تبليغاتX
به بهانه ی ...

مي خوام پستي در مورد ازدواج، لزوم و آثارش بذارم و بهانه ي اين نوشته خواندن پستی از تارا است.

ازدواج از اون كلماتي است كه به تعداد كساني كه بهش فكر مي كنند يا نمي كنند معناي متفاوت داره. خود كلمه و كليتش در بين همه مردم ثابته. اما يك قدم كه جلوتر بريم و از طرف بخواهيم كه اون رو برامون توصيف كنه و يه ازدواج خوب يا بد رو برامون به تصوير بكشه مي بينيم كه گفته هاش با تصوير ذهني ما تفاوت زيادي دارد.

ازدواج براي من در بهترين حالت يعني دو نفر با هم زندگي رو شروع كنند و در مسيري گام بردارند كه هر كدومشون خودش و طرف مقابلش رو بشناسه و ياد بگيره با حضور طرف مقابل بر مشكلات زندگي – كه در زندگي همه چه مجرد و چه متأهل و چه دارا و چه ندار به هر حال وجود داره و انكار نشدنيه- فائق بياد و خودش و روحش رو رشد بده بدون اين كه مانعي براي رشد طرف مقابلش باشه.

اما...

ازدواج هايي كه مي بينم در بعضي از زمينه هايي كه بالا گفتم و گاهي در همه ي زمينه ها مي لنگند.

من ميگم ازدواج نكنيم چون:

-          بايد ازدواج كنيم و چاره ي ديگري نيست.

-          توان تحمل نگاه هاي ناخوشايند جامعه و بعضا فشارهايي كه به خاطر تجرد بهمون وارد مي كنن رو نداريم.

-          به دنبال استقلالي هستيم كه خانواده در صورت تجرد بهمون نمي ده

-          مي خواهيم نشان بديم بزرگ شديم و اصطلاحا دهنمون بوي شير نمي ده

-          نيازهايي داريم – روحي و جسمي- كه نمي تونيم برآورده نشدنشون رو تحمل كنيم

-          بچه مي خوايم

-          كسي تو زندگيمون هست كه تصور مي كنيم بدون اون مي ميريم

-          همه هم سن و سالهامون ازدواج كردن

-          و...  ده ها دليل ديگه

به نظر من هر كدوم از دلايل بالا مي تونه دليلي براي يه ازدواج ناموفق باشه و سلامت رواني افراد در اثر يك ازدواج ناموافق بيشتر از ازدواج نكردن به خطر مي افته –اين نظر شخصي منه-

به نظر من هر كس كه مي خواد ازدواج كنه بايد صادقانه به شناخت خودش و نقاط ضعف و قوت رفتار و خلقيات و باورهاش بپردازه. بايد به اين نكات توجه كنه كه:

-          تو زندگي روزمره اش چقدر به ساير افراد بها ميده؟

-          در چه شرايطي به ديگران احترام مي ذاره؟

-          اگر جايي قدرت مطلقا دست او باشه مي تونه زور نگه و مراعات حال سايرين رو بكنه؟

-          اگر جايي مطلقا قدرتي دست او نباشه و بهش زور بگن چه واكنشي نشون ميده؟

-          در تعاملات اجتماعي همون جوري رفتار مي كنه كه ادعا مي كنه شيوه ي مطلوبشه يا به عبارت ديگه چقدر به اوني كه مي گه يا تصور مي كنه دوست داره باشه نزديكه؟

-          نظرات ديگران چقدر براش در زندگي اثرگذاره و اين اثرگذاري چه ربطي به نوع رابطه اش با اون افراد داره يعني فرضا اگر از كسي حساب برد كاري رو كه اون بخواد مي كنه يا كساني تو زندگيش هستند كه تحت هر شرايطي حق وتو دارند؟

-          شايد همه موارد بالا در اين خلاصه مي شه كه ببينه براي خودش چه جايگاهي تعريف مي كنه. آدم ضعيف النفسيه يا خود بزرگ بينه يا جايي در اين طيف قرار داره كه به يك انسان رشد يافته ي سالم نزديك تره. و اين كه چه قدر استقلال فكري و شخصيتي داره.

