تبليغاتX
به بهانه ی ...

من اینجا چند تا کتاب از آثار پائولو کوئلیو رو معرفی کردم، دوستی خواست تا مقدمه­ای راجع به این کتاب­ها بگم. من برای شروع کتاب "ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد" رو انتخاب کردم.

این کتاب درباره­ی یک هفته از زندگی یک دختر جوان است که از زندگی خسته شده و بریده، تصمیم می­گیره که با خوردن قرص به زندگیش پایان بده، و این کار رو می­کنه، منتها کسی پیدا می­شه و او رو از مرگ نجات می­ده، وقتی به هوش می­آید می­بینه که به یک بیمارستان روانی منتقلش کرده­اند و اونجا بهش خبر می­دهند که با خوردن اون قرص­ها آسیب جبران­ناپذیری به قلبش زده که تا 7 روز منجر به مرگش خواهد شد... کتاب به بررسی همان یک هفته از زندگی این دختر پرداخته و عکس­العمل­های او رو نسبت به مرگی که در انتظارشه به تصویر می­کشه.

پیوست: پیشنهاد می­شه اول این کتاب رو بخونید بعد اگه از سبک و سیاقش خوشتون اومد بقیه­اش رو تهیه کنید، این نویسنده از اون دست نویسنده هاییه که بعضی از افراد خیلی از نوشته­هاش خوششون می آد و بعضی خیلی خوششون نمی­آد. ببینید شما جزء کدوم دسته قرار می­گیرید.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 9:57  توسط ریحانه  | 

مرگ وقتی می­آد و از کنار آدم می گذره آثارش رو می­ذاره، جایی که مرگ ازش عبور کرده باشه تا مدتی رنگ و بوش رو می­شه حس کرد. یاد مرگ زندگی زنده­ها رو تا مدتی، هر چند اندک، تحت تأثیر قرار می­ده. شاید به همین دلیله که توصیه شدیم که به زیارت اهل قبور بریم... قصد نداشتم طولانی بنویسم، فقط بهانه­ی نوشتنم این بود که بگم امشب شب اول قبر مرحوم خسرو شکیباییه، اگه اهل نمازید برای للیله الدفن ایشون دو رکعت نماز بخوانید و هدیه کنید به روح ایشون. این نماز دو رکعتی در رکعت اول بعد از حمد آیه الکرسی داره و در رکعت دوم بعد از حمد 10 بار سوره ی قدر. در پایان نماز هم ثوابش رو به روح ایشون تقدیم کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 21:15  توسط ریحانه  | 

چند روز پیش بود که فرصتش دست داد و با خواهرم سری به دبیرستان قدیمم زدم. نمی دونم براتون پیش اومده که به جایی که تو گذشته زیاد بهش سر می زدید و سال­هاست بهش نرفتید برید؟ یه جورایی حس غریبی به آدم دست می­ده. احساس خاصی داشتم، اونجا 4 سال از زندگیم گذشته بود، سالهایی خوب و دلپذیر. به خواهرم جایی رو نشون دادم که سال اول دبیرستان معاون مدرسه ایستاد و یکی یکی اسم بچه ها رو خواند. کلاس به کلاس لیست­ها تموم می شد و من اسمم تو چهارمین و آخرین کلاس اول بود. کلاسی که توش دوستان خوبی پیدا کردم و یکی از دوستام که از اون سال سال­های زیادی با هم بودیم، علاوه بر دبیرستان حتی دانشگاهم یه جا بودیم و این یکی از بهترین فرصت­هایی بوده که تو زندگیم داشته­ام و همیشه هم به خاطرش خدا رو شکر کرده و می­کنم...

می­گفتم ... نگاه کردن به در و دیوار اون مدرسه برام بارش بارون خاطرات بود، خاطراتی که هر چند وقت اتفاق افتادنشون همه خوش نبودند الان با گذر سالها تلخی­شون مثل استون که می­پره پریده و ازشون فقط خاطره­ی خوش خاطره بودن مونده. یادمه سال سوم یا آخر بود دم امتحان­های آخر سال، داشتیم می­رفتیم امتحان بدیم، نالان، خسته و فقط در انتظار تموم شدن اون روزها، یکی از معلمهام که رابطه­اش باهام صمیمانه هم بود از علت حال زارم پرسید، گفتم منتظرم این امتحانا تموم بشه، بهم گفت بعدها حسرت این روزها رو می خوری، گفتم محاله! الان همون "بعد"هایی است که ازش حرف می­زد، هر چند شاید "بعدتری" هم تو دفتر عمر من مونده باشه، و من  با این که از اون روزها به نیکی یاد می­کنم هوز حسرتشون رو نمی­خورم. مدتهاست که یاد گرفته­ام که از زندگیم اون جور که هست راضی باشم و لذت ببرم، به امید آینده بودن یا در حسرت گذشته­ها غرق شدن هر دو به یک اندازه نادرسته. گذشته بر نمی­گرده و آینده معلوم نیست که بیاد و حتی اگه بیاد معلوم نیست چیزی بهتر از حال فعلیمون برامون داشته باشه.

به بهانه­ی دیدن مدرسه­ی قدیمم یادی از گذشته کردم، گریزی به آینده زدم و نهایتا پاهامو همین جا که هستم محکم روی زمین گذاشتم.

