تبليغاتX
به بهانه ی ...

چند روز قبل با يكي از دوستانم حرف مي زدم، كسي كه 5 سالي است مرا مي شناسد. صحبتمان به اين رسيد كه حس مي كنم در سال هاي اخير خيلي تغيير كرده ام. تغييراتي كه دوستشان دارم. سؤال كرد كه فكر مي كنم اين تغيير چه طور پيش آمده... سؤال خوبي بود، گرچه كم و بيش مي دانستم اين تغييرها از كجا آب مي خورد. اما باز به فكر فرو رفتم و به اين نتيجه رسيدم كه :

خيلي از درس هاي بزرگ زندگي ثمره ي مواجه شدن ما با ترس هاي بزرگ زندگي مان است. منظورم اين است كه وقتي با چيزي مواجه مي شوي كه مدتها از مواجه شدن با آن مي ترسيدي و بعد آن شرايط را مي گذراني ديگر به هيچ وجه آن آدم قبلي نيستي... من چند باري اين حس وحشتناك مواجه شدن با بزرگ ترين ترس هاي زندگي ام را گذرانده ام...

اولين خاطره اي كه دارم مربوط به حدود 10 سال پيش مي شود، وقتي كه براي اولين بار مجبور شدم تنها از مدرسه به خانه بيايم. دختري كه هميشه هر جا خواسته بود برود رسانده بودندش در اثر يك سري وقايع عجيب و غريب كه منجر به اين شد كه دنبالش نيايند مجبور شد 1.5 ساعت را از مدرسه تا خانه پياده برود و بسيار ترسيد... هميشه از اين مي ترسيدم كه اگر روزي به هر دليلي دنبالم نيايند نمي توانم تنها به خانه بروم... آن روز در شرايط خيلي بدي اين كار را كردم، در حالي كه مضطرب بودم چون نمي دانستم چه اتفاقي باعث شده كه دنبالم نيايند و حتي تلفن ها را جواب ندهند. بعد هم هوا تاريك شد... حتي الان كه به آن روز فكر مي كنم همان وحشت را احساس مي كنم...

آخرين و شايد بدترين ترسي كه با آن مواجه شدم درك اين واقعيت بود كه به آدمي اعتماد كردم كه قابل اعتماد نبود. من با همه ي ملاحظاتم، با همه ي دقت كردن هايم و با همه ي وسواسي كه داشتم بالاخره در دوستي به كسي اعتماد كردم در حالي كه هميشه نگران اين بودم كه ثمره ي يك اعتماد نابه جا زخم هايي است كه مي خورم و خوردم... روزي كه طرف ديوار اعتماد بينمان را فروريخت با حرفهايي كه زد  و كارهايي كه كرد روز وحشتناكي بود و تمام روزهاي بعدش شايد تا چند ماه... الان چند سالي از آن روز مي گذرد اما آن اتفاق تأثير عجيبي بر من گذاشت كه اين آثار تا امروز كه هست، و فكر مي كنم هميشه هم خواهد بود...

اين عبارت را دوست دارم كه "درياي آرام ناخداي با تجربه تربيت نمي كند"... اين ناآرامي هايي كه هر كدام از ما قطعاً زياد در زندگي تجربه كرده ايم و زخم هايي كه خورده ايم سرمايه هاي ما هستند، سرمايه هايي كه لازم است به كارشان بياندازيم... دوست ندارم زخم هايم را نگاه كنم و به حال خودم غصه بخورم، دوست دارم زخم ها را نگاه كنم و يادم بيايد چرا و چگونه زخم خوردم تا درسي باشد براي روزهاي بعد زندگي ام... باور كنيد اين روزها روزهاي منند چون تازه دارم ياد مي گيرم با زندگي ام چه كنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:34  توسط ریحانه  | 

باز این روزها روزهای من اند، نه چون که همه چیز بر وفق مراد است که نیست. اگر بخواهم روزها را از حیث اتفاقاتی که بر وفق مرادم می افتد دسته بندی کنم قطعاً این روزها جزء روزهایی هستند که بیشتر چیزها بر وفق مرادم نیست، اما این روزها روزهای منند...

این روزها یاد گرفته ام که زندگی درهم است و سوا کردنی نیست، کامیابی ها و ناکامی ها، موفقیت ها و شکست ها، خوشی ها و ناخوشی ها، دوستی ها و دشمنی ها، عشق ها و نفرت ها همه و همه با هم در آن وجود دارند...

