تبليغاتX
به بهانه ی ...

در پست قبلي درباره ي دوستان و دسته بندي آنها –لااقل به زعم خودم- صحبت كردم. در اين پست مي خوام بگم كه چي ميشه كه كسي وارد دسته ي دوستان خيلي نزديك آدم مي شه و ديگه اين كه اگر كسي رو اشتباها وارد دسته اي كنيم چه اثراتي دارد.

با توضيحي كه در مورد دسته بندي دادم كم و بيش معلومه كه چه جوري يك نفر آشناي ما، دوست ما، يا دوست نزديك ما به حساب مي آيد. اما ماجراي دوستان خيلي نزديك متفاوته. من شخصا به سادگي كسي رو به اين دسته راه نمي دم همون جور كه كسي رو به اين راحتي ها از اين دسته بيرون نمي برم. الان كه تو ذهنم دوستان خيلي نزديكم رو مرور مي كنم مي بينم عمر دوستيم باهاشون از حد اقل 5 سال تا 13-14 سال ميشه، يعني عملا اين دوستي ها دوستي هاي باسابقه اي هستند... اين كه چه جوري شروع شده اند معمولا از يك دوره همنشيني كه به اقتضاي شرايط گوناگون برامون پيش آمده يك دوستي ساده شروع شده، بعد خيلي زود به يك دوستي نزديك رسيده و چند سالي رو با هم گذرونديم، بعد با تغيير شرايط از هم جدا شديم  اما برخلاف دوستي هاي نزديك ديگه كه با اين جدايي عملا رنگ و بوي خودشون رو از دست دادند اين دوستي ها ادامه پيدا كردند و رمز ماندگاريشون و اين كه تبديل به دوستي هاي خيلي نزديك شده اند اين بوده كه هر دو طرف مي خواستيم كه اين ارتباط حفظ بشه، براي هردومون اين دوستي به عنوان يك تجربه ي با ارزش اينقدر اهميت داشته كه تلاش كنيم ازش صيانت كنيم و اين كار رو كرديم.

در مورد دوستان خيلي نزديك آدم حاضر مي شه خيلي كارها براشون بكنه حتي اگه اونها كاري براي آدم نكنند، آدم در مايه گذاشتن براي اين افراد خودش بيشترين محرك خودشه و يه جورايي از لحاظ دروني احساس رضايت مي كنه، من اين حس را شبيه مي دونم به حس و حالي كه آدم نسبت به خانواده اش داره، كمتر كسي با خانواده اش حساب و كتاب مي كنه كه من اين كارها رو براي شما انجام دادم شما در ازاش چه كرديد يا چه مي كنيد.

اين حس و حال خوب و اين تمايل آدم به فداكاري براي دوستان خيلي نزديكش چيز خوبيه ... اما امان از وقتي كه يكي از دوستان اين گروه از گردونه خارج بشه... آدم مي مونه زير بار يه فشار روحي مضاعف كه چرا فلان جا فلان كار رو براي طرف انجام داده و او نفهميده كه چنين لطفي در حقش شده...

اين احساس نه فقط وقتي يكي از گروه دوستان خيلي نزديك خارج مي شه به آدم دست مي ده بلكه محصول وقتي هم هست كه دوستي داري كه تو خيلي نزديك مي دونيش اما ظاهرا تو براي او جزء گروه دوستان خيلي نزديك نيستي...آدم اول تمام تلاشش رو مي كنه كه براي طرف خيلي مطلوب باشه اما بعد ميبيني اون به جاي اين كه برداشت درستي از محبت آدم داشته باشه دچار اين توهم ميشه كه از خوبي خودمه كه اين آدم داره برام اينقدر مايه مي ذاره... خلاصه كه رنج بدي داره اين شرايط

