز... مشهد با دوستي بودم كه سالهاست در سخت ترين و شيرين ترين روزهاي زندگي هم بوده ايم، دوستم كلافه بود از خودش، از روزگاري كه گذرانده، از كارهايي كه كرده و نبايد انجام مي داده، از نكرده هايي كه تركشان روا نبوده... دوستم غمگين بود، افسرده و پريشان و نااميد در كنارش من، شايد با همان كرده ها و نكرده ها... اما رد شده از خم هاي افسردگي و نااميدي دو روز از سفر را با هم بوديم، ساعاتي طولاني در حرم ، گاهي روبروي گنبد طلا و گاهي مقابل ضريح مطهر... حرف زديم، دعوا كرديم، گريه كرديم و نهايتاً آرام شديم... او بيشتر از من گاهي وقتها بار پشيماني، حسرت و افسوس اينقدر بر دوش آدم سنگيني مي كند كه آدمي با آغوش باز مرگ را طلب مي كند، گاهي اينقدر كلافه اي كه فقط دنبال راهي براي خلاصي هستي... دنبال درماني قريب و مؤثر، چيزي كه سريع حالت را بهبود ببخشد... اما متأسفانه در دنيا روال بر اين نيست، بايد بيش و پيش از هر چيز حسابي صبور باشي... وقتي اشتباهي مي كني، كه همه ي ما اين قصه را كم و بيش تجربه كرده ايم، برگشتن و عذر خواستن از كسي كه اشتباه را در حق او مرتكب شديم همه ي ماجرا نيست، سخت تر از آن مواجه شدن با خودمان است، با خودي كه از او دلگير، عصباني و نااميديم... مشكل دوستم دقيقاً همين مواجهه با خودش بود، سالها بود كه با خودش قهر بود، از خودش عصباني بود، برايم نگفت اما شك ندارم كه كابوس مي ديد، وقتي به خودش فكر مي كرد تپش قلب مي گرفت، كلافه و عصبي بود و حالش هر روز بدتر از روز قبل مي شد... اين ها تجربيات من هم هستند... هر چند دوستم مي دانست و شايد گفتن اين كه من هم همه ي اين حال خراب را تجربه كرده ام دردي را از او دوا نمي كرد، دانستن اين كه پزشكان به مصرف داروي آرام بخش توصيه ام كرده بودند هم راضي اش نمي كرد كه من هم به اندازه ي او حال خراب و روزگار بدي داشته ام... خوب مي دانست كه از آن حال و روز خلاص نشده بودم مگر با اين باور كه "گذشته به هر تقدير گذشته" بايد به فكر امروز بود... زياد بحث كرديم، عصباني شده بود... اما چاره اي نبود، يك بار براي هميشه بايد به اين بحث خاتمه مي داد، به تنبيه خودش، به قهر با خودش، به نفرت از خودش بايد خاتمه مي داد... و داد نه تنها به او، به هر دوست ديگري كه چنين حالي داشته باشد توصيه مي كنم كه دست از توبيخ خودش بردارد، دعوا كردن با خودش را بگذارد براي بعد، شايد سال آينده، وقتي كه كمي منصف بود نه حالا كه اينقدر عصباني است... بايد بپذيريم كه اشتباهي هرچند بسيار سنگين، رخ داده و تمام شده، اشتباه بزرگتر اين است كه همين جا بايستيم و نگذاريم جسم و روحمان راهي براي جبران راه به اشتباه رفته پيدا كند، نگذاريم روحمان با صاحب حق دوباره مأنوس شود، خصوصاً اگر صاحب حق خدا باشد... بايد با خودت مهربان باشي عزيز دلم، همان قدر كه از خودت رنجيده اي با خودت مهربان باش، خدا به ضعف هاي ما آگاه است، ما را مي آزمايد به سبب لطفش نه به خاطر قهرش، خدا دوست ندارد بنده هايش را بر قله هاي غرور تماشا كند، اما همين خدا خوش ندارد ما را ته دره هاي نااميدي سرگردان و خسته