|
|
|
||||
|
به نظر شما وقتی یکی می گه "یه چیزی غیر قابل تحمله اما من دارم تحملش می کنم" کدام حالت زیر اتفاق افتاده؟
۱- اون چیز واقعا غیر قابل تحمل نیست که اون فرد داره تحملش می کنه. ۲-اون چیز برای اون فرد غیر قابل تحمله و اون فرد عملا تحملش نمی کنه و دچار توهمه که داره تحملش می کنه. ۳- اون چیز غیرقابل تحمل نیست و اون فرد داره الکی خودستایی می کنه. ۴-... هر چیز دیگه که به ذهن من نرسیده و شما ممکنه از این جمله برداشت کنید(لطفا بگید برداشتتون چیه)
+
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 10:59 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اخلاق بدی دارم... هر صبح که از خونه میام بیرون دوست دارم به دنیای اطرافم لبخند بزنم... دوست دارم به همه سلام کنم ... به دختر بچه ای که گاهی خندان گاهی خواب آلود دست تو دست مادرش لابد به مدرسه میره،به پسرعقب مانده ی ذهنی ای که سر خیابان با پدرش لابد منتظر سرویسه، همون که از طبیعت سهمش عقب موندن از خیلی از داشته های ماست اما قطعا تا روزی که زنده است تو حفظ خیلی از خوبیهای ذاتیش از همه مون جلو می زنه، به پیرمرد رفتگر محله، به این مامورهای راهنمایی رانندگی که تازگی تو خیابون ها پیداشون شده با اون باتوم های ناخوشایندشون، به خانمی که دم میدون نشسته تا عابری کمکی بهش بکنه و هر روز فکرم رو درگیر این موضوع می کنه که کی مقصره، به آدمهایی که همه با عجله از کنارم رد می شن، به راننده هایی که پشت چراغ قرمز این پا و اون پا می کنن که به محض این که چراغ سمت مخالف زرد شد پاشون رو روی گاز بذارن که یه وقت ثانیه ای از چراغ سبز رو از دست ندن، به سرایدار ساختمان شرکت، به دربان دانشگاه، به نظافت چی طبقات ...، به ...، به ...، به ... دوست دارم به همه لبخند بزنم و سلام کنم و از این همه به لبخندی به همون دختر کوچولو بسنده می کنم ...شاید برای این که می ترسم... می ترسم از این که به عقلم شک کنند، می ترسم از این که فکر کنند تو ذهنم خیال باطلی دارم، می ترسم از این که تو ذهنشون خیال غلطی شکل بگیره... اخلاق بدی دارم... که بعد این همه سال هنوز هر روز صبح این همه اشتیاق رو با خودم به بیرون از خونه می برم و با همون اندازه اشتیاق سرکوب شده به خونه برمی گردم... اخلاق بدی دارم ... اخلاق بدی دارم که خو نمی کنم به این همه بدخلقی... اخلاق بدی دارم...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 15:17 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بگو "آری" اما نگو "حتما"... بگو "نه" اما نگو "هرگز"...
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 12:48 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
برام ایمیلی آمده بود که تصاویری رو از یه تعداد قهرمان ورزشی نشان می داد که دارای معلولیت بودند... حالم از خودم و این همه تنبلی و بی حوصلگی و ادا و اطوارهای رنگارنگم به هم خورد... گفتم بیام اینجا بگم یه کم دلم خنک شه!!! فکر کنم کار آنتی ویروسی رو که دنبالش بودم کرد...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 14:59 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دارم آنتی ویروس کامپیوترم رو به روز می کنم و به این فکر می افتم که چرا اینقدر کند شده... احتمالا ویروسی چیزی جایی جا خوش کرده... تازه دارم می فهمم چرا این روزها اینقدر خسته و مایوسم... آنتی ویروس روحم به روز نبوده احتمالا... زندگیم حسابی ویروسی شده... از کارهای روزمره ام می افتم اما چاره ای نیست باید یه اسکن کامل انجام بدم...