تبليغاتX
به بهانه ی ...

من مدتهاست که وبلاگ رو توی فایرفاکس باز می کنم، بس که این اینترنت اکسپلوررها از صغیر و کبیر (یعنی از 6 تا 8!!!) دق دادن بهم! خلاصه که این فایرفاکس مهربان! خیلی خوب وبلاگ رو باز می کنه... اما ظاهرا اینترنت اکسپلورر داره همچنان بازی در میاره... من هی می بینم دوستان دارن توی پست 111 نظر می ذارن، با خودم گفتم آخه مگه اون چی داره که با این که بعدش من 2 تا پست دیگه دارم همه نظراتشون رو اونجا می ذارند! نگو که شمایی که از IE استفاده می کنید دارید هر سه تای این پست ها رو درهم میبینید!!! تازه اینو هم الان از سوالی که پریسا در مورد پست های مفقوده ی 111 و 112 پرسیده بود فهمیدم!

خلاصه نمی دونم چشه... من که نه تنها نتونستم کاری مثبتی براش بکنم، فکر کنم یه خراب کاری هم کردم که دیگه اصلاً وبلاگ رو درست بالا نمیاره و فقط نصف پست آخر رو می ذاره!!!

امیدوارم این یکی رو هم با قبلی ها قاطی نکنه


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 9:59  توسط ریحانه  | 

  بعضي خاطرات هست كه مي ذاريمشون روي desktop بعضي ها رو حتي wallpaper مي كنيم

بعضي از خاطرات هستند كه آدم دوست داره تو هر folder ذهنش يك بار paste اش كنه تا در هر لحظه بتونه پيداش كنه و بياردش بالا

بعضي خاطرات رو جايي داريم، جايي در هزارتوي folder هامون... بايد كمي گشت و پيداشون كرد ولي شدنيه

اما

بعضي خاطرات هستند كه انتخابشون مي كنيم و delete

بعضيا از اون دسته ي بالا هم دوست نداشتني ترند و سرنوشتشون:  shift+ delete

بعضي از خاطرات اينقدر تلخ و دوست نداشتني اند كه حتي دلتون نمي خواد بشه recover شون كرد...

مي دونيد با اينها بايد چه كار كرد؟

پيشنهاد من اينه: (چيزي كه در مورد خودم خيلي عالي جواب داده)

بايد در خونه خونه ي حافظه تون جايي كه پيشتر اون خاطرات بوده خاطرات جديد بذاريد – اين ظاهرا ايمن ترين كاريه كه اگه با كامپيوترتون هم بكنيد ديگه نمي شه اطلاعات قبليش رو برگردوند- من براي اين كار مي رم سراغ زمان ها و مكان هايي كه خاطرات دوست نداشتنيم توش شكل گرفته و اونجا با دوستي يا خودم به تنهايي يه خاطره ي نوي خوب ايجاد مي كنم... مثلا اگه از 16 آذر خاطره ي بدي دارم 16 آذر امسال با يك برنامه ريزي خاطره اي مي سازم كه 16 آذر تمام سالهاي بعد را با اون اتفاق به ياد بيارم نه با خاطره ي تلخي كه داشتم... امتحان كنيد خيلي خوب جواب مي ده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 10:55  توسط ریحانه  | 

روزي چقدر مي دويد؟ چند دقيقه؟ چند ساعت؟ نه... من فكر نمي كنم همه ي شما دونده ايد و روزانه بايد تمرين هم بكنيد، دارم درباره ي زندگي عادي حرف مي زنم... سالهاست مي بينم كه دارم مي دوم، مي دوم تا شايد از قطار زمان جا نمانم، يا از هواپيماي آرزوها، يا از ... خدا كنه از ترس جا ماندن از يابوي حماقت ندويده باشم اين سالها!!! تا اطلاع ثانوي استفاده از هر گونه كفش ورزش ممنوع! مي خوام يك مدت مثل يك آدم حسابي، سنگين و رنگين راه برم و ببينم دور و برم چه خبره!

پ.ن. به دوستي كه وبلاگشو حذف كرد... فكر مي كنم از چاله ي اولي در اومدي افتادي تو چاه... به خودت فرصت ندي تا همه چيزت به ثبات برسه اوضاع از اينم بدتر ميشه... مسكّن ها خيلي به درد نمي خورن، درد رو ساعتي تسكين ميدن اما به مرور زمان بي اثر مي شن... بدتر اين كه منشاء درد سر جاش مي مونه... بايد دنبال درمان بود، گاهي دير بجنبي سلول هاي سرطاني همه ي سلول هاي اطراف رو هم درگير مي كنن... پيشنهادم اينه كه خودتو از وسط معركه اي كه با خودت داري بكشي بيرون و مثل يه ناظر نگاه كني به حال و روزت... نگرانتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 15:31  توسط ریحانه  | 

خيلي زود مي گذره... از روزي كه آخرين پست اينجا رو گذاشته ام خيلي زود گذشته، مثل تمام سالهاي رفته ي عمرم و مثل تمام روزهاي نيامده كه حتماً زود خواهند گذشت، چه باشم و چه نباشم...

