تبليغاتX
به بهانه ی ...

عادت مي كنيم ... دير يا زود به همه چيز عادت مي كنيم، خوبيها برامون عادي مي شن و يادمون مي ره كه هستند، بدي ها برامون عادي مي شن و فراموش مي كنيم كه بايد از شرشون خلاص بشيم...

عادت مي كنيم ... سخت يا آسون به همه چيز عادت مي كنيم، به چيزهايي كه دوست نداريم برامون اتفاق بيفتند و مي افتند، به چيزهايي كه دوست داريم برامون اتفاق بيفتند و نمي افتند...

عادت مي كنيم ... آگاهانه يا ناآگاهانه عادت مي كنيم، به داشته ها و نداشته ها، به بوده ها و نبوده ها... به همه چيز عادت مي كنيم اما...

خيلي از اين عادت ها هيچ خوب نيستند حتي عادت به چيزهاي خوب، به چيزهايي كه دوست داريم، به داشته ها و به بوده ها...

باور كنيد گاهي لازمه كه اين عادت ها رو بريزيم دور، خوب و بد رو با هم ، درهم ... تازه اون وقته كه مي فهميم بي عادت همه چيز چقدر زيباتره...

امتحان كنيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 15:7  توسط ریحانه  | 

داشتم فکر می کردم برای پست جدید چی بنویسم که یه سری به ایمیلم زدم... برام چیزی رسیده بود که دیدم در حال حاضر حرفی بهتر از اون برای گفتن ندارم:

عشق

پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش مي داري.
و تو براي اينکه معشوقت را از دست ندهي، بهتر است بالاتر را نگاه نکني. زيرا ممکن است چشمت به خدا بيفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح، خدا چندان کاري به کارت ندارد. اجازه مي دهد که عاشقي کني، تماشايت مي کند و مي گذارد که شادمان باشي.اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوي، خدا با تو سختگيرتر مي شود. هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زيباتر، بيشتر بايد از خدا بترسي. زيرا خدا از عشق هاي پاک وعميق و ناب و زيبا نمي گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقي، خدا ايستاده است و هر گامي که تو در عشق برمي داري، خدا هم گامي در غيرت برمي دارد. تو عاشق تر مي شوي و خدا غيورتر.
و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار مي شود و خيالت را درهم مي ريزد و معشوقت را درهم مي کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمي گذارد ميان تو و او، چيزي فاصله بيندازد.
معشوقت مي شکند و تو نااميد مي شوي و نمي داني که نااميدي زيباترين نتيجه عشق است. نااميدي از اينجا و آنجا، نااميدي از اين کس و آن کس. نااميدي از اين چيز و آن چيز.
تو نااميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست. و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي.
اما خوب که نگاه کني مي بيني حتي قطره اي از عشقت، حتي قطره اي هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را براي خويش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو مي گويد: مگر نمي دانستي که پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است؟ تو براي من بود که اين همه راه آمده اي و براي من بود که اين همه رنج برده اي و براي من بود که اين همه عشق ورزيده اي. پس به پاس اين، قلبت را و روحت را و دنيايت را وسعت مي بخشم و از بي نيازي نصيبي به تو مي دهم. و اين ثروتي است که هيچ کس ندارد تا به تو ارزاني اش کند

فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

عرفان نظر آهاری

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:21  توسط ریحانه  | 

چند روزيه كه دارم فكر مي كنم كه پست شماره ي 100 درباره ي چي باشه ... مي خواستم از حال و هواي كسل اين روزها بيام بيرون، با اين حال اون "بهانه" پيدا نمي شد ... اما الان...

ديشب از سفر اومدم... يك سفر عالي، سفري بسيار بسيار خاطره انگيز كه لحظه لحظه اش به بهترين شكل ممكن گذشت... هيچ فكرش رو نمي كردم كه با دوستان چند روزي رو سپري كردن و با كلي آدم جديد آشنا شدن و گفتن و خنديدن و ... چنين تجربه ي مفرحي باشه. خلاصه كه از هر حيث عالي بود و مي دونم براي من شروع يك فصل تازه از زندگيم خواهد بود... فصلي كه از اولش چيزها و كساني رو كه سالها عمرم رو پاشون گذاشتم در حالي كه هيچ ارزشش رو نداشتند دور ريختم براي هميشه... فصلي كه در آغازش خدا رو جور ديگه اي شناختم و فهميدم كه چرا تا امروز به خيلي از خواسته هام نرسيدم و چرا اين نرسيدن هزاران بار از رسيدن به اون خواسته ها بهتر بوده و هست...