من اعتقاد دارم يك انسان سالم:

- نه مقهور ديگران مي شه و نه به ديگران زور مي گه.

- با ديگران رابطه برقرار مي كنه و گاهي به سمت نظرات اونها متمايل مي شه و گاهي كاملا منطقي اونها را به سمت نظرات خودش متمايل مي كنه.

- فرديت ديگران رو به رسميت مي شناسه و در ارتباطش با اونها قصد تخريب يا تغييرشون رو نداره.

- با رشد دادن خودش دنبال بالا بردن ارج و منزلتشه نه با سركوب كردن ديگري.

- ديگران رو به خاطر اونچه در ذات خودش داره كه اون "باور به كرامت انسان هاست" تكريم مي كنه و نه از ترس قهر و غضب اونها.

من شخصا اعتقاد دارم كه اگه كسي دچار هيچ يك از دلايل بي معناي ازدواج كردن نباشه و به طور نسبي يك انسان سالم باشه تازه شرايط لازم براي ازدواج كردن رو داره...

ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 16:6  توسط ریحانه  | 

روزهای هفته ام  شده: کار - دانشگاه- کار- دانشگاه- کار- دانشگاه- کارهای عقب مانده- کارهای عقب مانده... و اگر راستش رو بخواهید اون دو روز آخر و زیر بار کلی کار عقب مانده ی هفته ماندن به مراتب سخت تر از تحمل اون ۵ روز اوله...

من الان کاری رو می کنم که کم و بیش دوست دارم و از نظر درسی هم مشغول به چیزی هستم که بهش علاقه مندم اما ظاهرا تو زندگیم جای چیزی خالیه. چیزی که به این تلاش ها رنگ بده... منظورم جای "کسی" نیست (اشتباه برداشت نکنید لطفا ) اون چیز به نظرم امیده. امید به این که بعد از این گردنه ها جای امنی هست و هوای تازه ای برای نفس کشیدن... زندگی تو دنیای امروز زیاد جایی برای این امید برام نمی ذاره...

جاتون خالی نبود اصلا... دیشب تصادف کردم. البته خیلی مختصر و توش کاملا محق بودم چون چراغ سبز رو رد می کردم و راننده ای به سرعت برق با عبور از چراغ قرمز به من زد... تا اینجاش اگه دو تا آدم متمدن بودیم - و نه متوحش- چیزی نبود و می شد ایستاد تا پلیس بیاد... اما متاسفانه نبودیم!!! اون آقای طلبکار از ماشین پیاده شد و هوار هوار که هر کسی پشت یه ماشین می شینه و اگه زن نبودی کرده بودمت تو  اگزوز و خلاصه از این بساط ها... منم که اول عین بید لرزیدم و سریع به بابام و پلیس زنگ زدم... بعد فکر می کنید مجبور شدم جلوی آدمی که هوار می کشید که به خدا هم باج نمی ده! چه کار کنم؟!! داد کشیدم که می مونیم تا پلیس بیاد و چراغ قرمز اومده طلبکار هم هست... بعد فکر میکنید چی شد؟!! اون آقا اومدند جلو که اصلا چیزی نشده که - خداییش زیاد هم خسارتی نه دیده بود و نه زده بود- عزیز من. اصلا فدای سرت... از این قانون جنگل بیزارم... این که یا بخور یا خورده میشی... تا می تونم از جنبه ی "بخور" این فلسفه پیروی نمی کنم اما اگه پای "خورده شدن " وسط بیاد ظاهرا بدجور یاد گرفته ام که نذارم بهم آسیبی وارد بشه... حیف از آرامش و معصومیتی که تو این شهر از دست میدیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 11:47  توسط ریحانه  | 