ببيند... او خداي پاهاي خسته اي كه راه را اشتباه رفته اند هم هست، خداي انسان هاي خوب و منزه از اشتباه بودن كه تنها هنر خدا نيست، خدا خداي گناه كاران هم هست، خداي مهربان مردمان بازگشته، خدا خداي مهرباني هاست... چند روزي است روي صفحه ي موبايلم نوشته ام : يا من سبقت رحمته غضبه و باور دارم به اين توصيف زيبا از خداي زيبايي ها نازنيم به خودت رحم كن تا وجهه ي رحم خدا را ببيني... با خودت تندي نكن كه اسب سركش روح آدمي به محبت آرام مي شود و با تندي رم مي كند... محبتت را از خودت دريغ نكن كه معجزه مي كند... من به چشم خودم ديده ام اين معجزه را، صبر كن تا تو هم ببيني گلم پ.ن. اين نوشته هم مخاطب خاص دارد، هر چند كاملاً عام هم مي تواند باشد
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 10:27 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چقدر سخته ديدن اين كه آدمي به افتادگي اش رضايت داده، تن داده به سرنوشتي كه سرنوشتش نيست، نبايد باشد، تن داده به اين باور كه خوب نيستم چون نگذاشتند، سخته... در مقابل هيچ چيزي در زندگي ام اينقدر احساس استيصال نكرده ام كه اينجا و در چنين شرايطي... وقتي مي بيني آدمي مي پذيرد كه چيزي باشد كه نبايد، و مي داند كه نبايد... ما آدمها كي قرار است بفهميم كه سخت ترين شدايد دنيا در مقايسه با توان ما چيزي نيست؟... من كه اين حرف را مي زنم لااقل در موردي مشابه آنچه امروز از دوستي مي بينم امتحانم را پس داده ام و خودش خوب مي داند... ما دخترها... گاهي ديوانه مي شوم از دست خودمان، سادگي مان، ساده لوحي هايمان، خودفروختن هايمان در ازاي يك دروغ، يك فريب، يك هوس، آن هم نه هوس خودمان كه هوس دلي هرزه... تمامش نكني امروز بهشت است پيش روزهاي آتي ات... از خدا با اين همه نعمت بي دريغ كه مي بُري فكر مي كني از كسي كه شك نكن نارو خواهدت زد و رهايت خواهد كرد چه داغي بر دل خواهي داشت؟ ... با خدايي كه جانت در دست اوست به جنگ مي افتي براي نياز آن روحي كه همه لطف اوست؟ دختر جان... از من جز دعا برايت نمي آيد اما از خودت... اصلاً نداد كه نداد، نخواست كه بدهد... همين، به همين سادگي... حلش كن براي خودت پيش از آن كه در آن حل شوي... شيطان الهه ي توجيه است... فكر مي كني اين جمله كه خودش خواست كه من اينجور باشم در پيش هيچ عاقل منصفي ذره اي ارزش دارد؟ فقط به درد همان شيطان مي خورد كه با دمش گردو بشكند كه تو باور كرده اي اين حرف بي معنا را... اگر مي تواني بي استفاده از نعمات خدا، بدون مادرت، پدرت، خواهرت، دوستانت، دستان توانمندت براي رقم زدن چيزهايي كه دل خوش داري، چشمانت براي تماشاي باران، گوشهايت براي شنيدن جيك جيك پرندگان و ... همه و همه ي آنچه او به تو داده بدون اين كه لياقتش را داشته باشي زندگي كني، يا علي... برو به هر خرابه اي كه دوست داري... اگر نه... اين بن بستي كه به انتهايش رسيده اي يا دير يا زود مي رسي يك راه بيشتر ندارد، بايد به سمت بالا پرواز كني... پ.ن. واضح است كه اين نوشته مخاطب خاص دارد... فكر هم مي كنم معلوم است كه حال گوينده اش زياد تعريفي ندارد!
