تبليغاتX
به بهانه ی ...
به بازی دعوت شدم آن هم دو بار ... هم تارای نازنین من رو به بازی نوشتن داستان کوتاه (۱۰۰-۱۵۰ کلمه ای) دعوت کرده و هم یاسمن عزیز... من هم مثل یاسمن باید بگم نه تجربه اش رو دارم و نه چیزی از اصول این جور داستان ها می دونم... بدتر این که هیچ ایده ای هم نداشتم برای موضوع داستان... دیروز به بهانه ای چیزی به فکرم رسید که گفتم شاید بد نباشه موضوع داستان من بشه. گرچه خودم زیاد نتیجه اش رو دوست ندارم.

بدون هيچ سوتي طنابكشي آغاز شد، حريفان زن و مردي كه روزي نه چندان دور پيمان همراهي بسته بودند براي تا روز مرگ ...

هر دو طناب را با تمام توان مي­كشيدند تا ديگري را از خطي كه مرز بين "خود" هايشان را تعيين مي­كند بگذرانند و وارد مُلك خود كنند...

تلاش سخت و طاقت فرسايي بود...

زن بكش، مرد بكش...

بالاخره يكي خسته شد يا كه عمداً طناب را رها كرد...

هر دو بدجور زمين خورند... شايد آن موقع كه با تمام توان مي­كشيدند، اميد داشتند كه حريف به حكم عقد پيشين سر رشته را رها نكند، كه اينجور پر توان ايستاده بودند بر موضع خويش...

گاهي اميدها از سر جهل است و تلاشها از سر  لجاجت ... نگاه كنيد ببينيد طناب اين مهلكه كودك بي پناهي نيست احياناً؟!!

 راستی... من اینجا کسی رو دعوت نمی کنم چون تقریبا همه ی اونهایی که فکر می کردم ممکنه در این بازی شرکت کنند پیشتر شرکت کرده اند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 11:52  توسط ریحانه  | 

گاهی به خاطر داشتن چیزی باید خدا رو شکر کنی و گاهی به خاطر نداشتن همان چیز!... بدتر از همه اینه که ندونی الان باید داشتنش رو بخواهی یا نداشتنش رو. وقتی که نه داریش و نه نداریش...

چی شد؟!!! گیج شدید؟... تازه شدید مثل من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:18  توسط ریحانه  | 

چند روزیه نه تنها در وبلاگ زیاد حرفی نزدم که در دنیای واقعی هم هر کلمه حرف زدن برام درد بدی به همراه داشته... واقعا از خلقت این آدم در عجبم ... با این همه دقت و ظرافت خلق شده به طوری که یه کم اختلال در کوچکترین عضو بدنش می تونه کم و بیش کل زندگیش رو مختل کنه... من الان از سر تا پام سالمه جز یه مفصل کوچولو در آرواره ام ... و همین بسه که نه بتونم راحت حرف بزنم و نه راحت چیزی بخورم و نه اعصاب نشستن سر مجموعه مقالات پرینت گرفته ای رو که باید بخوانم داشته باشم و ... نه حتی راحت بخوام   ... این قصه بهانه ای شد که خدا رو برای تمام اعضای سالم بدنم شکر کنم و حتی برای این دردی که گرچه داره اذیت می کنه اما یاد آوری خوبی برای من بود که سلامتی موهبت بزرگیه.

... می گن درد خوبه و علتش بده. چون درد نشانه ی بیماری است و وقتی که هست آدم رو وادار می کنه که به سراغ درمان بیماریش بره. چند وقت پیش خواهرم ماجرای بچه ای رو تعریف می کرد که درد رو حس نمی کنه و به همین دلیل به جسمش لطمات زیادی زده -درست یا غلطش رو نمی دونم اما همین که برای چند دقیقه به این که ممکنه کسی باشه که درد رو حس نکنه فکر می کنم براش می ترسم- جسم ما درد رو خوب حس می کنه. بعضیمون در مورد درد حساس تریم و بعضی صبورتر و مقاوم تر اما در هر صورت هر کس آستانه ی تحملی داره که با نزدیک شدن به اون احتمالا واکنش های ناخواسته ای مثل فریاد زدن از خود نشان میده...

دارم به این فکر می کنم که در مورد روح دردی که نشانه ی بیماریه چیه و چه جوری بروز می کنه؟ یعنی چه نشانه ای به ما می فهماند که روحمون بیماره و باید در پی درمانش باشیم؟ حقیقتا برای این سوال جواب درست و حسابی ای ندارم. حتما یک دلیلش اطلاعات کم من در زمینه های روان شناختی است اما دقیقا در زمینه ی شناخت جسم هم من همان قدر بی دانشم پس چرا تجربیاتم در مورد جسم می تونه من رو به یک جمع بندی قابل قبول از مفهوم درد جسمی برسونه اما تجربیاتم در مورد روح این قابلیت رو نداره؟

گاهی می بینیم که می گن مثلا گوشه گیری می تونه از نشانه های افسردگی به حساب بیاد. یا چیزهایی از این قبیل رو اطبا به عنوان نشانه های بیماری های روانی معرفی می کنند. منظور من این ها نیست من اون نشانه ای رو می گم که خود انسان در خودش می بینه و به این پی میبره که جایی در وجودش چیزی دچار اختلال شده و درست کار نمی کنه...