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 7:54 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هر کار بکنیم ذهن ما از درک خیلی از کارهای خدا عاجزه... امروز شهادت امام پنجم شیعیان امام محمد باقر علیه السلام است. هر سال چند میلیون مسلمان به مکه و به تبعش مدینه می روند تا در آیین عبادی حج شرکت کنند. از این بین عده ای شیعه هستند و زیارت قبور ائمه ی بقیع علیهم السلام براشون معناداره... اما امروز... امروز هیچ سالی هیچ زائری در مدینه نیست... آدم از کارهای خدا سر در نمیاره... ائمه ی بقیع همیشه غریبند اما این دیگه فرازشه که امام پنجم تو ایام حج شهید شده اند و شیعیانی که از اقصی نقاط جهان برای ادای فریضه ی حج آمده اند اجازه ندارند در کنار قبر بی گنبد و بارگاه ایشون بمانند و باید بروند که جایی دیگه هر چند نه خیلی دور درس تسلیم شدن بیاموزند... من می گم خدا تسلیم دیدن بنده هاش رو دوست داره. این که دلت جایی باشه اما سر بندگی به درگاه خدا بسایی و به خاطر خواست او اونجا که دلت می خواد نباشی... اصلا به زعم من حج همه اش تمرین تسلیم شدن و چون و چرا نکردنه خدایا... چگونه بندگی کردن بیاموزمان
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 17:27 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گاهی وقتا فقط دلت یه جایی رو می خواد که بشه اونجا فریاد بزنی خدااااااااااااا ... امان از این شهر که این فرصتم ازت می گیره
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 7:59 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
فكر مي كنم هر كس كه ممكن بود بخواد براي پست "به بهانهي دو زوج و سه رابطه" نظر بذاره نظرش رو گذاشته... و اما من... زياد شنيديم كه خانواده كوچكترين و در عين حال مهمترين ركن جامعه است و سعادت يا شقاوت خانوادهها مي تونه مستقيما به سعادت يا شقاوت جامعه منجر بشه. من هم به اين اعتقاد راسخ دارم و فكر ميكنم پايداري خانوادهها از مهمترين مسايلي است كه آيينهاي فكري بايد براش چارهاي بينديشند. به هر ديني كه باشيد حتما قبول داريد كه اعتماد يكي از اساسيترين اركان شكلگيري و حفظ يك ارتباط است. در يك معاملهي ساده هم اگر فروشنده و خريدار نتوانند به هم اعتماد كنند معامله سر نخواهد گرفت. از نظر من ما آدمها بنا به تجربياتي كه تو زندگي به دست آوردهايم عده اي از افراد رو –درست يا غلط- جزء گروهي قرار ميديم كه نميشه و نبايد بهشون اعتماد كرد اما به كساني كه اون خصوصيات رو ندارند نسبتا راحت اعتماد مي كنيم. گذر زمان و بالا رفتن تجربههاي آدمها و خصوصا زياد شدن تجربيات تلخشون از اعتماد كردن و خيانت ديدن اونها رو به اين سمت سوق ميده كه كمتر اعتماد كنند يا لااقل محافظه كارتر باشند... رفتارهايي از اون دست كه در پست "به بهانهي دو زوج و سه رابطه" بهش اشاره كردم از جمله مخربترين رفتارهاست چرا كه اعتماد آدمها رو سلب مي كنه. در اون ماجرا 4 نفر حاضر بودند دو نفر كه بنا به تعريف اون دختر آشكارا به فريب افراد مقابلشون پرداخته بودند و اين معناش اينه كه اين آدمها با اين جنس فريب دادن و خوردن كاملا آشنا هستند و طبيعتا بعيده بتونن خيلي راحت به كسي اعتماد كنند. اون دو نفر ديگهي ماجرا – محسن و همسر اون آقا- هم اعتمادي كردهاند كه دير يا زود ازش پشيمان خواهند شد... در اين ميون من و شما هم هستيم كه از چنين ماجرايي مطلع شديم و هر روز هم مشابهش رو زياد ميشنويم و ميبينيم... به نظرتون چه اتفاقي ميافته ؟ همين جوري در اعتماد همهي افراد به دنياي پيرامونشون خلل وارد ميشه... و اما بعد... اصولا از نظر اخلاقي پذيرفته نيست كه آدمي همزمان با چند نفر از جنس مخالفش- آشكار يا نهان- ارتباط از نوع نزديك و حسي و گاهي فراتر داشته باشه. حتي اگه به هيچ ديني اعتقاد نداشته باشيم اين قصه توي حيوانات هم اتفاق نميافته... اعتقاد دارم در جامعهي امروز ايران دين ستيزي رواج داره و اين شديدا منجر به اخلاق ستيزي هم شده. افراد تلاش ميكنند خودشون رو از وابستگي به دين و اخلاق و هر چه كه اغلب آيينها چه الهي و چه حتي بشري خوب و درست و پسنديده ميدانند مبرا كنند. وقتي بي اعتقادي و پايبند نبودن به هيچ ارزشي افتخار محسوب بشه اجتناب ناپذيره كه جوامع به اين سمت و سو حركت كنند. وقتي ارزشها تبديل به ضد ارزش ميشن و كلاهبرداري ميشه زرنگي و پايبندي به يه سري اصول انساني ميشه املي طبيعيه كه آدمها در بيقيدي از هم پيشي بگيرند... از جامعهاي كه به اين سمت و سو ميره انتظار عاقبت خوش ندارم چون خدا هم گفته كه حال و روز هيچ قومي رو اصلاح نميكنه تا وقتي خودشون به فكر اصلاح حال و روزشون نباشند. به اين كه خوبها براي خوبهان و بدا براي بدها هم اعتقاد ندارم چون باور دارم دنيا محل ابتلاء است و قرار نيست كه خدا اينجا اجر كارهامون رو بده كه فكر كنيم چيزي نصيبمون ميشه كه سزاوارشيم. اما شديدا به اين اعتقاد دارم كه وظيفه داريم به فكر خودمون باشيم تا اين چيزهايي كه هر روز ميبينيم و ميشنويم برامون عادي نشه و كم كم باورمون نشه كه زندگي قرار نيست چيزي جز اين باشه و عادت نكنيم به اين شرايط همون جور كه حضور كامپيوتر و موبايل و ... برامون عادي شده و دنياي پيشرفته رو بدون اونها نمي تونيم حتي تصور كنيم... اگر اهل دعاييد دعا كنيد براي همهي اونهايي كه نميخوان تن بدن به اين همه بيقيدي و مي خوان از اين دنيا با حسن عاقبت برن
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:34 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامهای می نوشت. بالاخره پرسید:"ماجرای کارهای خودمان را مینویسید؟ درباره ی من مینویسید؟" پدربزرگ از نوشتن دست کشید، لبخند زد و به نوهاش گفت:" درست است، دربارهی تو مینویسم، اما مهمتر از نوشتههایم مدادی است که با آن می نویسم. میخواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی." پسرک با تعجب به آن مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:" اما این هم مثل بقیهی مدادهایی است که دیدهام!" "بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی. در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت با دنیا به آرامش میرسی. "خاصیت اول: میتوانی کارهای بزرگ کنی اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت میکند. اسم این دست خداست. او همیشه باید تو را در مسیر ارادهاش حرکت دهد. "صفت دوم: گاهی باید از آنچه مینویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث میشود مداد کمی رنج بکشد، اما آخر کار نوکش تیز میشود. پس بدان که باید رنجهایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث میشود که انسان بهتری شوی. "صفت سوم: مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا کار بدی نیست، در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است. "صفت چهارم:چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است. "و سرانجام پنجمین خاصیت مداد: همیشه اثری از خود به جا میگذارد. بدان هرکار در زندگیات می کنی، ردی به جا میگذارد و سعی کن نسبت به هرکار که میکنی هشیار باشی و بدانی چه میکنی." برگرفته از کتاب "چون رود جاری باش" پ. من نظرم رو در مورد پست بعد خواهم داد. فقط منتظرم هر کس می خواد نظرش رو بذاره بعد من نظرم رو بگم. دو سه روزی صبر می کنم. پ.۲.تصميم گرفته ام به نظرات جواب بدم. مي تونيد واكنشم رو نسبت به نظراتتون تو بخش نظرات زير نظر خودتون ببينيد