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 11:23 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
1- سفر بودم، يك سفر عالي كه خيلي يك مرتبه پيش آمد، ساعت حدود 12 شب فهميدم كه 12 ساعت بعد بايد بروم دنبال مداركي كه بتوانم با آنها عازم مشهد شوم، آن هم 4 ساعت بعدش... يعني در كمتر از 20 ساعت من عازم مشهد بودم در حالي كه هيچ انتظارش را نداشتم
2- اين غير منتظره بودن سفر به فكر انداختم تا هر چه پيش آمد را با ديد مثبت ببينيم و باور كنم كه همه ي اتفاقات خيرند 3- اين نگاه برايم سفري به ياد ماندني ساخت 4- در طول سفر دلايل زيادي پيدا كردم كه به نظرم هر كدام مي توانستند به تنهايي عاملي باشند براي خوانده شدن من به آن حريم امن، و همه با هم وجود داشتند 5- عشق نابي را تجربه مي كنم كه سالها در انتظارش بودم، بارها گفته بودم كه "الهي اسئلك حبك" ... ظاهراً دعاهايم مستجاب شده اند 6- كارهايم خيلي عقب مانده، در اولين فرصت به همه سر ميزنم پيشاپيش عذر تقصير بابت تأخير
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 14:19 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اين روزها اتفاقات عجيبي برايم مي افتند، چيزهايي كه وقتي كه تعريف كنم براي ديگران معنايي ندارند اما لحظه لحظه شان براي خودم سرشار از راز و رمز و معناست... اين روزهاي غريب را طي مي كنم با حالي بس خوش... خدايا شكرت
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 9:5 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز حال جالبي دارم، انگار كه عيد شده... هوا كه كاملاً بهاري است، در محل كارم هم چيزي شبيه به خانه تكاني در حال انجام است، وسايل اضافه را داده اند بيرون، حسابي خلوت شده، ضمن اين كه كلي همه جا كثيف است! اين شلوغي مرا كاملاً به حال و هواي عيد برده، لبخند بر لبانم نشانده و دلم را هم كاملاً با حالي عيدانه پر كرده... دارم براي آزمون زبان تافل آماده ميشوم، كار دوست نداشتني اي است البته، با اين حال مشغولم همچنان. يكي از گامهاي اين آمادگي نوشتن و نوشتن و نوشتن در زمينه هايي است كه معمولاً در تافل جزء سوالات مرسوم است، ليستي از اين سؤالات دارم و گاهي مشغول نوشتن مي شوم... الغرض ديده ام كه چه مطالبي در زندگي مي توانند مورد سوال قرار بگيرند كه اصلاً به ذهن آدم هم نمي آيد! اين روزها بهترم، هم روحي و هم جسمي. ماه هاست كه از كوچكترين بهانه ها استفاده مي كنم براي لذت بردن از زندگي، نمي دانم ماه ها پيش كه اين روال زندگي ام نبود چه طور روزگار مي گذراندم بدون افسرده شدن از اين همه وقايع ناخوشايند كه روزانه هر كدام از ما هر جا كه باشيم با آن ها مواجهيم و ظاهراً هم گريز ناپذير است. اين روزها خيلي مفاهيم برايم معناي تازه پيدا مي كنند، از دوستي ها بگيريد تا هر چه كه فكرش را بشود كرد! خلاصه كه روزهاي خوب و دلپذيري هستند... خدا را شكر
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 12:12 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
1- يك وقت حال و حوصله و اعصاب هيچ كاري نيست. 2- اما گاهي آن قدر توان داريم كه به خيلي از كارها برسيم. 3- روزي كه پست قبل را مي نوشتم بيمار بودم. الان بهترم و شايد به همين دليل باشد كه حال و حوصله و اعصابم برگشته، اگرچه هنوز وقت انجام خيلي از كارها را ندارم و اين مي تواند باز همه چيزم را به هم بريزد... 4- از آن دسته آدمهايي هستم كه زندگي را جرياني پيوسته مي بينند مثل يك رود: گاهي در مسير آدم نشيب هست و گاهي فراز، هيجانش به همين ثابت و يكنواخت نبودن هاست. 5- حرف دارم اما الان بايد برم...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 13:57 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
حال، حوصله، اعصاب ... ندارم، فقط همين!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 15:24 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||