برای خودم می ترسم وقتی به این فکر می کنم که دردهای روحیم رو حس نمی کنم. می ترسم درست مثل اون بچه بدون این که بدانم به خودم آسیب برسونم. می ترسم دردی که من حسش نمی کنم اینقدر روحم رو آزار بده که واکنش ناجور و خارج از کنترلی نشان بده که به خودم یا دیگران لطمه بزنه. برای خودم می ترسم که بین انسان هایی زندگی می کنم که خیلیشون ممکنه دردهای روحی رو نشناسند و حس نکنند و به همین دلیل بهم لطمه بزنند... می ترسم و متاسفانه در سالهای اخیر  آثار این عدم شناخت رو در جامعه زیاد می بینم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 13:13  توسط ریحانه  | 

روزها به سرعت می گذرند، چه ساده و چه سخت، چه شیرین و چه تلخ، و من چیزی که بیش از همه کم دارم نه شادیه نه شیرینی بلکه فقط وقت، وقت، وقت + مقداری حوصله
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 14:16  توسط ریحانه  | 

خیلی معلومه که من زیاد سرم شلوغه؟!!!

جدی جدی سرم شلوغه ... امیدوارم به زودی برسم بیشتر به اینجا سر بزنم 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 10:44  توسط ریحانه  | 

این چند وقته حسابی سرم شلوغ بوده و نرسیدم به اینجا زیاد سر بزنم... اومدم بحث نیمه کاره ام رو ادامه بدم...

تو پست قبل گفتم که یه چیزهایی هست که ازدواج رو در خطر تبدیل شدن به یک ازدواج معیوب قرار می ده و من اونها رو در دو دسته ی کلی اشتباهات در انگیزه ها برای ازدواج و ضعف های فردی اخلاقی و رفتاری دسته بندی کردم. تا اینجای کار می شه گفت اگه کسی از این دو عیب در امان باشه تازه وقتشه که یک انتخاب صحیح بکنه. بماند که دایره ی انتخاب در این زمینه بسیار محدود است (نه فقط برای دخترها که عملا پسرها هم با این که به ظاهر به نظر می رسه دستشون بازه عملا از بین گزینه های انگشت شماری انتخاب می کنند) کلا انتخابی مناسب کاری بسیار مشکله. از نظر من سختی این کار دو دلیل داره:

۱- ما یاد نگرفتیم خودمون رو اونجور که هستیم بشناسیم به همین دلیل در معرفی خودمون به دیگران و  نیز در تعریف خواسته هامون از طرف مقابل -حتی برای خودمون- هم دچار ضعف های بنیادین هستیم.

۲-ما یاد گرفتیم خودمون رو از آنچه هستیم بهتر،مهربان تر و مهمتر جلوه بدیم. ما یاد نگرفتیم خودمون رو چه جور بشناسیم اما یاد گرفتیم خودمون رو چه جوری اون جور که به نظر خوبتر میاد بشناسانیم.

حتی اگه بخواهیم یه وسیله برای منزلمون بخریم در حالی که نمی دانیم می خواهیم با اون وسیله چه کنیم، با این که معمولا تعریف دقیقی از قابلیت های هر چیزی که آدم برای خریدش می ره وجود داره احتمالا چیزی که می خریم یا برای پاسخ به نیاز ما ضعیفه یا کلی قابلیت اضافه داره که بعیده تا آخر عمرش هم یاد بگیریم ازش استفاده کنیم. حالا توجه کنید که در ازدواج اون انتخاب،انتخاب چیزی نیست بلکه انتخاب کسی است که احتمالا او هم نه زیاد می دونه که چی از زندگیش می خواد و نه خودش رو خوب می شناسه و می تونه درست به شما بشناساند.

این جوری می شه که ازدواج می شه پر از مجهولات و انتخاب یک مورد «مناسب» کار واقعا دشواری خواهد بود. بهش اضافه کنید که کمتر کسی بین ما هست که برای ازدواجش هیچ یک از دلایلی که در پست قبل گفتیم بهتره جزء دلایل ازدواجش نلاشه رو نداشته باشه و از اون ضعف های رفتاری هم مبرا باشه.

با وجود همه ی اینها به نظر من اگر دو نفر سالم باشند و بلد باشند در تعاملات اجتماعی رفتار درستی از خودشون نشون بدن و تو بحران ها درست تصمیم بگیرند و افراد سازگاری باشند و با ناملایمات کنار بیان حتی اگه در وهله ی اول زیاد نتونن همدیگه رو بشناسند می تونند با هم زندگی خوب و سعادتمندانه ای داشته باشند.

به عبارت دیگه من اعتقاد دارم منطقی بودن دو طرف در زمان انتخاب و همین طور سلامت روانیشون و این که بخواهند سازگار باشند از خیلی از مسایل دیگه بیشتر می تونه بر سلامت یک ازدواج اثر داشته باشه. و اگر ازدواجی سالم باشه حتما از ازدواج نکردن بهتره.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 9:6  توسط ریحانه  |