تو چند روز گذشته يك نفر از جمع دوستان خيلي نزديكم حذف شد... مي تونيد تصور كنيد كه چقدر برام سخت بوده، خصوصا وقتي اين حذف شدن با يك سري حرفهايي همراه بود كه نشان مي داد سالها تلاش من براي حفظ و بارور كردن اين رابطه از نظر طرفم هيچ به حساب نمي آد و در ازاش مطالبات خيلي كوچكم در قياس با اونچه كه من در اين ميان براي اين دوستي خرج كرده بودم زياده خواهي و پر توقعي و ... به حساب آمده... حالا كه چند روزي از اون پايان گذشته و دوست سابقم گاه و بي گاه با و بدون بهانه سر صحبت رو باهام باز ميكنه و ميگه كه حالا درك مي كنه كه من براش چه كارها كرده بودم و چه نقشي تو زندگيش داشتم نمي دونم چرا مثل يخ سردم و اصلا برام مهم نيست... شايد به اين خاطر باشه كه تا لحظه ي آخر هم من تمام تلاشم رو براي حفظ اون رابطه كه مدتها بود بدجوري بيمار بود و من روهم داشت مي كشت كردم اما اون حاضر به ادامه ي همراهيمون نشد... از اين كه اينقدر سنگ شدم بدم مياد اما هيچ دوست ندارم باز شيشه بشم كه او خيلي راحت با سنگي بشكندم...

مراقب دوستيهاتون باشيد... جايي چنين چيزي رو خوانده ام كه تو زندگيمون آدمهاي زيادي ميان و ميرن و ما هرگز اون آدم سابق نمي شيم... به نظر من دوستان آدم تأثير گذارترين آدمهاي زندگي ما هستند: خوشبختانه بهترين تأثيرگذاران و متأسفانه بدترين آنها هم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 13:19  توسط ریحانه  | 

از نظر من دوستان آدم نقطه ي اصلي اتصال آدم به اجتماع به حساب مي آيند. كساني هستند كه "ما" نيستند اما به ما از همه ي انسان هاي محيط اطرافمون نزديك ترند (بذاريد خانواده هر كس رو از اين قياس مستثني كنيم). البته اين نزديكي و دوري نسبيه. بر مبناي اين نسبي بودن براي من طبقه بندي دوستان به اين صورت انجام مي شه:

دوستان خيلي نزديك: اين دوستان من از تعداد انگشتان يك دستم هم كمترند. افرادي هستند كه بهشون خيلي نزديكم اگرچه ممكنه ماه به ماه هم نبينمشان و حتي از حال و روزشان هم نه بيشتر از حد چند تا پيامك خبردار باشم. اما ... اين دوستام اونهايي هستند كه مي دونم اگه روزي به حضورشان نياز داشته باشم مي شه روشون حساب كنم... به عبارتي اين دوستان براي من حكم تكيه گاه رواني رو دارند ممكنه زياد نياز نباشه بهشون تكيه كنم اما خاطرم به حضورشون جمعه. مي دونم كه هستند و دركم مي كنند. اين ها كساني هستند كه از اسرار زندگيم اونچه كه قابل گفتن بوده رو مي دانند و خيلي وقتها حتي بدون اين كه خودشون بدانند با اين دانستن اسرارم باعث مي شن كه من كارهاي احمقانه نكنم، يعني خيلي وقتها چون مي دونم كه اين گروه از دوستانم از حال و روزم خبر دارند و نگرانم هستند كارهاي احساسي بي مهابا را كه ممكنه بهم آسيب برسونه به خاطر اونها انجام نمي دم و بعد كه اون توفان احساسي مي گذره ميبينم كه حضورشون چقدر برام مفيد بوده... از اين دوستانم هميشه ممنونم و هر كاري هم كه از دستم بر بياد براشون انجام ميدم.

دوستان نزديك: معمولا كساني هستند كه تو دوره هايي از زندگيم باهاشون زياد ارتباط داشتم، به حكم همكلاسي بودن يا چيزي شبيه به اين، اما دور شدنمون در بعد مكان باعث شده عملاً ارتباطاتمون كم بشه و فقط گاه به گاهي، به لطف رسيدن روز تولدشان يا خبر بچه دار شدنشان يا چيزي شبيه به اين اتفاقات، باهاشون تماسي مي گيرم و معمولا اونها اصلاً اين گاه به گاه رو هم ندارند در مورد من البته! اما من اين كار رو براي دل خودم مي كنم و خيلي هم از اينكه آدمهايي رو كه روزي در زندگيم بودن فراموش نمي كنم راضي و خوشحالم.

دوستان: كساني كه روزي جايي برام كاري انجام داده اند يا ازم چيزي خواسته اند و نه زياد مي شناسمشان و ازشون جز شماره اي در گوشي تلفن همراهم يا آدرس ايميلي و نهايتا اسمي در ذهنم چيز زيادي ندارم. از اين آدمها دور و برم زيادند كه به حكم زندگي در اجتماع باهاشون آشنا شده ام و ارتباطي داشته ام.