كارهام زياده اما ديگه بعد از سالها سر و كله زدن با كتاب و جزوه و مقاله و تز يادگرفته ام كه خودمو به خاطرشون اذيت نكنم! درسته كه انجامشون مي دم اما ديگه حرصشون رو نمي خورم.

اين روزها اتفاقات زيادي دور و برم مي افته كه اگه اونها رو به تجربيات سالهاي گذشته ي زندگيم اضافه كنم به جمع بندي عجيبي مي رسم... داره خط و خطوط فكريم جا به جا ميشه... يك ساختمان رو تصور كنيد كه يكي همه ي ديوارهاي داخلي اش رو خراب كنه و فضاهاش رو تغيير بده، اتاق خواب رو بزرگ تر كنه، جاي نشيمن و پذيرايي رو عوض كنه و ... خلاصه كه اتفاقات جالبي داره برام مي افته... خيلي از آدمها دارن تو دسته هاي جديدي توي ذهنم قرار مي گيرند. به هر دسته سهمي از انرژي و توان و توجه ام اختصاص پيدا مي كنه كه متناسب با نقش اعضاي اون دسته در ذهنمه... دنيا داره جالب و جالب تر مي شه برام... شما هم امتحان كنيد... اون ديوارها رو برداريد و سعي كنيد يه جر بهتري فضاهاي ذهن و زندگيتون رو بچينيد... قول مي دم پشيمون نمي شيد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 12:8  توسط ریحانه  | 

امروز نوروز وبلاگ منه... سال جدیدی از بهانه های من امروز آغاز می شه...

هر بار که سالی برام نو میشه، چه وقت تحویل سال، چه روز تولدم، چه روز شروع دوستیم با کسی سعی می کنم مروری بر اتفاقات سال قبلش بکنم...

این سالی که با همراهی "به بهانه ی... " گذروندم مثل همه ی سالهای دیگه ی زندگیم پر از فراز و نشیب بود پر از شادی و غم، پیروزی و شکست، خنده و گریه، شروع و پایان و ... خلاصه که با همه ی تلخ و شیرینش گذشت... حالا که به عقب نگاه می کنم حس خوبی دارم، سال خوبی رو گذروندم و بابتش خدا رو به عدد موجودات عالم شکر می کنم...

دلم برای خیلی از روزها و حالات این سال تنگ میشه اما خیلی از روزهاش رو هم می ذارم توی تاریخ بمونه و امیدوارم که هیچ وقت لازم نشه که بهشون سر بزنم...

خدا رو شکر می کنم برای دوستانی که اینجا و به واسطه ی بهانه هایی که من و اونها برای نوشتن داشتیم پیدا کردم

از شما هم ممنونم که بهم سر می زنید و حرفهام رو می خوانید 

راستی.. کاملا اتفاقی این پست ۱۱۰ امین پست منه... یاعلی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:31  توسط ریحانه  | 

"من ٍ امروز" رو از "من ٍ ديروز" بيشتر دوست دارم... حالا تا "من ٍ فردا"
+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 16:21  توسط ریحانه  | 

عنوان نوشته ي قبليم رو نگاه مي كنم... درسهايي كه بايد گرفت... حالا تازه دارم مي فهمم چه درسهايي مي شه از ثانيه ثانيه ي زندگي گرفت... همه مون روزها و شبها و حالات عجيبي رو مي گذرونيم... و من هم يكي مثل همه... غمگين، نگران و كلافه ام... مي ترسم از بلايي كه در كوچه و خيابان سر دوستان و هموطنانم مياد، اونهايي كه مي گيرندشان، اونهايي كه مي زنندشان و اونهايي كه ميكشندشان و حتي آنهايي كه مي گيرند، ميزنند و مي كشند...

به انسان فكر مي كنم و جايگاهش در خلقت... به اين كه چه چيزهايي آدم ها رو به اينجا مي كشونه و به خيلي چيزهاي ديگه كه بدبختانه سالها درگيري ذهني خودم هم بوده و حالا دارم به چشمم مي بينم... ديگه امروز قصه قصه ي من و دروغهايي كه سالها از كسي شنيده ام نيست، ماجراهاي آزاردهنده ي ماه هاي پيش زندگيم در مقابل اونچه كه دارم مي بينم حكم كابوس رو داره در مقابل يك واقعيت دهشتزا... باورم نميشه كه روزي اون كابوس ها بدترين چيزهايي بود كه برام پيش آمده بود و امروز اين بد، مدام بد و بدتر ميشه...

اين روزها و ماهها و سالها همون قدر كه عمرمون سريع مي گذره همون قدر هم زود بزرگ مي شيم... يعني انگار همه چيز سرعت بالايي پيدا كرده... من ِ امروز با من ِ سه هفته ي پيش خيلي فرق داره شايد به اندازه ي چند سال بزرگ شده ام...

عجب روزهايي هستند اين روزها...

پ.ن: هرگز فکر نمی کردم در طی روز اینقدر جمله ی "مراقب خودت باش" رو تکرار کنم. به دختر و پسر، کوچک و بزرگ، دوستان قدیم و دوستان جدید... مراقب خودت باش عزیزم هر جا که هستی و هرکس که هستی، الان سلامت تو برای من - برای ما- از همه چیز مهمتره

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 12:53  توسط ریحانه  |