اين روزها و ماههايي كه به لطف كسي بدترين روزهاي عمرم بود به طور معجزه آسايي تبديل شد به بهترين روزهاي عمرم، مني كه همه عمرم خودم رو تمرين داده بودم كه براي كساني كه فكر مي كنم خدا دوست داره براشون مايه بذارم با تمام وجودم مايه بذارم به لطف همون خدا با دلايل خيلي زيادي به اين رسيدم كه بعضيها علي رغم تصور ما جداً ارزشش رو ندارن...

مي دونيد چيه ؟ ياد گرفته ام كه از خدا بهترين چيزها رو بخوام، ديگه تصميم ندارم بگم حالا اين نقص رو بيخيال مي شم، اون ايراد رو نديده مي گيرم و ... مي خوام از خدا هر چه رو كه خواستم تمام و كمال بخوام، ‌چون وقتي لطفش رو تمام و كمال طلب كردم ديدم چه جوري منو از جهنمي كه خيال مي كردم بهشته نجات داد و بردم بالا و بالاتر تا از اون بالا خوب ببينم كه اون قبري كه سرش گريه مي كردم اساسا خالي بوده!!! جايي خواندم كه اگه قورباغه رو در آب بذاريم و دما رو كم كم تا دماي جوش آب بالا ببريم قورباغه اين گرم شدن رو حس نمي كنه و اينقدر توي آب مي مونه تا پخته بشه... اما تغييرات ناگهاني دما سريعاً براي فرار هشيارش مي كنه... سالها اون قورباغه اي بودم كه چون دماي آب يواش يواش بالا مي رفت نمي فهميدم چه بلايي داره سرم مياد اما خدا كاري كرد كه يهويي يه تغيير ناگهاني در شرايط رخ داد و من از آب پريدم بيرون... با اين كه بازم به حكم اخلاقيات خودم تمام تلاشم رو كردم كه اون شرايطي كه براي من اون جهنم رو درست كرده بود رو هم سامان بدم اما بعد از قريب به يك سال و نيم خدا بهم فهموند كه حقيقتا همه نمي ارزند كه آدم براشون از روح و جان و آبرو و ... خلاصه همه چيزش مايه بذاره... و باور نمي كنيد كه چه حس خوبيه وقتي .... نمي دونستم مي تونم دور انداختن رو اينقدر دوست داشته باشم ...

وقتي شرايطي پيش مياد كه خودتون رو، ‌دنياي اطرافتون رو،‌ و خدا رو بهتر مي شناسيد همه چيز عااااااااااليه و من الان تو اين فضاي عالي دارم مست مي شم از همه چيز... تا همين چند ماه پيش من ترجيح مي دادم تو روابطم با ديگران تكيه گاه باشم براشون و ديگه اين كه بهشون اعتماد كنم... اما امروز تكيه گاهي پيدا كرده ام كه با خيال آسوده به مهرش تكيه مي كنم و مطمئنم كه نه مثل انسان ها دروغ گو و رياكار و فرصت طلبه و نه مثل خيلي از اونها مي خواد ازم سوء استفاده كنه... شعفي كه دارم وصف نشدنيه... حيف كه نمي تونم تو قالب الفاظ خوب بيانش كنم تا اين شعف به شما هم منتقل بشه ... اما براتون آرزو مي كنم كه خودتون حسش كنيد چون بهترين حس دنياست.

