تبليغاتX
به بهانه ی ...

برای پست قبلی نظری دریافت کردم که فکر کردم بهتره به جای اینکه خصوصی برای فرستنده ی محترمش پاسخم رو ارسال کنم اینجا جوابم رو ثبت کنم...

ایشون فرموده بودند که چرا وبلاگم رو به صورت تخصصی در نمی آرم و بیشتر جنبه ی خاطره داره... می خوام صادقانه دلیلم رو بگم... من اینجا رو درست کرده ام که توش از دغدغه هام بنویسم. دغدغه هایی که معمولا حتی نمی تونم با نزدیک ترین دوستانم هم در میانشان بذارم بدون اینکه فکرهای اشتباهی درباه ام بکنند. تجربه ی چند ساله ی دوستیهام بهم ثابت کرده که آدمها زیاد علاقه ای به شنیدن نظرات متفاوت با نظرات خودشون رو ندارند. به هرحال بعد از همه ی کلنجارهام با خودم تصمیم گرفتم اینجا حرفام رو بزنم و هر کس که دوست داشت بخواند. از بین دوستام فقط یک نفر از وجود چنین وبلاگی خبر داره که اونم اینقدر درگیره که بعید می دونم اصلا سری به اینجا بزنه... با این حساب اینجا مخاطبینی داره که منو به هیچ وجه نمی شناسند و این برای من یک نکته ی مثبته چون بدون نگرانی از تصویر و تصورشون از من توش می نویسم...

اگه بخوام یک وبلاگ تخصصی درست کنم حتما توش از اول خودم رو معرفی می کنم اما اینجا اونجا نیست. درباره ی رشته ی تحصیلیم هم نمی تونم اینجا زیاد اطلاعات بدم چون شرایط جوریه که زود منجر به معرفیم می شه

پس اجازه بدید اینجا با همین سبک و سیاق خودش به کارش ادامه بده. اگه بتونم گاهی مطالب فنی تر که لطمه ای به هدف اصلی ایجاد شدن اینجا نزنه هم می ذارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 10:14  توسط ریحانه  | 

دو سه هفته ی اخیر درگیر تهیه ی یک مقاله بودم. یکی ندونه فکر می کنه چه کتاب مهمی می خواستم منتشر کنم!!! فقط یه مقاله ی ۸ صفحه ای بوده حالا. اونم تازه به زبان اصلی (همین فارسی خودمون رو عرض می کنم هااا) ... ضمنا قبلا یک نمونه ازش داشتم. یعنی اون روزهایی که درگیر کار پایان نامه ام بودم این مقاله رو جمع و جور کرده بودم و دیگه هم فرصت نکرده بودم که سر و سامانش بدم تا این که بالاخره این روزها فرصتش دست داد. این چند وقت ۳-۴ بار استادم متن رو زیر و رو کرده و کلی اصلاحات بهش زده و تقریبا دیووونه ام کرده!!!... و الان که تازه یکی دو ساعته تموم شده یک نفس راااااااااااااااحت می کشم

داشتم فکر می کردم عجب آدمهای فوق العاده ای بودند اونهایی که تو قرن های پیش با اون امکانات اندک علمی اونقدر علم تولید کردند. دانشمندان جدا زحمات زیادی کشیده اند. من در حالی که الان به مقالات علمی سر تا سر دنیا دسترسی دارم گاهی می مونم که چه جوری به نتیجه ی قابل قبولی تو زمینه ی تحقیقیم برسم... اصلا نمی تونم حال مردمان اون زمان رو درک کنم و شدیدا بهشون ادای احترام می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 17:48  توسط ریحانه  | 

من امروز همچین حال آدمهای فکور رو پیدا کرده ام ... صبحم رو با حرفهای تارا با پستی با عنوان "دوستی دختر و پسر" شروع کردم و غروب هم با بحث مفصلی با یکی از دوستانم در مورد ایرادهای جامعه ی ایرانی امروز... حقیقت اینه که من به رفتارهای امروزمون خیلی نقد دارم یعنی عملاْ معتقدم که اوضاعمون هیچ تعریفی نداره. کاری به این که چه دین و مذهبی داریم و تا چه حد بهش پایبندیم ندارم چون معتقدم وضعی که امروز داریم معناش این نیست که پایبندیمون به دین کمه بلکه بدتر این که پایبندی به اصول اولیه ی انسان بودن بینمون خیلی ضعیف شده...