+
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 18:10 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
توي ايستگاه اتوبوس نشسته بودم، كنارم بود و مشغول نوشيدن نسكافه اي كه به بهانه ي تلخيش سر حرف رو باهام باز كرد. بعد، از مدتي كه طول ميكشه كسي از سيدخندان به اونجا برسه پرسيد و معلوم شد كه منتظره. گفت ازم خيلي بزرگ تره- به همين بي مقدمه اي- و ادامه داد كه 21 سالشه-هرچند كه چهره اش حد اقل 4-5 سالي بزرگتر مي زد- گفت بار اوله كه مي بيندش و از من درباره ي كيفيت ظاهري خودش پرسيد كه گفتم خوبه. ادامه داد كه كسي كه منتظرشه 30 ساله است. گفتم حالا اين كه خيلي مهم نيست اگه بقيه شرايط مناسب باشه (منظورم براي ازدواج بود البته) من نمي دونم سر درد دلش باز شده بود يا اين كه كلا اينقدر راحت تمام داشته ها و افكارش رو رو مي كرد... من بيشترساكت بودم و در حد يه سر تكان دادن مختصر نهايت عكس العملي بود كه مي تونستم نشون بدم... ادامه داد كه طرف نامزد داره، بعد تصحيح كرد كه البته همسرشه نه نامزدش. پرسيدم براي چي مي خواد ببيندش؟ گفت اون گير داده ، نيم ساعته ديگه، مي بينمش و تموم ميشه. ادامه داد فقط كاش چاق، كچل، شكم بر آمده، زشت و جا افتاده نباشه. با تعجب پرسيدم براي اون نيم ساعت؟!! گفت آره خوب بايد بشه تحملش كرد. بعد ادامه داد كه منم نامزد دارما. اسمش محسنه . تو همين خيابون كار مي كنه. اگه بهش زنگ بزنم همين الان مياد. بعد گفت كه طرف همسرشو خيلي دوست داره و خودش هم محسن رو. گفت مي دوني جالبيش چيه؟ اين كه اون دو تا –همسر طرف كه از قضا دختر دائيش هم بود و محسن- از اين ماجرا خبر ندارند. محسن به من مي گه تو اگه هيچي نداشته باشي صداقت داري و من از اين خيلي خوشم مياد. و خنده اي سر داد كه براي من خيلي دردناك بود. مي شد اين بحث ادامه پيدا كنه اگه من به اين بهانه كه بابا كه منتظرشون بودم رسيدند از جام بلند نمي شدم. نظراتتون رو درباره ي اين جور اتفاقات دور و برمون بديد. من تو پست بعدي نظرم رو مي ذارم. پ. مي دونم كه نتونستم بدون اين كه نظرم معلوم بشه اين قصه رو تعريف كنم (چون شكل گيريش متأثر از عكس العمل هاي من بود و نمي شد كه عنوانش نكنم) با اين حال شما نظر خودتون رو بگيد. در مورد اين اتفاق يا جامعه اي كه توش اين جريانات عاديه يا هر جور ديگه اي دوست داريد.
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 9:15 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عادت كردهايم به اين كه گوشهامون رو بگيريم تا صدايي رو كه دوست نداريم نشنويم، چشمهامون رو ببنديم تا چيزهايي رو كه دوست نداريم نبينيم و حتي گاهي جلوي بينيمون رو ميگيريم كه بوهايي رو كه ازشون خوشمون نمياد استشمام نكنيم. من هم يكي مثل خيلي ها به همه ي اينها كه گفتم سالهاست كه عادت كرده ام... امروز توي لينكدوني زهرا چند تا مطلب درمورد غزه بود و باور مي كنيد حتي دلم نيامد كه نگاهشان كنم؟ البته حتما مي دونيد كه "دلم نيومد" همون "دلم نخواست" است كه لباس فاخر دلرحمي به تن كرده! آره، حقيقتا دلم نخواست وقتي كه كاري ازم بر نمياد حال و روزم رو آشفته كنم... هر چند كه خود پست امروز زهرا همين كار رو باهام كرد ... آدميزاد موجود عجيبيه، همون قدر كه مي تونه تو خوبيها بي حد و حصر پيش بره ميتونه تو سبعيت از همه درندگان پيشي بگيره. ميتونه مثل يه درياي پرتلاطم در تكاپو باشه يا مثل يه كوه يخ بيروح و سرد... اين با ماست كه تصميم بگيريم كجا و بين كدوم گروه بايستيم و اميدوارم بدونيم داريم چي كار ميكنيم... ميخواستم امروز پست ديگهاي بذارم كه به نظرم اين واجبتر آمد. اون رو ميذارم براي وقتي ديگر.