بعد از بازي "زندگي ام بدون من" كه تارا به راه انداخته بود تصميم داشتم در مطلبي درباره­ي مرگ و آرزوها و كارهايي كه برآورده شدن و انجامشون رو به تأخير مي­اندازيم به خيال اين كه حالا فرصت هست حرف بزنم كه ماجراي غزه پيش آمد و پست بعد از بازي رو به غزه اختصاص دادم و بعد هم امتحانم و نامه به مسيح عليه السلام ... و خلاصه نشد. محمد آقا در نظرات چيزي نوشته بودند كه من ظاهرا منظورشون رو درست برداشت نكردم و هنوز هم همچنان گيجم البته و اون اين كه دنباله­ي اين بازي چي شد. من هم الان به برداشت جديدي از اين سؤال رسيدم و فكر كردم شايد منظورشون اينه كه خوب اون­ها رو كه نوشتم ضميمه و پيوستي نمي­خواد؟ و چون من خودم در ذهنم بود كه توضيحاتي درباره­ي اون بازي بدم حالا تصميم گرفتم چند خطي در اين باره بنويسم...

همه­مون مي­دونيم كه مرگ اجتناب­ناپذيره، در مورد هر چيز كه با هم اختلاف داشته باشيم در اين يه مقوله همه يك باور مشترك داريم كه مرگ براي همه است. مرگ مفهوميه كه فكر كردن بهش و باورش به عنوان يك سرنوشت محتوم مي­تونه همه­ي زندگي ما رو تحت تأثير قرار بده خصوصاً اگه به تفاوت نظرات در مورد بعد از مرگ توجه كنيم مي بينيم كه باور داشتن يا نداشتن حيات بعد از مرگ و وجود يا عدم وجود حساب و كتاب و در پي­اش جزا و عقاب مي­تونه خيلي بر نحوه­ي زندگي ما اثر بذاره...

اينجا نمي­خوام در مورد مسايل ارزشي كه هر كس ممكنه بهش معتقد باشه يا نباشه حرف بزنم. نمي خوام از مرگ به عنوان موتور محركي براي زندگي آدمها بگم. مي خوام بيش از اون كه به بعد عقلاني قصه بپردازم به بعد حسي­اش توجه كنم... مي خوام بگم حالا كه ما يك روز، كه ممكنه همين امروز يا فردا باشه، خواهيم مرد چه كارهاي نكرده­اي داريم كه خوبه تا فرصت هست انجامشون بديم و چي مي شه كه خيلي از كارهامون رو با اين كه برامون مهمند به تأخير مي­اندازيم ...

وقتي داشتم به سوال مسابقه فكر مي­كردم به خودم گفتم اگه بدونم 3 ماه ديگه مي­ميرم چه حالت خاصي پيش مياد كه بهم اين فرصت رو مي­ده كه جرأت يا انگيزه­ي انجام يك سري كارها رو پيدا كنم؟... من براي اين سوال جواب دارم، حداقل در مورد خودم دونستن زمان دقيق مرگم برام انگيزه­ي قوي­اي براي انجام دادن يا ترك كردن خيلي چيزها مي­تونه باشه...

وقتي مي دونيم ديگه نخواهيم بود معنايي براي ذخيره كردن سرمايه هامون، چه مادي و چه معنوي، براي آينده نداريم چون اون آينده ديگه نيست... نه نگرانيم كه در آينده بي پول بمانيم و نه از اين كه ديگران چه قضاوتي در مورد ما خواهند كرد بيم چنداني داريم – البته منظورم در مورد چيزهاي جزئي است وگرنه براي هر كسي مهمه كه نام نيكي ازش بمونه و احتمالا با احساس نزديكي مرگ اين قضيه براش مهمتر هم ميشه-  