این درس جدیدی که از زندگی گرفته ام زندگی ام را خیلی عوض کرده، دیگر اهمیتی ندارد که  هر 4 استاد ممتحن دفاعم را نمی پسندم و می دانم که پاسخگو بودن به آنها سخت خواهد بود... دیگر مهم نیست که گاهی همه چیز با من سر ناسازگاری دارد... اینها در نهایت چند تا از ناخوشی های زندگی هستند که در عوضشان خوشی های زیادی دیده ام و خواهم دید... این روزها روزهای منند و به هیچ وجه فرصت هایش را از دست نخواهم داد... 

مسأله فقط این است که "چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید"

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:18  توسط ریحانه  | 

دو شب پياپي خوابهاي عجيبي ديدم... پريشب خواب ديدم كه توي محل كارم نشسته ام كه زمين شروع كرد به لرزيدن، لرزشي خيلي جدي، كاملاً جلو و عقب مي رفتيم در ساختمان، بعد گچ سقف اتاقي كه ما در آستانه ي درش ايستاده بوديم ريخت بعد كل سقف شروع به ريختن كرد نمي دانم از صداي آه وحشت زده ي خودم بود يا صداي كسي ديگري در خواب كه از خواب بيدار شدم... تعبير زلزله در خواب بنا به كتاب تعبير خواب ابن سيرين چيز عجيبي است... حاكم ظالم... پناه بر خدا

امروز صبح هم خواب عجيب ديگري ديدم، توي اتوبان داخل ماشين مي رفتيم كه ديديم كنار اتوبان چندين ماشين تصادف كرده اند، حس مي كردم تعداد زيادي مرده اند، شلوغ هم بود و مردم در تردد، به طوري كه تعدادي ماشين دنده عقب مي آمدند كه به اين صحنه برسند، در اين حال حس مي كردم در همان محل دارند مردگان را تشييع مي كنند، يا شايد صدايي از عالم ارواح مي آمد و زميني نبود، به هر حال مطابق معمول تشييع جنازه لااله الا الله نمي گفتند، بلكه مي گفتند: يا نور النور، يا منور النور ...

از صبح ورد زبانم است : يا نور النور، يا منور النور... اميدوارم كه اين دو تا خوابم با هم امروز تعبير خوشي داشته باشند... امروز 13 آبان است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:45  توسط ریحانه  | 

1- خيلي كار دارم، در دو سه هفته ي آينده بايد از پيشنهاديه ي تزم دفاع كنم واين كار چندان ساده اي نيست. اين روزها خيلي چيزها باهام سر ناسازگاري دارند، مثل پرينتر خانه كه اگر سالي به 12 ماه كارش نداشته باشي سالم است و دقيقاً آن روزي كه كارش داري خراب مي شود! به هر حال حسابي كارم را لنگ گذاشته، اما سعي مي كنم به روزگار لبخند بزنم...

2- ديشب خواب مزخرفي ديدم، البته همان قدر كه مزخرف بود خوب هم بود... به كسي كه بسيار از او شاكي هستم حرفهايي زدم كه در بيداري خيلي جلوي خودم را گرفته ام كه نگويم و نگفته ام تا امروز... صبح كه پا شدم دلم كمي خنك شده بود!!! اگرچه فقط كمي... اصل كار آن روزي است كه پرده ها كنار بروند، تا آن روز با  همه ي سختي صبوري خواهم كرد و نخواهم گفت

3- مادرم به يك سفر يك هفته اي مي رود... توي اين گير و دار اين همه كارم، هوس كارهاي نكرده هم دارم... بعد برايتان خواهم نوشت آشي كه خواهم پخت آش شد بالاخره يا فقط تركيبي از مواد لازمش!

4- تقريباً كار نوشتن پيشنهاديه ي تزم تمام شده، چيزي در حدود 2-3 بندش مانده كه بدجوري طلسم شده... اميدوارم امروز بتوانم تمامش كنم