 ديگه نميدونم چي بگم... اين شماره ي 100 است،‌100 يه شروع است، ‌شروع ارقام 3رقمي... شروع دلپذيريه چون مي دوني كه اين امكان رو داره كه با همين وضع 899 قدم پيش بره... خوشحالم كه اون 99 گام قبلي رو طي كردم... منظورم از گامها قطعا پست هاي اين وبلاگ نيست! اما منظورم گذروندن اون حالي كه وقتي اين وبلاگ رو شروع كردم داشتم تا رسيدن به امروز هست... اميدوارم وقتي كه تو 99 گام از اون حال به اين حال رسيدم توي 899 گام به حالي بسيار زيباتر از اين برسم...

 از همه تون ممنونم كه تو اين چند وقت كه اينجا ماتمكده بود همراهم بوديد... اميدوارم بتونم از اين به بعد حال و هواي بهتري براي اينجا ايجاد كنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:50  توسط ریحانه  | 

این پست طولانیه... پیشنهاد می کنم فقط اونهایی بخوانند که دوست دارند حال این روزهای من رو خوب درک کنند... اینا دست نوشته ای از شهید چمران است که دیروز کاملا اتفاقی توی نمایشگاه دیدم و خریدم و عجیییییییییییب با حال من شبیهه یعنی اگر من هم می خواستم بنویسم باید عینا همین رو می نوشتم. وقتی می گم عینا یعنی حتی یک جمله اش هم بی ربط به حال من نیست

اي خداي بزرگ اكنون كه به سراغ تو مي آيم از تو هم هيچ انتظاري ندارم. آنچه كرده ام فقط به خاطر عشق به تو بوده است، احساس وظيفه مي كردم و انجام دادم، از تو هم هيچ انتظاري ندارم، فقط به سراغ تو مي آيم، نمي دانم آنچه كرده ام مقبول نظر تو بوده است يا نه؟ نمي دانم آزمايشي را كه گذرانده ام روسفيد شده ام يا نه؟ به هر حال در اين عالم جز عشق و محبت به بزرگي و عظمت تو محرك ديگري نداشته ام، سوخته ام ولي از سوزش خود لذت برده ام و از سوختن خود نور داده ام، غم و درد هميشه انيس من بوده اند، من با رنج و مشقت خو گرفته ام، از هيچ كس و هيچ چيز انتظاري ندارم، به آنچه كرده ام و آن چه داشته ام مغرور نيستم و شرم دارم از اين كه چرا اينقدر ناچيز بوده ام.

اي خداي بزرگ به سراغ تو مي آيم دنيا را پشت سر مي گذارم، يك عمر با شرف و عزت نفس زندگي كرده ام ولي زندگي دردناكي، اكنون به سوي آسايش مي آيم ولي خوشحالم كه از اين همه فشار و درد اظهار ناراحتي نكرده ام و خوشحالم كه خود به سوي آسايش نمي آيم بلكه مرا به زور مي فرستند. آري، اكنون به سوي تو مي آيم جز بارگاه  كبريايي تو نظر ديگري نخواهم داشت، جز آسمان جلال و جبروت تو پروازگاهي نخواهم داشت، به سوي تو مي آيم تا براي هميشه در كنار تو باشم، تو مرا بپذير، ‌تو مرا از خود دور مكن، تو مرا از چشمه ي عشق خود سيراب نما، بگذار همچنان در آتش شور و شوق تو بسوزم. گناهانم را ببخش سستي ها و تقصيرم را نديده بگير. بگذار اكنون كه به سوي تو مي آيم با داماني پاك و قلبي صاف و دلي اميدوار به سوي تو بيايم.

***

خدايا،‌به سوي تو مي آيم، ‌به اين دل شكسته ي دردمند رحم كن، ‌من گناهكارم، ‌من قاصرم، من مستوجب عقوبت و عذابم.

اي خداي بزرگ، اين دردي كه مرا به آن مبتلا كرده اي بس بزرگ و غيرقابل تحمل است.

