تبليغاتX
به بهانه ی ...

دارم مي روم سفر، با هواپيماي ج. ا. ايران... بماند كه با اين اخباري كه مي شنويم اين روزها نه آن "هواپيما" آني هست كه بايد و نه آن "ج" و "الف" بعدش!!!... گرچه حتي "ايران" در اين تركيب هم هيچ شباهتي به آني كه بايد باشد و دوست داشتيم باشد ندارد...

با اين حساب مي بينيد كه وقتي از يك تركيب 4 كلمه اي كه من  نيمه شب با آن مواجه خواهم شد محض رضاي خدا يك كلمه اش هم درست و حسابي آني نيست كه انتظار ميرود معقول است كه فكر كنم ممكن است اين كلمات آخرين حرفهايم باشد!

هر چند كه مرگ هر لحظه در كمين است و وقتي كه بياد به فرموده ي خداي متعال نه در آن تأخيري مي افتد و نه تقدمي، باز ما آدمها يا لااقل من يكي عادت نداريم تا وقتي كه به دليلي خيلي به خودمان نزديك ببينيمش به آن اهميت بدهيم... اين روزها بيشتر از هر وقت ديگر اين را مي فهمم كه ياد مرگ مي تواند زندگي خود آدم و اطرافيانش را كاملاً تغيير بدهد... پيشتر گفته ام كه ياد مرگ براي من آرامشي آورد كه هيچ كس و هيچ چيز ديگري در دنيا نتوانست برايم به ارمغان بياوردش، با اين حال فكر مي كنم ياد مرگ آثار خوشايند ديگري هم در زندگي آدمي دارد...

وقتي به مرگ فكر مي كنم و به رفتن، زندگي ام مثل يك فيلم از جلوي چشمم مي گذرد و اين اتفاق مثل بازخواني چندباره ي متن پيشنهاديه ي تزم كه اين روزها زياد درگيرش هستم است، هر بار كه مي خواني بيشتر به نقص هايش پي مي بري و راه هايي براي جبران نقيصه هايش پيدا مي كني... من اين روزها عجيب از تكرار خاطراتم لذت مي برم...

عجيب است كه خاطراتي كه بازخوانيشان مي كنم خاطرات خوشي نيستند، ديروز گذارم به مترو افتاد و يكي از ايستگاه ها كه سالها مسير هر روزه ام بود و ازش خاطرات زيادي داشتم... فكر مي كردم بعد از مدت ها پا گذاشتن توي اون ايستگاه حالم را بد كنه، چون خاطراتي كه ازش داشتم در شرايط فعليم در دسته ي خاطرات ناخوشايند زندگي ام قرار مي گيرند، اما به عكس نه تنها حالم را بد نكرد بلكه شايد خيلي از كساني كه در ايستگاه من را ديدند از لبخندهاي گاه و بيگاهم متعجب هم شدند... وقتي يادم آمد آن روزها كه آن ايستگاه جزء لاينفك مسيرم بود چه قدر دنيا برايم با امروز متفاوت بود و براي چه چيزهاي بي ارزشي نگران بودم و خودم را اذيت مي كردم خيلي خوشحال شدم كه خودم را از شر خيلي از آنها خلاص كردم و خدا را هزاران بار شكر كردم به خاطر اين خلاصي... 

من اصولاً آدمي نيستم كه تأسف روزهاي رفته ي زندگيم را بخورم، هميشه معتقدم در شرايطي كه قبلاً داشتم حتماً آن رفتار چيزي بوده كه به نظرم بهترين كار مي آمده، با اين حال نمي توانم از تغيير شرايط به سمت بهتر شدن خوشحال نشم!... به هر حال بازخواني پرونده ي زندگي ام بهم مي گه كه با وجود كم و كاستي هاي زيادم در تمام لحظات زندگي ام هر جا كه رد پاي ياد خدا بوده عاقبت كارم ختم بخير شده و هر جا كه پاي خوخواهي هايم به ميان آمده اوضاع بد و بدتر شده...