برای این که این پست فقط در مورد من نباشه، یک کتاب معرفی می کنم:

 

راز فال ورق

نویسنده: یاستین گوردر

ترچمه: مهرداد بازیاری

نشر: کیمیا (وابسته با انتشارات هرمس)

 

اگه به فلسفه علاقه دارید، البته در سطح مبتدی، و حال و حوصله­ی مواجه شدن با مفاهیم فلسفی رو در قالب یه داستان دارید این کتاب رو بهتون توصیه می­کنم. نویسنده­ی این کتاب به خاطر کتاب "دنیای سوفی" معروفه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:8  توسط ریحانه  | 

اسم اینجا رو از "حرفهای ناگفته" به " به بهانه­ی ..." تغییر دادم برای این که واقعیت اینه که حرفهای اینجا هر کدوم به بهانه­ای نوشته می­شوند، بهانه­هایی که گاهی از دنیای اطرافم می­آیند و گاهی از ذهنم. سعی می­کنم تا حد امکان به "بهانه ی" نوشتنم وفادار بمونم و اینجا علاوه بر این که حرفم رو می­زنم، بهانه­اش رو هم مطرح کنم.از این که با دل بهانه گیر من همراهید ممنونم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 12:53  توسط ریحانه  | 

این چند روز به بهانه­های مختلف به گذشته برگشته­ام و یه حس غریبی بهم می­گه که لازمه که به خاطر همه­ی آنچه که دارم خیلی شاکر و خشنود باشم. به نظر من شاکر بودن چند تا حسن داره، یکی این که خدا ازمون راضی می­شه، یکی دیگه این که وقتی می­خواهیم به خاطر الطافی که بهمون شده شکرگزار باشیم یادمون می­آد که چه چیزهایی داریم و این برای ماها که هرگز فراموش نمی­کنیم چه چیزهایی هست که می­خواهیم یا می­خواستیم که نداریم و به جاش اهمیت زیادی به داشته هامون نمی­دیم و اونها رو به راحتی به فراموشی می سپاریم، فرصت خوبیه که از این سرخوردگی نرسیدن و نداشتن خلاص بشیم.

من دنبال بهانه می­گشتم برای احساس رضایت کردن از زندگیم، حالا فرصتش پیش آمده

من چیزهای خیلی زیادی دارم که هر کدوم به تنهایی می تونه یه آدم رو خیلی خوشبخت کنه:

·         من خانواده­ی مهربون و همراهی دارم، کسانی که تمام تلاششون رو کرده­اند که برام بهترین­ها رو فراهم کنند. درسته که گاهی با هم اختلاف نظرهایی داریم اما این دلیل نمی شه که من احساس نکنم که بهترین خانواده­ی دنیا رو دارم. حتی می تونم اقرار کنم اختلاف نظرهایی که با هم داشتیم بهم کمک کرده که به خیلی از چیزهایی برسم که امروز دارم، من معتقدم اگه قرار باشه همه آدم رو تأیید کنند آدم در همون سطحی که بوده می­مونه و اونی که انسان سازه چالشه (اگه دوست دارید رجوع کنید به کتاب استاد عشق که قبلا معرفی کردم به عنوان یک نمونه ی ناب این قضیه)

·         من دوستان خوبی تو مراحل مختلف زندگیم داشته­ام و با خیلی­هاشون هنوز هم در ارتباط هستم. اونها تو مراحل مختلف زندگیم اثرگذار بوده­اند و همیشه هم ازشون ممنونم.

·         من تو زندگیم توی مسیری هستم که دلم می خواست باشم. در اون سطح تحصیلات که دلم می خواست باشم هستم و به آنچه که می خواستم رسیده­ام. نمی گم این مسأله اتفاقی بوده، نه، من براش خیلی زحمت و رنج کشیدم اما به هر حال خدا لطف کرده که تلاش­هام اون جور که می خواستم نتیجه داده.

·         من تو زمان خیلی خوبی به دنیا اومدم، زمانی که تکنولوژی اونقدر پیشرفت نکرده بود که ذهن من به عنوان یه کودک با خیلی چیزها درگیر بشه که هیچ سودی برام نداشت و به جاش منو عین یه توپ پرت کنه به دنیای آدم بزرگها که خودشونم تو کارشون موندن. من تو زمان خوبی به دنیا اومدم، خوشحالم که کودکیم با مفاهیمی گذشته که هرچند امروز اثر زیادی ازش نیست در وجود نسل من، لااقل من و دوستام، نهادینه شده. ما بچه­های نسل دیجیمون­ها نیستیم خوشبختانه، ما با جنگ ستارگان بزرگ نشدیم، ما مجید قصه­های مجید رو دیدیم، ما تلاش­های پرین رو دیدیم، ماها می دونیم دختر مهربون بودن یعنی چی... ما چیزهای خوبی یاد گرفتیم که تا زنده ایم از یادمون نمی­ره.

...

·         به یکی از بزرگترین خواسته­هام نرسیدم، اما در پی اون نرسیدن چیزهایی بهم عطا شد که شاید هیچ راه دیگه ای نبود که بهشون برسم. هیچ شنیدید که کسانی که به هر دلیلی نابینا می شوند سایر حس­هاشون، مثلا بویایی بسیار قویتر از سایرین می شه؟ من در نرسیدن به خواسته­ها چنین معجزه­ای رو به عینه دیده­ام. هر چند که حکمت این نرسیدن به خواسته­ام رو هنوز درک نکرده­ام.