بذاريد اينجوري بگم : من اگه بدونم كه مرگم نزديكه خيلي چيزها رو به خيلي از افراد مي­گم كه امروز نمي­گم چون حوصله­ي مواجه شدن با تبعاتش رو ندارم ( آخه بعضي وقتها تبعات يه چيزهايي خيلي آزاردهنده است و آدم تا بتونه ازشون اجتناب مي كنه ). من اگه بدونم دارم مي­ميرم خيلي از كارهايي كه دوست دارم انجام بدم رو انجام مي­دم و به اين كه ديگران نگران عاقبتم مي­شن ديگه فكر نمي­كنم و قطعا ديگران هم اگه بدونن من چند ماهي بيشتر زنده نخواهم بود ديگه حساسيت چنداني روي خيلي از چيزها نشون نمي­دن... به عنوان نمونه من مشغول درسم و ممكنه اگه بدونم دارم مي­ميرم ديگه دليلي براي ادامه­اش نبينم (كه البته من اگه بدونم دارم مي­ميرم هم درس خواندن رو همين جور بلكه با شدت بيشتر ادامه مي­دم تا كارهاي نيمه كاره­ام رو تموم و جمع بندي كنم) و اونوقت خانواده و دوستانم هم مي­پذيرند كه راحتم بذارند تا جوري كه دوست دارم ايام باقي مانده-ي عمرم رو سپري كنم و عملا براشون لزوم ادامه­ي تحصيل من با نزديك شدن مرگ و نبودن آينده­اي كه قراره در اون از نتايج تحصيلم استفاده كنم از بين مي­ره.

علاوه بر اين­ها مردم براي آينده پول پس­انداز مي كنند كه اگر روزي بهش نياز پيدا كردند درمانده نشن. يقيناً كار منطقي و عاقلانه­اي هم هست اما وقتي بدونيم كه رفتن نزديكه از اون پول براي بهتر و مطابق ميل سپري كردن ايام مانده استفاده مي­كنيم...

اول كه مي­خواستم اين پست رو بنويسم فكر كردم بايد بگم اشتباه مي­كنيم كه كلي از كارهامون رو براي آينده مي­ذاريم و امروز جوري زندگي نمي­كنيم كه انگار حواسمون هست كه ممكنه به زودي رفتني باشيم. اما حالا كه بيشتر فكر مي­كنم مي­بينم يه مقدار هم حق داريم كه چيزهايي رو براي آينده پس­انداز مي كنيم، از پول گرفته تا آبرو. و فكر مي­كنم هنر درست زندگي كردن اينه كه هميشه همزمان فكر كنيم مرگ ممكنه پشت پيچ بعدي خيابان زمان باشه و در كمتر از دقيقه اي سرك بكشه و هم اين كه مرگ انتهاي جاده­اي ايستاده كه تا چشم كار مي­كنه انتهايي براش نمي بينيم. انگار همه­ي هنر خوب زندگي كردن به اين برمي­گرده كه ما اين تعادل رو چه جوري حفظ كنيم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 11:9  توسط ریحانه  | 

تاسوعا و عاشورا هم گذشت و من اینجا هیچی در باره اش نگفتم چون من توان گنجاندن دریا رو در سبو نداشته و ندارم... من منتظرم... این الطالب بدم المقتول بکربلاء...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 9:37  توسط ریحانه  | 

در وبلاگ آنی (یادداشت های یک دختر ترشیده) نامه ای به مسیح (ع) دیدم و بعد از اون به دنبال دعوت آنی سر از وبلاگ آقای بهزاد افشاری در آوردم... من بی دعوت می خوام در این بازی شرکت کنم:

حضرت مسيح (عليه السلام) سلام

حالتان خوب است؟ ما كه همگي حالمان خوب است، نفر به نفر

آن بالا نشسته ايد خبر داريد اين پايين چه خبرهاي خوشي هست؟

جايتان خالي امسال سال نو پيروان شما و سال نوي پيروان پيام آور خاتم مقارن شده و چه مقارنه ي فرخنده اي... حتما مي توانيد تصور كنيد كه وقتي دو گروه بزرگ از جمعيت دنيا سال نو دارند دنيا چه جاي خوشي است براي زندگي... جاي پيامبران صلح و رحمت خالي... از آن بالا دقت كنيد، جشن و سروري را كه كل دنيا را فرا گرفته مي بينيد؟ شايد حتي با اين همه سر و صدايي كه به راه افتاده صدا به آن بالا هم برسد و آرامش ساكنين آسمان را هم به هم ريخته باشيم... هر چه مي گوييم هيس! يواش تر پايكوبي كنيد گوشي بدهكارمان نيست... شما ببخشيد...