5- به حساب حساب و كتاب قديمم اين روزهايي كه مي گذرانم بايد روزهاي تلخ و سخت و كشنده اي باشند، بايد اين روزها روزهايي باشند كه امان مرا بريده اند و ديگر تحمل هيچ چيز زندگي آسان نيست و ... بايد مرده باشم لابد با حساب تصوراتم از اين روزها... اما نه، هيچ كدام اين ها نشد، نه روزها روزهاي تلخي هستند، نه من مرده ام از مواجه شدن با اين روز و روزگار و نه هيچ اتفاق بد ديگري افتاده، فقط چيزي آن جور كه پيشترها فكر مي كردم بايد باشد نيست... وبا اين حال خيلي چيزها خيلي بهتر از تصورات من پيش رفته... اين ها را براي اين گفتم كه يادم بماند بعضي وقتها تخمين غلطي از نتايج اتفاقات مي زنيم... اين ايرادي ندارد اما ايراد از آن جاست كه به خاطر چنان تخمين غلطي به اشتباه بر خواستن چيزهايي اصرار كنيم يا بر نخواستن چيزهايي ديگر تأكيد... زندگي جريان دارد، مثل جريان رودخانه، گاهي در بستري آرام، گاهي در پيچ، گاهي به صورت آبشار... زندگي را بايد زندگي كرد فقط همين

پ.ن. عنوان اين نوشته نام كتابي است از پائولو كوئليو

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:56  توسط ریحانه  | 

ديروز بعد از سال ها خيلي از دوستانم را ديدم، طي قراري كه حدوداً 10 سال پيش گذاشته بوديم. تقريباً اغلب آن دوستان را اصلاً در اين مدت نديده بودم. ظاهراً به جز ما خيلي از دوستان قديمي از اين نوع قرار با هم داشته اند ديروز... در جمع خانوادگي ما كه 4 قرار 88.8.8ي وجود داشت.

هيچ فكر نمي كردم كه بچه ها بيايند، جالب اين بود كه همه همين تصور را داشتند. از دوستانم كه خارج از ايرانند زياد شنيده بودم كه كاش ما هم بوديم و مي آمديم اما اين را گذاشته بودم به حساب تجميع دلتنگي هايشان براي ايران، خانواده و دوستان و فكر نمي كردم بقيه كه اينجا هستند بدون دلتنگي براي كشور و خانواده براي ديدن دوستان انگيزه ي زيادي داشته باشند... به هر حال بچه ها آمدند و بيش از 20 نفر بوديم.

به قول مادرم خيلي از اتفاقات زندگي همه اش در يك كلمه خلاصه مي شود: خاطره... امروز خاطره ي خوشي بود، خيلي خوش...

پيشنهاد مي كنم گاهي براي خودتان خاطره اي خوش بسازيد... چون زندگي به اندازه ي كافي براي آدم خاطره ي بد مي سازد

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:48  توسط ریحانه  | 

فردا هشتمین روز از هشتمین ماه از هشتمین سال دهه ی هشتاد این قرن است ظاهراً چینی ها اعتقاد خاصی به مبارک بودن عدد 8 دارند، اعتقاد هم که نداشته باشی تقارن این همه 8 با ولادت هشتمین امام –علیه و علی آبائه الطیبین السلام- به نوعی آدم را تحریک می کند که به این روز جور دیگری نگاه کند...

من مدت هاست دنبال بهانه ای هستم برای این که خیلی از چیزهای دور و برم را عوض کنم، خیلی از عاداتم را تغییر بدهم و بنایی از عادات جدید بسازم و این روز برای من بهانه ای است شیرین که می تواند مبداء تاریخی نو باشد در زندگی ...

فردا دومین سالگرد فوت قیصر شعر ایران هم هست، همو که بارها و بارها شعرهایش را زیر لب تکرار کرده ام در روزهای تلخ و شیرین زندگی... روحش شاد

پیشاپیش عیدتان مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 17:55  توسط ریحانه  | 

اين روزها روزهاي منند مثل تمام روزهاي تمام سالهاي گذشته ي زندگي ام... اين را با خودم تكرار مي كنم تا فراموش نكنم كه سهم من از اين دنيا همين روزهايي است كه مي­گذرانم و هيچ معلوم نيست كه سهمي از آينده دارم يا نه و اگر دارم معلوم نيست چند روز ديگر... اين ها را براي خودم تكرار مي كنم تا فراموش نكنم همه ي آنچه كه از خودم بر جا خواهم گذاشت را همين روزها بايد بسازم... اگر معتقد به خدا و جهان پس از مرگ هم نباشيم به خاطرات مانده از رفته ها كه باور داريم، من اين روزها معمار خاطرات فرداي كساني هستم كه مرا مي شناسند و در نبودنم براي يادآوري ام بهانه لازم دارند...