 

من به خاطر همه داشته­هام خوشحالم، امیدوارم شما هم فرصت کنید و داشته­هاتون رو جایی یادداشت کنید و با نوشتنشون دقیقتر یادتون بیاد که چه چیزهایی دارید و چه قدر به خاطر داشتنشون خوشبختیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 20:6  توسط ریحانه  | 

امروز روز میلاد امام علی علیه السلام است. عیدتون مبارک. اگر احیانا پدر هم هستید روزتون هم مبارک.

...

امروز اولین روز از ایام البیض است، این روزها روزهای مهمی­اند، فرصتی برای با خدا بودن، باهاش حرف زدن، درد دل کردن، از او گفتن، و حتی از او شنیدن (می­گن وقتی می­خوای با خدا صحبت کنی نماز بخوان و وقتی می­خوای خدا باهات صحبت کنه قرآن بخوان و اونجور که من می دونم تو این روزها هم نماز خواندن و هم قرآن خواندن سفارش شده) ما تو زندگی­مون برای خیلی چیزها نیاز به بهانه داریم، مثلا همین روز پدر بهانه­ایست که به پدرهامون بگیم که دوستشون داریم و از زحمت­ها و محبت­هاشون ممنونیم، به نظرم ماه­هایی مثل ماه رجب یا شعبان یا رمضان بهانه­هایی از این دست هستند، بهانه­هایی که خدا به دستمون داده که تو گیرودار زندگی روزمره ­مون، که این روزها درگیری­هاش بارها و بارها بیش از قبل شده، اون رو فراموش نکنیم.

سالها پیش یه روز جایی شنیدم که انسان و نسیان هر دو از یک ریشه هستند. شاید اون روز خیلی متوجه نبودم که این چه معنایی داره اما الان که بیشتر با خودم و در کل انسان­ها آشنا شده­ام کم و بیش درک می­کنم که این نسیان چیزی در ذات آدمهاست. البته این فراموشی گاهی بسیار خوبه، اون زمان­هایی که داریم از یه واقعه­ی ناخوشایند فرار می­کنیم و دلمون می خواد که از یادمون بره این فراموشی بسیار راهگشاست. اما به هر حال این فراموشی وقتی در مورد خیلی از مسائل مهم زندگی باشه زیاد هم دلچسب نیست. از نظر من این فرصت­هایی که خدا به ما داده تا به یادش بیفتیم برای همینه که ما رو در مقابل اون فراموشی محافظت کنه. تا جایی که من می­دونم این فرصت­ها فقط هم مخصوص دین اسلام نیست، سایر ادیان الهی هم اوقات خاصی دارند که هر ساله تکرار می­شه، من زیاد با سایر ادیان آشنایی ندارم اما یه دوست یهودی داشتم که می­گفت اونها هم مثل ما در دینشون ایام روزه­داری دارند... به نظر من همه این فرصت­ها و بهانه­هایی که خدا به دست ما داده برای اینه که اون رو فراموش نکنیم و به این ترتیب سعادت و آرامش خودمون رو در دنیا و آخرت تضمین کنیم...

براتون آرزو می­کنم که تو این ایام مبارک خدا بهتون توفیق رسیدن به بهترین­ها رو بده. اگه حال خوشی بهتون دست داد برای فرج هم دعا کنید که گشایش همه مشکلات همه­مون در استجابت همین یک دعاست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 12:10  توسط ریحانه  | 

شنیدید این چند روز مکررا اعلام می­کنند که کمبود آب از کمبود برق جدی­تره؟ من نمی­گم نیست. هر چند که با اون دو زار دانشی که من دارم می­تونم بفهمم که هر چی می­کشیم از بی­کفایتی­های بی­حد و حصر دور و برمونه و نه چیز دیگه و اگه این وضع مملکته و هر روز هم تعداد افراد زیر فشار، از هر نظر، بیشتر و بیشتر می­شه از این همه بی­کفایتی ناشی می­شه و دیگر هیچ. به قول دوستی حالا که دیدند مردم در مصرف برق صرفه­جویی می­کنند شروع کرده­اند به گفتن این که اصلا اون که مهم نیست آب مسأله­اش جدی­تره... نمی­دونم چرا ما نمی­خواهیم یاد بگیریم که به خاطر آنچه که خوبه خوشحال باشیم و تو شرایطی که مردم دارند تلاششون رو می­کنند که این همه بی­سامانی رو یه جوری سپری کنند زورمون می­آد دو کلام از همراهی­شون تشکر کنیم تا لااقل این بندگان خدا دلشون به چیزی خوش بشه.  بعضی روزها، تو همین تابستونی که کشتند همه رو بس که از مصرف بالای برق نالیدند و راه و بی­راه برق منازل رو قطع کردند، صبح که از خونه می­رم بیرون، مثلا حدود 7:30 می­بینیم تمام چراغ­ها تو خیابون روشنه، خیلی خویشتنداری می­کنم که هر چی لایق مسئولینش می­بینم نثارشون نمی­کنم... یا قصه­ی آبمون هم کم از این نیست. احتمالا می­دونید که آب مصرفی منازل درصد ناچیزی از آب مصرفی کشور رو تشکیل می­ده و چیزی بالغ بر 60 در صد آب صرف کشاورزی و صنعت می­شه و اونم که پرواضحه که چه مدیریت بی­نظیری روش حاکمه...