در تضاد بین گفتن و نگفتن خیلی از حرفام ترجیح می دم فعلا خیلی از نظراتم رو مکتوم بذارم- می شه بهش گفت خودسانسووری- تا شاید روزی روزگاری ازشون بیشتر حرف زدم. فعلا در همین حد بگم که به نظرم کارمون به کلاف سردرگمی می مونه و معلوم نیست سر رشته ی امورمون دست کیه و قراره به کجا ببردمون... من از حال و روز نسل آینده وحشت دارم. نسلی که قراره نسل ما تربیتشون کنه ...

گاهی آرزو می کنم زودتر بساط این دنیا برچیده شه پیش از اونکه فرشته ها بیشتر باورشون بشه که این آدمی که خدا با غرور آفرید امروز داره می شه همونی که اونها روزی تعجب کردند که چرا داره خلق می شه وقتی قراره روی زمین فساد کنه... البته حتما برای خدا گروه خوبان بنده هاش اونقدر ارزش داشته اند که راضی شده آدم رو خلق کنه اگرچه ممکنه حال و روز آدمها زیادم تعریفی نباشه ... ما که سر از کار خدا در نیاوردیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:11  توسط ریحانه  | 

اين دنياي مجازي هم براي خودش جاي جالبيه ها... درسته كه تو پست قبلي ازش انتقاد كردم اما اين دليل نمي شه كه نكات مثبتش رو ناديده بگيرم... امروز تو وبگردي هام دو تا وبلاگ ديدم كه برام جالب بودن، يكي وبلاگ دختري كه در مترو دستفروشي مي كنه (یادداشت های دختر دستفروش)و يكي يه وبلاگ كه يك نفر كه تازه طلاق گرفته( طلاق نوشت ) ايجادش كرده، برام نكته ي جالبش اينه كه احتمالش خيلي كمه كه تو زندگي روزمره ام با حرفهايي از جنس حرفهاي اين دو نفر مواجه بشم. ممكنه چنين افرادي رو زياد ببينيم و حتي باهاشون دوست هم بشيم اما بعيده ازشون حرفهايي رو بشنويم كه ممكنه تو چنين وبلاگ هايي بخوانيم اينم يكي از الطاف دنياي مجازيه كه افراد توش بدون نگراني از اين كه شناخته بشن از دغدغه هاشون مي گن... من از اين كه با تجربيات ديگران آشنا بشم محظوظ مي شم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 12:16  توسط ریحانه  | 

این دنیای مجازی ضعف های زیادی داره و به نظر من مهمترینش اینه که در انتقال حالات زیاد توانمند نیست. البته به این نقص این عادت نه چندان جالب منم اضافه کنید که اینجا هم مثل دفتر خاطراتم بیشتر از دلخوری هام از دنیا و اجتماع و شرایط می نویسم. اینجوری می شه که  اینجا یه جورایی ماتمکده شده! امروز یک پیام از دوستی دریافت کردم با این مضمون که حس می کنند من دچار گرفتاری شده ام و اگه کمک بخوام می تونم روی کمک ایشون حساب کنم... خوب من پیام ایشون رو جواب دادم اما لازم دیدم اینجا هم در این باره بنویسم.

سعی می کنم از این به بعد نه فقط وقتی از دنیا و مافیها دلخور و خسته ام بلکه تو دقایق سرحالی و رو به راهیم هم بنویسم که تعادل حال و روز اینجا بیشتر حفظ بشه.

در حال حاضر حالم خیلییییییییییییی خوبه چون یه کاری رو که سالها بوده می خواستم انجام بدم و به نظرم انجامش واجب بوده اما تنبلی بهم فرصتش رو نداده بوده شروع کرده ام و از انجامش هم بی نهایت راضی ام.

به علاوه این روزها وارد یه محیط کار جدید شده ام که دوستش دارم و دارم از رفتن به اونجا خیلی لذت و استفاده می برم و هم ارتباطم با دنیای کاری رشته ی تحصیلیم بیشتر و نزدیک تر شده هم دارم خودم رو به ابزار جدیدی - تجربه- توانمند می کنم که پیش از این خیلی نگران بودم که چه جوری می تونم بهش مجهز بشم.