از حال ما بخواهيد اينجا همه چيز رو به راه است و صلح و صفا و آرامش حكم فرماست و همه دعاگويند به جان هم... بعضي خواسته اند آن بهشتي كه شما و باقي پيامبران وعده مي داديد روي زمين بنا كنند و ... خلاصه خوش مي گذرد...

اگر بدانيد... اينجا همه چيز به تساوي بين همه ي مردم كره ي زمين تقسيم شده... از شمال تا جنوب، از شرق تا غرب همه نعمتهاي خدا به نسبت مساوي بين همه ي مردم دنیا تقسيم شده، فقر و گرسنگي را كه ريشه كن كرده اند هيچ، كم كم به سراغ بلاياي طبيعي هم مي روند و از ميدان به درشان مي كنند، اصلا مگر آدمها چه كم از اين بلايا دارند كه بگذارند آنها بلايي سرشان بياورند؟

بشر امروز با 2009 سال پيش كه شما به دنيا آمديد زمين تا آسمان تفاوت دارد، بدويت كاملا از ميان رفته، اصلا نگران نباشيد، كلي پيشرفت كرده ايم... زمين كه نسخه اش پيچيده شده حالا براي كرات ديگر هم برنامه داريم، آن قدر مي گرديم تا آنجا هم ساكنيني پيدا كنيم و اين فرهنگ غني امروزمان را به آنها هم انتقال دهيم...

نمي دانيد كه... با اين همه پيشرفت هر كدام از ما خيلي كه عمر كنيم 100 است، خودتان قضاوت كنيد حيف نيست اين همه دستاورد به باد رود؟! راستي آن جا كه هستيد اگر حضرت نوح را ديديد بپرسيد راز عمر طولاني اش چه بود ما كه همه چيزمان اينجا جور است مشكل عمر كوتاهمان را هم با كمك ايشان حل كنيم.

چي؟... جنگ؟... خون؟... نسل كشي؟... نه نه نه... اين حرفها كدام است؟ چه كسي اين مطالب را براي شما گفته؟ ببينم نكند آن بالا اين سال نو را با سال نو ما ايراني ها اشتباه گرفته اند و "دورغ سيزده" تحويلتان داده اند؟ بله، حتما ماجرا همين است... جدي نگيريد...

راستي آن بالا، پيش خدا هستيد مي شود آهسته، جوري كه شيطان نشنود، از خدا بپرسيد آخر ماجراي اين جانشينش كه به زمين فرستاده بالاخره چه مي شود؟!!

حرفم را كوتاه مي كنم حتما نامه هاي تبريك برايتان زياد است- بس كه ما همه مبادي آداب شده ايم اين سالها كه شما نبوديد- و من نباید بیش از این مصدع اوقاتتان شوم.

با درود فراوان همه ي حرفم را خلاصه مي كنم در جمله اي:

 " حال همه‌ی ما خوب است ، اما تو باور نکن!"*

 

*بخشي از شعري از سيد علي صالحي

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:8  توسط ریحانه  | 

امتحانم رو دادم و اينگونه! پرونده ي 20 سال امتحان دادن من بسته شد... اين وري كه حساب مي كنم (يعني وقتي 7 سال رو به اين 20 سال اضافه مي كنم) خيلي بزرگ مي شم يهويي!  به هر حال من الان در 20 امين سال تحصيلم هستم.... اوه اوه چه زياد... ديروز به يه عالم مناسبت خانوادگي يه مهموني يه دفعه اي غافلگير كننده داشتيم و خوش گذشت. يه مناسبتش هم همين ختم به خير شدن امتحان من بود...

عرض به حضور مباركتون كه ...