حیف این همه منابع مفید که تو دستان ما داره به هدر می­ره، بعد از این که سالها با خودم کلنجار رفته­ام و دنبال راهی برای بهبود این شرایط بودم و کور سوی امیدی رو با همه وجودم جست­ و­جو می­کردم، کم کم به این رسیدم که انگار شدنی نیست. تا وقتی آدمها حاضر نیستند که جاشون رو به افراد لایقتر و داناتر از خودشون بدن و تا وقتی از کوچک تا بزرگمون فقط ادعا می­کنیم و پای عمل که به میون می­آد هیچ به حرفهامون پایبند نیستیم هیچی عوض نمی شه...

ظاهرا خیلی ناامیدم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 21:5  توسط ریحانه  | 

شروع کردن سخته،

آدم وقتی یک کار تازه رو شروع می کنه نوشتن ازش خیلی سخته (حداقل برای من همیشه این طور بوده که هر کار تازه یا هر محیط تازه یه سد بزرگ بوده برای نوشتن)

حالا:

اگه اون کار تازه بخواد نوشتن باشه مشکل دو چندان می شه. این دقیقا مسأله ایه که من اینجا دارم. هنوز نتونستم خودمو با این شرایط وفق بدم، دقیق نمی­دونم اصلا غرضم از نوشتن اینجا چیه و دوست دارم کدوم ریحانه­ی درونم رو اینجا به خواننده­ها معرفی کنم. به هر حال امیدوارم با سرزدن به اینجا زیاد گیج نشید! من دارم تلاش می کنم هویت مستقلی برای این وبلاگ تعریف کنم و از اون به بعد بیشتر در چارچوب اون هویت تعریف شده قرار بگیرم.

می خواستم اینجا یه کتاب فارسی معرفی کنم:

 

استاد عشق (نگاهی به زندگی و تلاش های پروفسور سید محمود حسابی پدر علم فیزیک و مهندسی نوین ایران)

نویسنده: ایرج حسابی

سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

 

این کتاب رو اکیدا به اونهایی که

اهل درس هستند

یا تو زندگی اعتقاد دارند که در حقشون زیاد ظلم شده و خدا بهشون کم داده وگرنه چیزی می شدند

یا آدمهای ناامید

یا آدمهای خسته

یا آدمهای امیدوار

یا آدمهای با نشاط

دخترا

پسرا

خانمها

آقایون

و... خلاصه به همه

توصیه می کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 23:10  توسط ریحانه  | 

به کسی گفته­ام که اینجا درباره­ی کتاب­های سه­گانه­ی پائولو کوئلیو خواهم نوشت. تصمیم دارم الان این کار رو بکنم. برای معرفی این سه کتاب از قسمتی که خود نویسنده در ابتدای کنار رود پیدرا نشستم و گریستم آورده استفاده می کنم:

«کنار رود پیدرا نشستم و گریستم، نخستین بخش از مجموعه سه­گانه­ی  و در روز هفتم است. دو بخش دیگر این سه گانه، رمان­های ورونیکا تصمیم می­گیرد بمیرد و شیطان و دوشیزه پریم هستند. در هر سه کتاب به یک هفته زندگی انسان­هایی معمولی پرداخته می­شود که هر کدام به یک باره خود را پیش روی عشق، مرگ یا قدرت می­یابند. همواره اعتقاد داشته­ام که چه در هر انسان و چه در سراسر جامعه دگرگونی­های ژرف در دوره­های زمانی بسیار کوتاهی رخ می­دهند. درست آن­گاه که هیچ انتظارش را نداریم، زندگی پیش روی ما مبارزه­ای می­نهد تا شهامت و اراده­مان را برای دگرگونی بیازماید. از آن لحظه به بعد، حاصلی ندارد که وانمود کنیم چیزی رخ نداده یا بهانه بیاوریم که هنوز آماده نیستیم. این مبارزه منتظر ما نمی­ماند. زندگی به پشت سر نمی­نگرد. یک هفته فرصت زیادی است تا تصمیم بگیریم که سرنوشت خود را بپذیریم یا نه.»

من خواندن این کتاب ها روتقریبا به همه­ی دوستانم که اهل مطالعه بوده­اند توصیه کرده­ام. البته لازمه که این روهم بگم که به هر حال کتاب مفاهیمی داره که با اعتقادات مذهبی و حتی سنت ما تفاوت­های زیادی داره، رمان­ها عاشقانه نیستند، البته کنار رود پیدرا نشستم و گریستم این مایه رو زیاد داره، اما کلا چون این کتابها به زندگی یه نفر تو دنیای حاضر اشاره می کنه خیلی هم این جور نیست که هیچ اثری از این مفاهیم درش نباشه و هر کدومش به نوعی با این مفاهیم آمیخته شده. با وجود تمام تفاوتی که بین نوشته­های این کتاب و اعتقاداتمون سراغ دارم از اونجا که در قرآن کریم آمده: «الذین یسمعون القول و یتبعون احسنه اولوئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوالالباب» (زمر 18) من ترجیح می­دم سخنان افراد مختلف رو بشنوم و بعد بهترین­هاشون رو انتخاب کنم، با این تعبیر این کتاب­ها حرف­های شنیدنی و خواندنی زیادی دارند.