آشنايان: كساني كه باهاشون تنها سلام و عليكي دارم يا در مقطعي داشته ام و الان هم اگه ببينمشون با روي گشاده باهاشون حال و احوال مي كنم اما 5 قدم آن طرف تر حتي به پاسخي كه در جواب اين حال و احوال شنيده ام احتمالا فكر هم نمي كنم!

در پست بعد در مورد آثار جابه جا شدن كسي از گروهي به گروه ديگه و نحوه ي عضويت هر كس در هر گروه خواهم نوشت ان شاء الله ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 12:36  توسط ریحانه  | 

الحمدلله خوب خوب خوبم ... خواستم بدونید دوستان
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 10:27  توسط ریحانه  | 

تو همه زندگيم تلاش كرده ام كه دنيا رو از بالا ببينم. برام مهم بوده كه روحم رو از مهلكه اي كه درش قرار دارم نجات بدم و بكشم بالا تا بتونه از اون بالا ناظر اتفاقاتي باشه كه داره مي افته... اين كار هميشه سخته و گاهي سخت تر و حتي گاهي سخت ترين... اين روزها از اون روزهاي سخت ترين است براي من ... هر چند كه به قول قيصر امين پور شادم كه مي گذرد ... خوشحالم كه در چند روز گذشته بدترين فرازهاش رو گذرونده ام و الان افتادم تو سرازيري... همينه كه امروز صبح كه بيدار شدم از هواي بهاري لذت بردم و حس كردم مثل طبيعت كه داره دوباره زنده مي شه من هم دير يا زود زنده خواهم شد و اين گردنه رو هم پشت سر خواهم گذاشت...

قصه ي من قصه ي قطع يك رابطه است... فكرهاي بد نكنيد! اما آهوجان اين بار رو مجازي هر فكري خواستي بكني ... رابطه اي كه روزي به خاطر آرامشي كه بهم مي داد ارزش داشت وامروز براي آرامشي كه ازم مي گيره بسيار بي ارزشه... تو زندگيم آدم اجتماعي اي به حساب ميام اما دوستان اندكي دارم... آشنايانم زيادند اما دوستانم كم... اين روزها يكيشون از اون جمع خط خورد... نزديك بود يكي ديگه هم خط بخوره كه خدا رو شكر اين اتفاق نيفتاد... اگه گفتم برام دعا كنيد براي اين بود كه اين گردنه رو بدون اطمينان قلبي نمي تونستم طي كنم ... اما شكر خدا از اون دست آدمهايي هستم كه به حكمت خدا معتقدم و حتي جايي كه هيچ نفهمم چرا چيزي اتفاق مي افته شكايت نمي كنم و اين برام مايه ي آرامشه... دوست دارم بيشتر بنويسم و دوست ندارم... اين تضاد درونم رو با نوشتن همين چند خط پاسخ مي دم و مي ذارم چند روزي حال و روزم رفتارم رو تعيين كنه، با دل و روحم راه ميام تا آنها هم با من راه بيان

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 9:24  توسط ریحانه  | 

محتاجم به دعا... خیلی خیلی خیلی
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 12:23  توسط ریحانه  | 

دیدید من چه حرف گوش کنم؟!! الهام گفت بیا آپ کن منم اومدم  ...

این روزها نه زیاد سرم شلوغه نه به کارهام می رسم. دارم به خودم بعد از سالها یه استراحتی می دم اگرچه کلی کار برای انجام دادن دارم و یک تز خوابیده که تنها کسی که می تونه بیدارش کنه و باید بیدارش کنه شخص شخیص! بنده است ولاغیر! اما حسش نیست دیگه تصمیم ندارم به خاطرش غصه بخورم. بالاخره ان شاالله روزی انجامش می دم. ندادم هم مهم نیست چون کارهای مهمتری برای انجام دادن تو زندگی هم هست و من الان مشغول یکیشون هستم: شناختن بیشتر خودم و توانایی هام و محدودیت ها و نقص هام... این یکی اگه از تز مشکل تر نباشه ساده تر هم نیست قطعا...

از این که همراهمید ممنونم. سعی کردم جوری ننویسم که نگران کننده باشه. خصوصا برای آهو که منو بیشتر و دقیقتر می شناسه و هر چی که بگم ذهنش جایی می ره که اگه اونجا نره بهتره  سعی می کنم بیام و با یه حرف درست و حسابی سرتون رو بخورم! اما الان حسش نیست

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 13:7  توسط ریحانه  |