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 9:19 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گفته بودم که می رم سر کار. بیشترین دلیلم برای رفتن سر این کار آشنا شدن با محیط کاری و کارهایی است که می شه تو زمینه ی تخصصیم انجام داد. حقیقتش رو بخواهید من درس نمی خوانم که بخوام توی زمینه ی درسی که خوانده ام کار دفتری کنم بلکه درس می خوانم که روزی که امیدوارم چندان هم دور نباشه توی یه محیط آکادمیک تدریس کنم. هم این کار رو دوست دارم هم از اونجایی که از اون دست افرادی هستم که دوست دارم اطلاعاتم رو هر جا که به نظرم میاد به درد کسی می خوره بهش منتقل کنم کم و بیش با روحیاتم سازگاره. با این حال خیلی ناجوره اگه آدم بخواد بی تجربه ی عملی کاری درس بده. یعنی ابن جوری برای متعلمین هم زیاد فایده ای نخواهد داشت. خلاصه که دارم تمام تلاشم رو برای جذب تجربه- حقیقتاْ جذب بیش از کسب- می کنم. تو رشته ی تحصیلی من از اونجایی که یکی از مهمترین بخش ها مواجه شدن با تحلیل های ریاضی معظم است نرم افزارها بسیار پیچیده و بر خلاف انتظار خیلی با کاربران غیر دوستند!!! عملا کاربران بینوا از دستشان کاملا به ستوه میان. من تو ۶-۷ هفته ای که با یکی از این نرم افزارها دست و پنجه نرم می کنم شدیدا از ضعف بخش help نرم افزار نالانم. مصیبت بعدی اینه که چون این نرم افزارها خیلی تخصصی هستند اصلا کتابی برای آموزششون وجود نداره. من برای این که ببینم کتاب آموزشی در این رابطه داریم یا نه- که البته اطمینان داشتم که نداریم!- به سایت کتابخانه ی ملی سر زدم. درسته که به کار من نیامد اما اکیدا بهتون توصیه می کنم به جای در به در تو خیابون ها دنبال کتاب گشتن از بخش جستجوی این سایت استفاده کنید و مشخصات دقیق و کامل کتاب مورد نظرتون رو پیدا کنید تا برای تهیه اش کمتر دچار مشکل بشید. بعد از روزها کلنجار رفتن با نرم افزار مذکور به این نتایج رسیده ام : ۱- بهترین راه برای یاد گرفتن نرم افزارهای این چنینی- که برای این که دستوری رو بهشون بدید مجبورید script مربوطه رو بنویسید و نمی تونید با کلیک کردن روی یک آیکون به خواسته تون برسید اینه که یک نمونه ی از پیش اجرا شده ی اون رو بردارید و باز نویسی کنید. این جوری آدم کم کم دستش میاد که چی به چیه. من این تجربه رو در برنامه نویس هم داشته ام و تجربه ی خوبی و قابل اتکایی به نظرم می رسه. ۲- از این که بگذریم در مورد نرم افزارها باید یه مقدار هم جسارت به خرج داد و از نتیجه نترسید و گاهی ریسک کرد. طوری نمی شه!!! ۳- بهترین موهبت در هنگام یاد گرفتن یه نرم افزار اینه که در نزدیکیتون کسی باشه که بتونه الفبای اون نرم افزار رو بهتون یاد بده. اگه چنین کسی رو پیدا کردید اصلا فرصت یادگیری ازش رو از دست ندید (من بارها این رو تجربه کرده ام و همیشه هم عالی بوده) ۴- هر قدر هم که براتون سخت بود سعی کنید help نرم افزار رو بخوانید چون خیلی از کاربران با مشکلات ساده ای مواجه می شن که می تونستند با خواندن چند خط از help اونو رفع کنند اما مدتها درگیرش بوده اند. ۵- آخرین نکته که البته به نظر من خیلی پر اهمیته اینه که باید دونست که در حوزه ی تخصصی مورد نظرمون چه نرم افزارهایی هست و هر کدوم به چه کار میان. درسته که خبره شدن در همه ی نرم افزارها شدنی نیست یا لااقل بسیار زمان بره اما اگه بدونید که چه چیزهایی تو حوزه ی کاریتون هست و چه قابلیت هایی داره کلی در انرژی و وقتتون صرفه جویی مشه (اینم بارها تجربه کرده ام که کاری رو با کلی مشقت با دست انجام دادم و بعد دیدم که نرم افزاری بوده که این قابلیت رو داشته که به سادگی مشکلم رو حل کنه!) و ما بعد آخر این که: اگه دانشجوید یا جایی کار می کنید که امکان یادگیری نرم افزاری رو دارید و در حال حاضر نیازی بهش ندارید این کار رو به بعد موکول نکنید و حد اقل در حد ابتدایی تا فرصت هست باهاش آشنا بشید که بعدها از این تعلل پشیمان نشید... از من گفتن!
+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 17:25 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||