 

کنار رود پیدرا نشستم و گریستم

نویسنده : پائولو کوئلیو

انتشارات کاروان

***

ورونیکا تصمیم می­گیرد بمیرد

نویسنده : پائولو کوئلیو

انتشارات کاروان

***

شیطان و دوشیزه پریم

نویسنده : پائولو کوئلیو

انتشارات کاروان

 

انشاء الله دفعه ی بعد یک کتاب فارسی معرفی خواهم کرد. راستی اگر اهل مطالعه هستید یه سری به این آدرس بزنید:

Jireyeketab.com از اون جاهاست که اطلاعات خوبی بهتون می ده.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 16:39  توسط ریحانه  | 

تازگی به وبلاگ خواندن رو آوردم و تازه فهمیدم که چه کار دلچسبیه برای من، برای منی که دوست دارم از حال و احوال آدمهای مختلف سر در بیارم بدون این که تو زندگیشون دخالت کنم. اونهایی که منو می شناسند می دونند که اهل تحقیق و تفحص تو دنیای آدمها نیستم برای همینه که خواندن وبلاگها بدون این که حتی نویسنده هاش رو بشناسم برام خیلی فرصت مناسبیه که به اون خواست درونیم که شناخت دنیای اطرافم و آدمهای حاضر در اونه برسم. هر چند که معتقدم که دنیای وبلاگ نویس ها نمونه ی جامعی از دنیای اطرافمون نیست و به نمونه ی آماریه که انحراف داره.

هنوز اونقدر با این حال و هوا آشنا نشده ام که بتونم بگم که افراد از چه چیزهایی می نویسند اما چیزی که خیلی زیاد دیدم شکوه ی آدمها از تنهایی هاشونه. کم و بیش همه تنهاییم تو این دنیا، حتی اگه همسر مهربون، خانواده ی نازنین، فرزندان عزیز و دوستان نابی داشته باشیم باز هم ساعات تنهایی گریز ناپذیره ظاهرا. این کلام مرحوم دکتر شریعتی رو خیلی دوست دارم که :

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

 او جانشين همه نداشتنهاست

 نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی

(من این شعر رو از اینجا آوردم.)

کم و بیش همه مون یاد گرفتیم و می گیریم که تنهایی هامون رو با چیزی پر کنیم. امیدوارم اون کس یا چیزی که برای پر کردن تنهاییتون بهش پناه می برید بتونه اونجور که دوست دارید تنهایی هاتون رو پر کنه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 9:36  توسط ریحانه  | 

کتاب کوری رو خوانده اید؟ اگه نه اکیدا توصیه می کنم که بخوانید. من حدود 6 سال پیش این کتاب رو خوانده ام. نمی دونم الان چه نشری اون رو چاپ می کنه اما من این مشخصات رو از اون کتابی که خواندم دارم:

کوری

نویسنده: ژوزه ساراماگو

مترجم: مینو فرشچی

نشر علم

 

چند تا جمله از این کتاب براتون می نویسم:

·         یقینا هیچ کس این واقعیت را ندیده نمی گیرد که نجابت در مسیر بسیار دشوار کمال همواره با اشکالات فراوان مواجه می شود.

·         این نیز حقیقت دارد که اگر پیش از هر عملی بخواهیم پیامدهای آن را سبک و سنگین کنیم، صادقانه آنها را بسنجیم. نخست پیامدهای اولیه، بعد پیامدهای محتمله، بعد پیامدهای ممکنه، بعد پیامدهای متصوره، در آن صورت هرگز از اولین فکری که ما را به درنگ واداشت فراتر نخواهیم رفت. نیک و بد حاصل از اعمال و رفتارمان با هم سرشکن می شوند و فرض بر این است که در طی تمام روزهایی که در پی می آید به گونه ای عاقلانه، یکنواخت و متعادل باشند ولو روزهای بی پایانی که دیگر نیستیم تا بدانیم به خود تبریک بگوییم با پوزش بخواهیم، در واقع کسانی هستند که ادعا دارند این همان جاودانگی کذایی است.

·         ...

امیدوارم فرصت کنید و این کتاب رو بخوانید و از خواندنش لذت ببرید.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 20:5  توسط ریحانه  | 

دیروز دیدم که یکی از وبلاگ هایی که مدتی بود می خواندمش به این دلیل که یکی که نباید‌، آدرسش رو پیدا کرده بود به کارش خاتمه داد. به نظرم نویسنده اش می ره که جای دیگه یه خونه ی دیگه بنا کنه و دوباره بنویسه. دلم برای خودمون سوخت. ما آدمهایی که گاهی مجبوریم از نزدیک ترین کسانمون فرار کنیم تا بتونیم چند کلمه حرف بزنیم. اين خيلي بده كه مجبوريم خودمون رو پشت  عنوان هاي جعلي، صورتك هايي غير از صورت خودمون يا خيلي چيزهاي ديگه كه به ما تعلق ندارند پنهان كنيم تا بتونيم اوني باشيم كه واقعا هستيم يا دوست داريم كه باشيم و شرايط بهمون اجازه اش رو نمي ده. من دنبال اباهي گري نيستم اما از اين وضع هم هيچ رضايت ندارم. تو مدينه ي فاضله ي من آدمها اجازه دارند خودشون باشند. اين جوري در كل بهتره، هم همه راحت ترند و هم اين كه آدم ها راحت تر همديگر رو مي شناسند. اميدوارم يه روزي دنيايي كه توش زندگي مي كنم به دنيايي پر از آسايش براي آدمها تبديل بشه و روزي بياد كه تو دنيايي بدون نياز به صورتك زندگي كنيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 21:6  توسط ریحانه  | 

یه چیزهایی هست که آدم تا خودش باهاشون مواجه نشه حس درستی ازش نداره، برای من که زیاد پیش اومده که چیزی رو یه وقتی شنیدم و مدتها بعد خودم با همه وجودم درکش کردم. اون چیزی که الان می خوام ازش حرف بزنم هم از همین جنسه...