خدايا با تو مي گفتم كه از دوزخ تو وحشتي ندارم، به بهشت تو طمعي ندارم، ‌مرا بسوزان، استخوانهايم را خاكستر كن و به باد بسپار. از تو هيچ گله اي نمي كنم، من عاشقم و محرك عشق من جز ذات تو چيزي نيست. من تاجر پيشه نيستم كه در ازاء عشق خود چيزي بطلبم. من عاشقم ولي امروز كه تو مرا مي سوزاني به شدت رنج مي برم، ‌به شدت مي سوزم، ‌تاب تحمل ندارم، ‌احساس مي كنم كه ضعيفم، ‌كوچكم، ‌نيستم، ناچيزم، احساس مي كنم كه تو چقدر بزرگي، قدرتت بي پايان است، به همه دسترسي داري، ‌به همه چيز قادر مايشائي. احساس مي كنم كه چقدر مغرور بوده ام،‌ چقدر در برابر تو اسائه ادب كرده ام، ‌چقدر هل من مبارز بي جا كشيده ام.

خدايا،‌ مي سوزم،‌ مي سوزم،‌ مي سوزم،‌ مي سوزم،‌ مي سوزم،‌ مي سوزم،‌ مي سوزم،‌ مي سوزم،‌ مي سوزم و چه امتحان دردناكي سر راهم گذاشتي،‌ چه آتش سوزاني، ‌چه كيفر بزرگي، ‌چقدر ضعيفم،‌ چقدر بيچاره و دردمندم. اي اشك، بيا،‌ بيا، بيا كه شايد از سوزش قلبم بكاهي، ‌بيا كه به تو نيازمندم، ‌بيا كه قدرت تحمل و توانايي ام به كلي سلب شده است.

خدايا،‌ اين بار عاجزانه به سوي تو مي آيم. ادعاهاي بي جا نمي كنم، ‌فريادهاي مستانه سر نمي دهم،‌ مرا ببخش، مرا دستگيري كن،‌ من محتاجم، ‌محتاج توام، ‌محتاج عشق توام، ‌محتاج محبت و دستگيري.

خدايا سراپاي وجودم را بگير، در عشق خود فرو بر، مرا با خود ببر، مرا از خود محو كن، بگذار كه ديگري را دوست نداشته باشم، بگذار كه پيش ديگري نسوزم، بگذار كه يكسره تسليم تو باشم. درد عشق تو چقدر زيبا و جان افزاست. من آن را دوست دارم. هنگامي كه در عشق تو مي سوزم لذت مي برم، تخليه مي شوم، به آسمان ها صعود مي كنم، در قلب خود احساس انبساط مي نمايم ولي اكنون به درد مهلكي گرفتار شده ام، عشق او چيزي جز رنج كدر، رنج كشنده، رنج پست كننده، رنج محو كننده، رنج كثيف چيز ديگري نيست. بگذار يكسره در تو فرو روم، بگذار يكسره بنده عاشق دلسوخته تو باشم، بگذار كه عشق من به تو به نفع انسانيت تمام شود، بگذار كه دردمندان، يتيمان، بيوه زنان، بيماران و محتاجان به عشق از محبت ابدي و بي پاياني كه تو به من ارزاني داشته اي مستفيض گردند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:12  توسط ریحانه  | 

خانم ف نازنین... این پست رو نخوان عزیزم چون حالش خرابه ... می خواستم به خاطر تو یه پست درست و حسابی و سرحال بذارم اما... نشد دیگه

شده که حس کنی که یک تکه آهنی که تو کوره دارن بهت می دمند... داغ می شی داغ ِ داغ... بعد می رسی به اون حالت سرخ ِ سرخ ... امیدوار میشی که دیگه بخش سخت قصه گذشته ... بعد یهو میبینی یه پتک گرومبی می خوره رو سرت و باز و باز و باز ... ؟ 

این قصه ی این روزهای منه... اینو به حساب ناشکری من نذارید چون حرفام از این جنس نیست... 

عزیزی که برای اولین بار به اینجا سر زدی... اینجا در روز تو به بهانه ی حرفهایی ساخته شد که نمی تونستم دیگه بهت بگم... سخته از کسی برای خاطر خودش بگذری... سخته بدونی که داری کسی رو اذیت می کنی که بعدتر بیشتر و بیشتر اذیت نشه... سخته... ولله سخته...

حرفهای زیادی دارم اما هیچ خوش ندارم اوقات کسی رو به تلخی زهری که این روزها تو کام منه بکنم...  