برای درسهام هم برنامه ی مدونی طراحی کردم که اگه بهش پایبند باشم می تونه تو یه زمان مناسب به یه نتیجه ی قابل قبول بیانجامه- انشاء الله-

این چند وقته جلوی چند قلم از اقلام لیست کارهام تیک خورده و این یعنی که تونستم از پس چندتاییشون بر بیام و اینم کلی مایه ی آرامش خاطرمه

خلاصه که در حال حاضر هیچ ملالی نیست حتی دوری شما! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 20:16  توسط ریحانه  | 

این که تو این فاصله ی کم از پست قبلی چیزی بنویسم برای من شدیدا نوبره! فقط اومدم به یک نوشته ی بنفشه لینک بدم که شدیدا قبولش دارم: اینو ببینید :گاه نامه ی زندگی من - sfgtd box
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 18:39  توسط ریحانه  | 

شما هم حس کردید که زمان خیلی خیلی زود می گذره؟ تا چشم به هم میز نی هفته ها و ماه ها میان و می رن... اصلا نمی فهمم چه جوری اوقات سپری می شن اما هر چی هست اینقدر سریع السیره که آدم می مونه... مانده ام حیرون که با این سرعت فرصت چه کاری رو خواهم داشت... نمی دونم این مشکل منه یا بقیه هم باهاش دست به گریبانند... شاید هم از معضلات زندگی تو شهر بزرگ و شلوغ و بی در و پیکری مثل تهرانه که آدم به هیچ کدوم از کازهاش نمی رسه. پاتو که از خونه بیرون می ذاری چند ساعتی طول می کشه تا بتونی برگردی و تازه به کلی از کارهای بیرون از منزلت هم نرسیده ای... امان از این روزگار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 18:26  توسط ریحانه  | 

من در عجبم از این آدمیزاد... گاهی آدم چیزهایی می بینه که نمی دونه چه برداشتی ازشون داشته باشه و چه جوری توجیهشون کنه... اگه مثل من مترو سوار قهاری باشید و زیاد تو اون تونل های زیر زمین زمان گذرونده باشید احتمالا تجربیاتی مشابه تجربیات من زیاد دارید. من معمولا تو واگن خانمها می رم و اونجا دنیاییه برای خودش! باور کنید که هر کس برای اولین بار تو مترو میاد این حال و هوای عجیبش شدیدا براش جالبه. اولا که حسابی برای خودش بازاره. یعنی حداقل توی واگن در یک زمان ۲ یا ۳ دستفروش هستند و عملا می تونید برای از فرق سر تا کف پاتون خرید کنید!!! این دستفروش ها هر کدوم برای خودشون دنیایی دارند بعضیا جوری تبلیغ جنسشون رو می کنند که انگار تو دنیا تکهُ. بعضیاشون که خیلی جالبند جوری حرف می زنند و از این که ازشون چیزی نمی خری انتقاد می کنند که فکر می کنی نکنه تو وظیفه ات خرید ازشون بوده و کوتاهی کردی!!!

حالا از جنجال و خرید و فروش های مترو ای که بگذریم اون قصه ی ورود و خروج به و از واگن ها هم عالمی داره. چه حرفهای زیبایی که نمی شنوی از آدمها... و یه جای دیگه که خیلی هیجان انگیزه دوی سرعت برای تصاحب صندلی هاست... اینجاست که گیس و گسی کشی هم می شه گاهی... جدا می مونم چرا آدمها چنین رفتارهایی می کنند؟... همیشه به خودم می گم "به کجا چنین شتابان؟!!" قراره آخر زندگیمون به کجا برسیم که اینجوری داریم به سمتش می ریم؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 21:8  توسط ریحانه  | 

"کوچه های خراسان ترا می شناسند"

چشمه های خروشان ترا می شناسند
موجهای پریشان ترا می شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی جوابی
ریگ های بیابان ترا می شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران ترا می شناسند

هم تو گلهای این باغ را می شناسی
هم تمام شهیدان ترا می شناسند

از نشابور با موجی از لا گذشتی
ای که امواج طوفان ترا می شناسند

بوی توحید مشروط بر بودن توست
ای که آیات قرآن ترا می شناسند

گر چه روی از همه خلق پوشیده داری
آی پیدای پنهان ترا می شناسند

اینک ای خوب فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان ترا می شناسند

کاش من هم عبور ترا دیده بودم
کوچه های خراسان ترا می شناسند

قیصر امین پور

من این اشعار رو از آیات غمزده آوردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 10:51  توسط ریحانه  | 