شنیده بودم که در روایات داریم که وقتی دعا می کنیم خدا یا اون چیز رو بهمون می ده یا این که اگه اون چیز به صلاحمون نباشه یه چیز بهتر رو به جاش بهمون می ده یا این که می ذاره و در آخرت به جای اون دعای مستجاب نشده بهمون نعمت می ده. حتی شنیده ام که می گن وقتی افراد عوض دعای مستجاب نشده ی دنیاییشون رو در آخرت می بینن اینقدر که نعمات بزرگی به سبب اون دعا بهشون داده می شه می گن که کاش هیچ یک از دعاهامون در دنیا مستجاب نمی شد.

همه ی ما کم و بیش داشتیم خواسته ها و آرزوهایی که برآورده شده اند و صد البته خواسته هایی که برآورده نشده اند. ممکنه تونسته باشیم بفهمیم به جاش چه چیزی بهمون داده شده یا این که نتونسته باشیم. من هم از این قاعده مستثنی نیستم. زندگیم پر از کامیابی و ناکامیه. خیلی از اون چیزهایی که دارم شاید آرزوی خیلی ها باشه اما الان بنا ندارم از اونها حرف بزنم. می خواهم از اون بخش دوم بگم و اثرش تو زندگیم. بوده تو این سالها که چیزهایی رو خواستم که نشده بهشون برسم و این نرسیدن اثر عجیبی رو همه شئون زندگیم داشته، اثری بسیار دلپذیر. اصولا حرف زدن از این جور مفاهیم زیاد ساده نیست اما سعی ام رو می کنم... احساس می کنم اون تمرکز روی چیزهایی که خواسته ام و نشده ازم یه آدم تازه ساخته، آدمی که از اونی که قبلا بود بزرگتر و صبورتره. صبر جدا انسان سازه و من اینو تازه مدتیه که با تمام وجودم درک می کنم. ما توی قرآن و روایات و حتی اشعار شعرامون زیاد از صبر داریم اما انگار تا کسی خودش به این باور که صبر یکی از بزرگترین راه حل های مسایل زندگیه نرسیم نیم تونیم از کسی بپذیریمش. حالا که با این مفهوم آشنا تر شده ام، رد پاشو در جای جای زندگی می بینم و وقتی بیشتر فکر می کنم می بینم همون طور که سنت الهی اینه که خیلی از اتفاقات رخ بدن، مثلا بیماری، بلایای طبیعی یا هر سختی دیگه، صبر هم اولین ابزاریه که به انسان داده شده تا با این مسایل کنار بیاد. توی دنیا زمان مطرحه، یعنی فاصله ی بین یه سری رویداد های متوالی باید طی بشه، ممکنه بشه به نوعی این فواصل رو کوتاه کرد اما نمی شه از میان برد، در عوض یکی از خصوصیاتی که برای بهشتیان بر می شمارند اینه که تا چیزی رو اراده کنند براشون حاضر می شه، یعنی اونجا صبر به معنای انتظار برای سر آمدن یه دوره ی  اجتناب ناپذیر زمانی وجود نداره، اونجا یقینا مصیبت هم نیست پس صبر بر مصیبت هم معنا نداره، جالبه که بدونیم یکی از خصوصیاتی که برای بهشت می گن اینه که توش کسی حرف و کلام بی ربط و آزار دهنده هم نمی شنود، این به نظر من یکی از جدی ترین موارد محتاج صبر در دنیاست، خلاصه که فکر می کنم صبر خصوصیتی دنیاییه و یکی از ابزارهای مهم آدمی برای رسیدن به رضای خداست. من چند سالیه که عجیب خیرش رو دیدم، امیدوارم شما هم به لباس زیبای صبر آراسته باشید و دلتون با امید به پروردگار روشن و امیدوار باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 9:28  توسط ریحانه  | 

داشتم یه سری تمرین صحیح می کردم، بعضی ها مرتب و منظم نوشته بودند، بعضی ها حتی تایپ کرده بودند، بعضی ها بدون ایراد تایپی، بعضی ها با کلی ایراد، بعضی ها خطشون خیلی بد بود، بعضی ها خیلی خوب... خلاصه که هر کس یه جور نوشته بود. به این تفاوت ها اضافه کنید که هر کس با ادبیات خودش و بسته به حال و حوصله اش مطلب رو توضیح داده بود، بعضی درست، بعضی اشتباه... داشتم به کارنامه ی عملم فکر می کردم، به این که چه جوریه؟ مرتب و منظم یا کثیف و نامرتب؟... نمی دونم توش چه قدر پرت و پلا نوشته ام، نمی دونم کجا ها حواسم بوده که اشتباهات رو پاک کنم، نمی دونم تونستم خوب پاکشون کنم یا که پاک کن توبه ی من مثل خیلی از پاک کن ها از نوشته هام رد گذاشته یا حتی بدتر: کاغذ رو سیاه یا پاره کرده و این جوری تا ابد معلوم می شه که اونجای کاغذ رد یه خطاست که خودنمایی می کنه... نمی دونم مصحح نامه ی اعمال من موقع دیدن نتیجه ی عمری زندگی من چه برداشتی خواهد داشت، فقط امیدوارم از تأسف سری تکان نده که حیف همه عمر و فرصت هایی که به تو دادیم...