روزها پشت سر هم و بي وقفه مي گذرند، من سالهاست كه دوست جديدي پيدا نكرده ام، سالهاست كه كم كم دوستان قديمي ام را فراموش مي كنم (و آنها البته اغلب احتمالاً خيلي پيشتر من را فراموش كرده اند) امسال روز تولد چند نفر از دوستان قديمم را يادم بود اما حوصله نداشتم تبريك بگويم ... حس خوبي نسبت به اين بي حوصلگي ندارم همان طور كه سالهاي قبل حس خوبي نداشتم كه تبريك هاي حضوري ام جايشان را به تبريك هاي تلفني، بعد ايميلي، بعد پيامكي دادند... حالا هم كه كلاً دكانش را تخته كرديم و رفت!

اعتقادي به معامله ي پاياپاي ندارم اما از دوستيها و دوستي كردن هاي يك طرفه هم بيزارم... اين روزها آدمها وقتي سراغت را مي گيرند كه جايي كاري از دستت برمي آيد يا گره اي به دستت گشوده مي شود و راستش را بخواهيد حالم كم كم بهم مي خورد از دوستيهاي مدرن... چند روز پيش به يكي از دوستانم تلفن كردم بس كه پرسيد چه كار دارم كلافه شدم، زنگ زده بودم حالش را بپرسم اما منصرف شدم! مي دانم كه او هم به اقتضاي زندگي در اين روز و روزگار عادت به تلفني ندارد كه به نيت احوال پرسي – نه از نوع فانتزي اش بلكه واقعي – زنگ بخورد... "روزگار غريبي است"...

اين روزها روزهاي منند، روزهايي كه مي خواهم لابه لاي صفحات كارهاي درسي ام زندگي كنم، لذت نفس كشيدن، راه رفتن، نشستن، خنديدن و حتي گريه كردن را ببرم... اين روزها روزهاي منند حتي اگر همين قدر جهنمي و آزاردهنده باشند كه هستند، اين روزها را زندگي مي كنم به كوري چشم همه ي دردسرها!

بايد روزهايم را زندگي كنم چون "اين روزها كه مي گذرد" بر نخواهد گشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:32  توسط ریحانه  | 

بيماري كه مي آيد و درد در همه ي بدنت مي پيچد، تفاوتي ندارد كه آنفولانزا باشد يا سينوزيت مزمن هر ساله... گاهي امان مي برد... نه به خاطر شدت درد جسماني بلكه به اين خاطر كه تحمل آدم كم مي شود و انگار تازه آن وقت زير بار فشارهاي روحي كه مدتهاست زيرشان ماندي و سر خم نكردي له مي شوي... الان دقيقاً اين احساس را دارم و از لجبازي بچه گانه ام براي نخوردن مسكن هم شديداً حرصم مي گيرد! (دقيقاً همان قدر كه از سخت جاني خودم در تحمل فشارهاي جورواجور روحي حرصم مي گيرد)
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:24  توسط ریحانه  | 

از عرياني نجيب حقيقت تعجب مي كنم... اين روزها كه تلاش ها براي پنهان كردن و حاشا كردن زياد و زيادتر مي شود لذت مي برم از حقيقتي كه هر روز به شكلي خود را به رخ مي كشد... اين روزها روزهاي ماست... مراقب باشيم از دست ندهيم صداي رساي فريادهاي حقيقت را ... دعا كنيم كه مصداقي براي صم بكم عمي نباشيم... 

بازداشت شركت كنندگان در مراسم كميل

دعايي كه پيشاپيش مستجاب شد

و حالا افتخار مي كنند به اين دنائت...

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 9:15  توسط ریحانه  | 

امروز بهشت زهرا بودم... براي خاكسپاري يك دختر 17-18 ساله از اقوام... از كنار قبرهايي گذشتم كه تاريخ فوتي كه رويشان خورده بود سال 1350 را نشان مي داد... حالم هيچ خوب نيست... بيشتر از اين كه از آن همه فكر و خيالي كه در چند ساعتي كه در قبرستان بوديم بهم هجوم آورد كلافه باشم از اين كلافه ام كه با وجود اين كه مي دانم مرگ سرنوشت محتوم آدمي است اغلب فراموش مي كنم و خيلي كارها مي كنم كه شايسته ي موجودي كه از دنيا خواهد رفت نيست (حتي اگر به اين فكر نكنم كه عالم ديگري هست و حساب و كتابي)

راستي بالاخره آيه ي مورد نظرم را هم انتخاب كردم: وَ مَن يَتَوَكَّل عَلَي الله فَهُو َحَسبُه... البته من يك بار امتحان اين آيه را داده ام اما ارزشش را دارد كه بارها و بارها اين باورم مورد امتحان قرار بگيرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 16:8  توسط ریحانه  |