خیلی بده که انتخابت رو کرده باشی مسیرت تو زندگیت برای خودت روشن باشه سالها به راهی که می خوای بری اندیشیده باشی اما بهت اجازه ندهند که اون چیزهایی رو که می خوای انجام بدی. موانع سر راهت جامعه و سنت هایی باشه که اصلا نمی تونی قبولشون داشته باشی و با افکارت جور در نمی آیند... چیزهایی که خیلی ها هم دلیلی بر درست بودنشون ندارند اما خودشون رو به جریان روزگار سپرده اند و باهاش می رن... من از این جریان های روزگار بیزارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 17:19  توسط ریحانه  | 

گاهی وقته اینقدر که حرف داری ترجیح می دی هیچی نگی... این روزهای من این جوری می گذرند. در سکوتی جانفرسا که گاهی جوری به گلوم چنگ می زنه که نمی دونم چی کار باید بکنم... چند روزه می خوام بیام و چیزی بنویسم. اینجا خوبیش اینه که نه کسی بهش سر می زنه نه اون چند نفری که میان منو می شناسند. این جوریه که می شه راحت تر توش نوشت بدون نگرانی از قضاوت دیگران... به هر حال حالم خیلی خوب نیست‌ کلافه ام در دوران گذر از یک شرایط ثابت به یک شرایط جدیدم که امیدوارم به زودی تثبیت بشه... دلم لک زده برا یک دل سیر گریه کردن که نه مجالش رو پیدا می کنم و نه جای خلوتی سراغ دارم که برم و توش گریه کنم بدون این که همه اونهایی که دوستم دارند نگران بشن از حال و روزم... خدایاااااااااا....

تارا حرفهایی زده که خیلی شبیه حرفهای دل منه... حالم که بهتر بشه من هم از افکارم خواهم نوشت انشاءالله

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 17:47  توسط ریحانه  | 

اين چند وقت پيش آمد كه زياد در جمع اقوام و آشنايان بوديم،‌ من كلا زياد علاقه­اي به اين جور جمع­ها ندارم و از حرف و حديث­ها و نقل و قول­هاش زياد دل خوشي ندارم، خصوصا كه وقتي عده­اي آدم با هم يه جا براي چند ساعت جمع مي­شن كلي موضوع براي اين كه بعدها پشت سر هم درباره­اش حرف بزنن پيدا مي­كنند...

 

 از قضا اين جمعي كه ما درش يوديم توش يه قهر 2-3 ساله بين دو خواهر بود كه كم و بيش هركس در فاميل بود سعي كرده بود كه به نوعي بهش خاتمه بده و نتونسته بود. حالا بماند كه اين وسط چه بد و بيراه هايي به واسطه ي اين قهر بين طرفين رد و بدل شد و چه جار و جنجالي كه برپا نبود... جالب تر مي دونيد چي بود؟ اين كه بالاخره بعد از اين كه چند روز همه تلاش كردند به اين ماجرا هاتمه بدهند آشتي كردند و از اين كه اين قهر چند ساله تموم شد اينقدر خوشحال بودند كه ساعتها در آغوش هم گريه كردند...

 

  اما مي دونيد اين وسط چي دل همه رو مي سوزاند؟ اين دو خواهر 10-15 روز پيش پدرشون رو در شرايطي از دست دادند كه آرزوش بود اين قهر بي­معني خاتمه پيدا كنه و به آرزوش نرسيده از اين دنيا رفت... باز هم خدا رو شكر كه روحش آرام گرفت از اين اتفاق...

 

 من كاري به اون آدمها و اعمال و رفتارشون ندارم و هيچ هم قصد نقد كردن كارهاشون رو ندارم، به خودم مي­گم كه حواسم جمع باشه كه بعضي وقت­ها بعضي كارهامون همين جوره، اينقدر رو يه چيز اشتباه پافشاري مي­كنيم و وقتي همه فرصت­ها از بين رفت و حسابي دير شد به فكر كوتاه آمدن مي­افتيم...

 

به نظرم ما ياد نگرفتيم به هم و حتي به خودمون احترام بذاريم، اگه به خودمون احترام مي­ذاشتيم تلاش مي­كرديم كمتر اشتباه كنيم تا قدر و منزلتمون حداقل پيش خودمون بالاتر بره... كاري به اين ندارم كه دين ما كلي دستورات داره براي اين كه كرامت انساني انسان ها پيش خودشون و ديگران بيشتر و بيشتر حفظ بشه، حتي اخلاقي كه خيلي از امم غير مسلمان هم بهش پايبندند اينو جزء اصولش داره... يادم باشه كاري نكنم كه مايه­ي پشيماني باشه

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 9:3  توسط ریحانه  |