از خودم حسابی دور شده ام، دنبال بهانه ای هستم که منو به اون اصل انسانی ام نزدیک کنه، رجب بهانه ی دلنشینیه... اگه حال خوشی بهتون دست داد من رو هم دعا کنید. دعام کنید که روزی که به حساب اعمالم می رسند سر افکنده نباشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 9:25  توسط ریحانه  | 

هزار خواهش و آیا

هزار پرسش ما را

هزار چون و هزاران چرای بی زیرا

هزار بود و نبود

هزار شاید و باید

هزار باد و مباد

هزار کار نکرده

هزار کاش و اگر

هزار بار نبرده

هزار بوک و مگر

هزار بار همیشه

هزار بار هنوز...

مگر تو ای همه هرگز

مگر تو ای همه هیچ

مگر تو نقطه ی پایان

بر این هزار خط ناتمام بگذاری

مگر تو ای دم آخر

در این میانه تو،

سنگ تمام بگذاری

 

مرحوم قیصر امین پور

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 20:47  توسط ریحانه  | 

امروز اولین روز از ماه مبارک رجب است. با این که سالهاست که آمدن و رفتن این ماه رو تجربه کرده ام، امسال حال عجیبی دارم. نمی دونم چی شده که اینقدر برای رسیدن ماه مبارک رمضان مشتاقم. حالم عجیبه و در عین حال بسیار خوشایند. کم پیش اومده برای رفتن به یه مهمونی اشتیاق داشته باشم، اما همون چند باری که تجربه کردم بهم نشون می ده که این حس الانم یه انتظار از اون جنسه. شاید اینا داره نشون می ده که دارم بزرگ می شم، اگه این جوره که جدا خوشحال کننده است.

می گن رجب ماه خداست، هر چند که هر لحظه ی زندگی ما از آن خداست. می گن رجب نام رودی است در بهشت که از شیر سفیدتر و از عسل شیرین تره. می گن سخیف ترین عبادت عبادت اونهاییه که به شوق بهشت انجامش می دن. یادم باشه از چاه فراموشی خدا بیرون نیام و به جاش در چاله عبادت سوداگران بیفتم.

امسال برام سال خاصیه، یعنی می خواهم که باشه. حس می کنم هر چه که بزرگتر می شم سرعت گذران عمرم هم بیشتر می شه، منظورم اینه که انگاری افتادم تو سرازیر، تا نگاه می کنم می بینم که باز یه سال تحویل دیگه اومد و رفت! کم کم داره حساب روز و ماه های عمرم از دستم در می ره و اگه این جور پیش بره چیزی نمونده که حساب کردن سالهاش هم دیگه چندان ساده نباشه. وقتی به این فکر می کنم که همه ی این لحظه هایی که دارم تمام سرمایه ی منه، سرمایه ای که باهاش به دنیا فرستاده شده ام تا تجارتی کنم و بعد از مرگم به حساب کارهام برسند و بگن که تاجر موفقی بودم یا اینکه دچار خسران شدم بدنم می لرزه. تا همین حالا هم کلی از مایه رو به باد دادم. نمی دونم چه کردم و نتیجه اش چه خواهد شد. می گن هر کس باد بکاره، توفان درو می کنه. کاش حواسم باشه که دارم تو این مزرعه ی دنیا چی می کارم... درس دینی پس نمی دم دارم به خودم یادآوری می کنم که به عنوان یه انسان که به زمین فرستاده شده مسئولم، نمی خوام بگم مسئول کار دنیام، نه، پیش و بیش از همه مسئول زندگی خودمم. دوستی دارم که می گه به نظرش دنیا و آخرت نسبتشون مثل نسبت شمع و تصویر شمع روی پرده است  وقتی که بینشون یه عدسی باشه. اگه از فیزیک نور چیزی بدونید بهتر متوجه منظورم می شید. تو حالتی که جسم روی کانون عدسی باشه تصویرش در بی نهایت تشکیل می شه، تو آزمایشکاه همیشه اون بی نهایت یه پرده است که در فاصله نسبتا دوری از عدسی قرار داره، دوستم می گه اون تصویر که بزرگتر از جسم هم هست، از ذره ذره ی جسم ساخته شده فقط در ابعاد چند برابر، اون تصویر چیزی بیش تر از اون جسم اول نداره و این اون نکته ایه که در مورد اعمال ما آدمها در دنیا و آخرت صدق می کنه... اعمال اینجای ما اونجا اثرش رو چند برابر نشون می ده و این یعنی عدل، اثر همون کاری رو که کردیم می بینیم، بی کم و کاست و ذره ای تغییر... وای از روزی که اعمالم اونقدر بزرگ و واضح دیده بشن، وای از روزی که بی پروا جلوم رژه برن و همه کاستی هام رو هویدا کنن... وای از عاقبت گناه کاران

در رجب زیاد به توبه و استغفار سفارش شده ایم... استغفرالله و اسئله التوبه

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 9:57  توسط ریحانه  | 

برام زیاد پیش می آد که به دنیای اطرافم منتقدانه نگاه کنم. یعنی در واقع من به خیلی از عادات جاری در اجتماع امروز انتقاد دارم. بذارید مثال بزنم... همه ی ما یه جورایی در گیر چیزهایی شدیم که با عقل جور در نمی آد، همین قیمت زمین رو در نظر بگیرید، خیلی وقتها می بینی هیچ منطقی پشت گران تر بودن بعضی جاها نسبت به جاهای دیگه وجود نداره، مثلا ما توی تهران جاهایی رو داریم که در پاییز و زمستان آلوده ترین هوا رو دارند، و به عنوان یکی از سه-چهار تا آلوده ترین نقاط شهر مطرحند و اونوقت زمین متری چندین ملیون تومانه توشون... نمی فهمم یعنی چه؟!! آدمها پول می دن که هوای آلوده تر استنشاق کنن. می دونم که هیچ کس به این دلیل پول بیشتری بابت اون زمین ها نمی ده، اما وقتی به هر دلیلی افراد حاضرند بابت اون زمینها پول زیادی پرداخت کنند در واقع دارند برای سلامتی شون سرمایه گذاری معکوس می کنند.