شما هم قبول داريد كه شادي مسريه؟

من به اين اعتقاد دارم كه مي شه شادي رو سرايت داد... آره دقيقا منظورم همينه "سرايت دادن" ... معمولا چيزها خودشون سرايت پيدا مي كنند و جاري مي شن اما شادي يه ذره نازش زياده براي اين كه منتشر و اپيدمي بشه بايد يه كم زور بالاي سرش باشه!...

دوستي دارم كه محاله چيز نويي تنت ببينه و بهت به خاطرش تبريك نگه، هيچ وقت از اين انتقال شادي ساده مضايقه نمي كنه... من كه هميشه كلي ذوق مي كنم كه مي بينم اينقدر حواسش بهم هست كه يه مانتو يا يه روسري جديدم به چشمش مياد در حالي كه ممكنه ماه به ماه هم نبينمش و بايد علي القاعده از ذهنش بره كه من چه چبزهايي دارم... بهش غبطه مي خورم وقتي مي بينم حتي در حالي كه ترديد داره كه چيزي كه مي خواد به خاطرش بهم تبريك بگه جديد هست يا نه اون تبريك رو ميگه... من خودم اولا كه كلا اهل اين جور تبريك گفتنا نيستم. ثانيا اگه يه روزي چي بشه بخوام همچين تبريكي بگم كلي بايد مطمئن شم كه جدا اون چيز جديده و حتما قبلا نديدمش تا تبريك بگم. يه جوري كلي ملاحظه مي كنم كه نكنه اين چيز جديد نباشه و طرف بگه چه گيجيه اين بعد از اين همه كه اين چيزو ديده داره تبريك مي گه براش!

داشتم از انتقال شادي مي گفتم... اين دوستم نمونه اي از اون آدمهاست كه شادي رو با يه تبريك كوچولو به قلب آدم تزريق مي كنه و كلي از اين كه مورد توجه هستي به ذوق مي آردت...

شما چقدر اهل انتقال شادي هستيد؟ اصلا چه قدر به لزومش اعتقاد داريد؟ شايد از اون دست آدمها باشيد كه مي گن "مثلا كه چي؟!!" ...

من دارم تمرين مي كنم كه گاهي شادي رو به دوستان و نزديكانم انتقال بدم... چند روز پيش اين كار رو در مورد دختري كه  وبلاگش رو يكي دو ساليه كه مي خوانم انجام دادم... بهش ايميل زدم و گفتم كه نوشته هاش رو خيلي دوست دارم، با شادي هاش شاد مي شم و از غمهاش غمگين مي شم، قلمش و فكرش برام خيلي دوست داشتنيه و بهش شديدا احساس نزديكي مي كنم... اما اگه بدونيد با چه ترس و لرزي اين كار رو كردم!!!  هي گفتم طرف بعد از خواندن اون نامه با خودش خواهد گفت اين كيه ديگه، چه آدم لوسيه، منظورش چيه ... و خلاصه كلي چيزهاي ناخوشايند ديگه... اما با همه ي اينها دلم رو به دريا زدم و نامه رو براش فرستادم... اونم لطف كرد و جواب داد. گفت كه كلي ذوق كرده از خواندن اون حرفها و با اين نامه اش من رو هم كلي خوشحال كرد و خيالم رو هم كلي راحت كرد وقتي مطمئن شدم فكر نكرده كارم احمقانه بوده... اين براي من يه نمونه از انتقال شادي بود... انعكاس كارم به سمت خودم هم برگشت و خودم رو هم كلي شارژ كرد همون جور كه به گفته ي اون دختر وبلاگ نويس او رو هم شارژ كرده بود.