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:39  توسط ریحانه  | 

ياسمن عزيز منو به يه بازي دعوت كرده بود... خيلي از زمان بازي گذشته اما ايراد نداره ما بازي مي كنيييييييم

من ِ ده سال ديگه:

پشت ميز كارم توي دانشگاه نشسته ام... تعدادي مقاله كنار دستم و تو ليست خواندني ها هست... در مي زنن يكي از دانشجوهاست... اومده كه ببينه چرا نمره اش اينقدر كم شده بهش ميگم بياد تو تا برگه اش رو در بيارم... ضميمه ي برگه ي امتحانيش يك برگه هست كه ريز به ريز توش اشكالات پاسخ هاش رو نوشته ام مي تونه اونو ببينه و اگه باز هم سوالي داشت بپرسه... تا اون مشغول كلنجار رفتن با برگه اش است به ايميلم سر مي زنم... هنوز دوستيهام رو با دوستاي قديمي از اين طريق حفظ كرده ام، چندتاييشون رو گاهي مي بينم اما عده ي زياديشون اصلا ايران نيستند... همه حسابي براي خودمون درگيريم و هفته ها طول مي كشه تا يه ايميل رو بخوانيم و جواب بديم اما هنوزم وقتي از هم خبري مي گيريم خيلي خوشحال مي شيم... نه... اين بار هم خبري از كسي نيست...

دانشجو هنوز داره با برگه اش ور ميره و كاملا هم كلافه شده... بهش مي گم مي تونه براي پايان ترم بيشتر درس بخوانه و اگه نمره ي بهتري بياره سهم نمره ي ميان ترمش رو كم خواهم كرد... كمي خيالش راحت ميشه... من اميدوارم كه اينبار امتحان بهتري بده، هرچند كه زياد سابقه نداشته بچه ها تلاشي براي بهتر شدن بكنن... با خودم مي گم ما كه بجه بوديم اين جوري نبوديم ... و خنده ام مي گيره چون دارم يه آدم بزرگ تمام عيار ميشم با حرفهايي مثل حرفهايي كه هميشه از بزرگترها مي شنيدم و هيچ هم ازشون خوشم نمي آمد...

به ساعتم نگاه مي كنم... بايد برم سر كلاس... كلاس درسم رو دوست دارم، دانشجوياني كه شيطنت مي كنند خصوصا وقتي مي بينن استاد كلاس يه خانمه... دخترا فكر ميكنن من با پسرها بهترم – همانطور كه زمان ما پسرها فكر مي كردند كه استادها كه همه آقا بودند با ما دخترها بهترند!- و پسرها هميشه دوست دارند از اين شانس استفاده كنند و چون در واقع چنين شانسي نيست آخر ترم سرخورده مي شن ... زمان ما توي كلاس هاي مهندسي اكثريت با آقايون بود اما الان... چقدر دنيا عوض شده...

كلاسم كه تموم ميشه دو ساعتي رو توي اتاقم هستم تا اگر كسي سوالي داشت بياد و بپرسه ... هر روز سر ساعت 3 از دانشگاه ميرم... دوست ندارم بچه ها وقتي برسند كه من خونه نيستم ...

تا همين جا بسه ... ترجيح مي دم توي خونه رو تا نفهميدم كه با كي قراره زندگي كنم تصوير نكنم ... البته ممكنه توي اون خونه هيچ مردي نباشه اما قطعا بچه هست (چون من حتي اگه يك زن مجرد باشم احتمالا تا اون روز اين قانون تصويب شده كه مي تونم حضانت بچه اي رو برعهده بگيرم)

اينم از بازي ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 16:52  توسط ریحانه  | 

نزدیک به یک ماهه که چیزی ننوشته ام... تو این یک ماه بدترین - واقعا بدترین- روزهای زندگیم رو گذرانده ام ... اما الان همه چیز خیلی بهتر شده به لطف خدا ...

مشهد بودم و زیارت... این بار با تمام دفعاتی که رفته بودم فرق داشت فرق های بنیادین و امیدوارم که بر من هم اثری کاملا متفاوت گذاشته باشه...

هنوز تو سکوت غوطه ورم... بتونم بنویسم میام

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:37  توسط ریحانه  |