البته این اتفاق تو خیلی جاهای دیگه ی زندگی هامون هم داره می افته. پولی که قراره مایه ی آرامش باشه برای خیلی ها شده هدف و برای رسیدن بهش از آرامششون خرج می کنند. نمی دونم چی شده اما از نظر من همه مون داریم از حساب ذخیره ی عمرمون استفاده می کنیم، فقط یه مملکت نیست که نیاز به حساب ذخیره ی ارزی داره تا اعتبارش تو دنیا حفظ بشه، ما هم هر کدوم یه حساب ذخیره ی عمرمون رو داریم که نباید بی دلیل ازش برداشت کنیم و هیچی هم به حسابمون واریز نکنیم.

دل آدمها این روزها پر از دغدغه هاییه که خودشون ساخته اند و حالا هم در مقابلشون کاسه ی چه کنم به دست گرفته اند... آدمیزاد موجود غریبیه جدا...

خدا عاقبت همه مون رو به خیر کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 16:26  توسط ریحانه  | 

نوشتن برای دل خودم... این تجربه ی طولانی مدت زندگی منه، زیاد بهش عادت دارم. بچه تر که بودم (این یعنی که من هنوزم با کمال افتخار اعلام می کنم که بچه ام) تنهایی زیاد آزارم می داد، اما حالا دیگه فهمیدم این بنای دنیاست، آدمی که تنها به دنیا می آد و تنها از دنیا می ره نباید انتظار داشته باشه که بین این دو تنهایی براش چیزی غیر از همون تنهایی رقم بخوره. من خانواده ی بی نظیری دارم و دوستان خوبی، اما همه ی این افراد نمی تونن کمک زیادی در برطرف کردن تنهایی های من بکنند. یه روزی اواخر دوران دبیرستانم فکر می کردم اینقدر به دوستان همکلاسیم وابسته ام که زندگی بدون دیدن اونها و باخبر بودن ازشون خیلی سخت خواهد بود. اما حقیقت اینه که نبود. الانم نیست. الان که بعد از اون دوستانم دوستان زیادی به زندگیم پا گذاشته اند و رفته اند می بینم که انگار هر کس دوره ای داره، حتما برای اونها هم دوره ی من سر اومده، به هر حال روزگار غریبیه و آدمی با همه ی پیشرفت هاش در علم و تکنولوژی تو نیازش به یه همراه همدل هنوز می لنگه...

قرارم با خودم اینه که اینجا از کتابهایی که می خوانم هم بنویسم. الان مشغول خواندن یک کتابم:

*****

نشت نشا- جستاری در پدیده ی فرار مغزها

نویسنده: رضا امیرخانی

انتشارات قدیانی

در 102 صفحه

*****

کامل که خواندمش درباره اش خواهم نوشت، ان شاء الله

اینجا گاهی جملاتی خواهم نوشت که به نظرم ارزش چند لحظه تأمل رو دارند.

حضرت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می فرمایند:

« راستی موجب آرامش خاطر است و دروغ سبب اضطراب»

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 20:27  توسط ریحانه  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان، با نام او آغاز می کنم که آغاز و انجام همه چیز است.

این یه شروعه، یه نقطه ی آغاز در حالی که هیچ کس ازش خبر هم نداره، نمی دونم کی و به کی خواهم گفت که اینجا شروع به نوشتن کردم، اما فعلا که فقط برای دل خودم می نویسم. اینجا قرار نیست برای من چیزی جز دفتر خاطراتم باشه، حدود 11 سال توی دفتر و با قلم نوشته ام، اما حالا می خوام که توی این صفحه هم بنویسم، امیدوارم که حرفی برای گفتن داشته باشم.

اگه کاملا اتفاقی یا هر جور دیگه گشت و گذارت به این کنج خلوت تنهایی من کشاندت خوش اومدی. ممنون می شم اگه برای این که بدونم کسی این نوشته ها رو خوانده حضورت رو اعلام کنی.

اسم این بلاگ رو مژده ی هاتف گذاشتم چون وقت انتخاب اسمش از حافظ مدد گرفتم و اونم در جوابم این غزل رو نشونم داد:

سحر ز هاتف غیب ام رسید مژده به گوش                     که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش

شد آن که اهل نظر بر کناره می رفتند                           هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش

به صوت چنگ بگوییم آن حکایت ها                            که از نهفتن آن دیگ سینه می زد جوش

شراب خانگی ترس محتسب خورده                              به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش

زکوی میکده دوش اش به دوش می بردند                       امام شهر که سجاده می کشید به دوش

دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات                                مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

محل نور تجلی است رای انور شاه                               چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش

به جز ثنای جمالش مساز ورد ضمیر                            که هست گوش و دلش محرم پیام سروش

رموز مصلحت ملک خسروان دانند                              گدای گوشه نشینی تو حافظا خاموش

 

این از اولین نوشته... تا ببینیم بعد از این چه خواهد شد

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 21:32  توسط ریحانه  |