بايد ياد بگيريم با هم حرف بزنيم... به كساني كه دوستشون داريم بگيم كه دوستشون داريم چون همه ي آدمها گاهي از اين ترديد پر مي شن كه "كسي منو دوست نداره"... براي ما خرجي نداره اما براي شنونده اثرش عاليه

بذاريد من هم بگم: دوستتون دارم كه به اينجا سر مي زنيد، حرفامو مي خوانيد و واقعا ازتون ممنونم كه همراهميد

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 11:49  توسط ریحانه  | 

... خیلی جیزها بود که می خواستم بنویسم اما... حال و حوصله اش نیست... اصلا انگار بی بهانه ماندم مقابل کوهی از بهانه برای نوشتن... فعلا به خودم استراحت می دم و البته یه فرصت که آخرین امتحان دانشگاهی زندگیم را جوری بدم که از نظر خودم و در قیاس با تمام امتحانت این همه سال قابل قبول باشه... یه حس خاصی نسبت به این "آخرین" دارم که هر قدرم که بخوام نمی تونم پنهانش کنم... بی نهایت خوشحاااااااالم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 11:45  توسط ریحانه  | 

غزه... خون... مرگ ... آوار... غزه... امتحانی برای همه ی مدعیان... ادعای انسانیت.... بشردوستی... حمایت از حقوق بشر... ادعای مسلمانی... غزه ابتلای عظیم خدا برای مردمان زمان ما...

الیس الصبح بقریب...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 17:15  توسط ریحانه  | 

تارا منو به بازي "زندگي ام بدون من" دعوت كرده... من اگه بدونم سه ماه ديگه بيشتر زنده نيستم...

1-      بايد يه عالم چيزي براي عزيزانم بنويسم كه بدونن من چه جوري فكر مي كردم و اين مرگ_ معلوم برام اصلا ناخوشايند نبوده و خلاصه از اين دست حرفها كه بعد از مردنم آرومشون كنه و يه كم اين فكرا رو كه آي جوون بود و كلي آرزو داشت و كلي براش آرزو داشتيم و اينا رو كم كنه براشون. و  البته تو اون دست نوشته ها بهشون خواهم گفت كه چه قدر هر كدومشون رو دوست دارم، چيزي كه اين جوري و تو شرايط عادي گفتنش برام خيلي سخته

2-      همه ي داشته هام رو جمع مي كنم مي رم توي يه دهي جايي يه چيزي مي سازم كه بدونم ساليان سال مي مونه و به درد مردم مي خوره. اون چيز ممكنه مدرسه باشه يا حتي يه آسياب! اينو هنوز انتخاب نكرده ام. فقط چيزي كه مهمه اينه كه مفيد باشه و تا مدتي هم موندگار، مهم نيست كه اسمي از من بمونه اما دوست دارم اثري ازم بمونه.

3-      اگه هنوز بعد اين كارا وقتي مونده بود دوست دارم با مردم جاهاي مختلف دنيا و فرهنگاشون آشنا بشم، مثلا اين كه مردمان آسياي شرقي، اروپا، ‌آمريكا، ‌آفريقا چه جوري زندگي مي كنن و چه المان هاي فرهنگي و سنتي اي دارند و تفاوت هاشون با مردم ساير ملل چيه... اگه برسم دوست دارم به يك كشور از هر كدام از اين نواحي سفر كنم و چند روزي رو توي يه خونه ي معمولي بين يه خانواده ي عادي سپري كنم.

 

اينم از "زندگي ام بدون من"

من از یاسمن دعوت می کنم تو این بازی شرکت کنه و هر کس دیگه هم که دوست داشت و نظرش رو گفت خوشحالم می کنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 8:33  توسط ریحانه  | 

هیچ فکر کردید اگه قرار باشه هر نفس که می کشید با کلی درد و سوزش تو سینه تون همراه بشه یا هر پلکی که میزنید چشماتون از درد دادتون رو در بیاره یا هر تکان مختصر استخوان هاتون دردی غیر قابل وصف رو براتون به همراه داشته باشه یا ... یا... یا... هر کار عادی امروزتون براتون کلی دردناک باشه چه قدر زندگی سخته؟

اگه بهش فکر نکردید حالا فکر کنید... من الان بهش فکر کردم و خدا رو شکر کردم که هیچ کدوم از اون دردها رو ندارم  

و دعا کردم برای شفای همه ی بیمارها

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 13:7  توسط ریحانه  |