اگر برگشتم كه اين پست هم يكي مثل همه ي پست هاي قبلي ام ميشود كه هم پست قبلي و هم پست بعدي داره، اگر برنگشتم هم كه ... اين باشد خداحافظي ما

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 9:5  توسط ریحانه  | 

امروز روز منه... یکی از دو روزی که از همه ی روزهای تاریخ مال منه... روز تولدم ... حس خوبی دارم، هزاران بار بهتر از هر روز...

الان تو زندگیم یک بند تموم شده و یک نقطه – سر خط ...

حس خوبی دارم به دلایلی که خیلی هاش رو اینجا نمی تونم بگم ...

خدا رو شکر که این روزها چیزهایی می بینم که سالها انتظار دیدنش رو داشتم، چیزهایی می شنوم که سالها دوست داشتم که بشنوم و چیزهایی می فهمم که همیشه دوست داشتم بدونم...

خدا رو شکر... حتی به خاطر بلایایی که مقتدرانه به سرم می ریزه تا یادم نره که همیشه بهش محتاجم، یادم نره که دنیا محل گذره و یادم نره که همه ی اینها بهانه است تا بزرگ بشم ...

خدایا... با همه ی سختی و تلخی زندگی ممنونم که خواستی که به این دنیا بیام

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 12:6  توسط ریحانه  | 

مرگ مفهوميه كه اين روزها ذهنم رو زياد درگير كرده... انگار خيلي بهمون نزديك شده، شايد به خاطر خبرهايي كه از مرگ هاي ناگهاني مي شنويم، از مرگ در سانحه ي هوايي، در سانحه ي قطار، مرگ هاي در پي دستگيري ها، مرگ هاي سوانح جاده اي كه هميشه بوده و هست و ... خلاصه كه خيلي بيش از قبل حس مي كنم كه هيچ معلوم نيست فردا روزي زنده ام يا نه...

دو بار توي زندگيم از لبه ي مرز مرگ و زندگي برگشتم، يا لااقل خودم اون لحظه اين حس رو داشته ام و حسابي تحت تأثيرش قرار گرفتم...

يك بار توي جاده ي شمال، زمين تو مسافت كوتاهي خيس و لغزنده بود، ترمز ماشين نگرفت و منحرف شديم... يه ديواره ي نيم متري بتني جلوي سقوطمون به دره رو گرفت... ديواره اي كه شبيهش رو در هيچ پيچي بعد از اون پيچ تا انتهاي مسيرمون نديديم يعني هر پيچ ديگه اي مي تونست آخرين پيچ زندگي ما باشه كه بنا نبود...

يك بار هم توي پياده روي خيابان شريعتي با خواهرم راه ميرفتيم، يهو از بالا چيزي روي سرم افتاد، دقيقا روي سر من، و من نه يك قدم جلوتر بودم از جاي افتادن اون جسم و نه  يك قدم عقب تر... يك پتوي بزرگ بود كه ظاهرا براي جلوگيري از تابش مستقيم نور آفتاب روي كولري گذاشته بودند كه 3-4 متري بالاي سر من پشت پنجره اي قرار گرفته بود... خيلي چيزها مي تونستند جاي اون پتو دقيقا وقتي من زيرش بودم روي سرم بيفتند اما بنا نبود...

من آرامش از دست رفته ام رو با ياد مرگ پيدا كردم... با به ياد آوردن اين كه اين دنيا محل گذره... اينجا جايي نيست كه براي موندن آمده باشم كه به خاطر ناخوشي هاش در تلاطم بيفتم... وقتي يادم اومد كه اينجا يك مسافرخانه است كه دير يا زود بايد ازش برم ديدم ارزش نداره به خاطرش اجازه بدم كه حالم خراب بشه...

كارهاي زيادي هست كه بايد پيش از سفرم انجام بدم... بايد يادم باشه كه خدايي هست كه هروقت لازم ببينه يه ديوار بتني نيم متري رو وسيله مي كنه كه به دره سقوط نكني و هر وقت وقتش باشه جوري همه چيز رو جور مي كنه كه در لحظه اون جايي باشي كه اجل انتظارت رو مي كشه... ت

وي دنيا چيزهاي زيادي هستند كه حيفه بهشون بي توجه باشم پيش از اين كه فرصتم تموم بشه... آرامشي رو كه ياد مرگ بهم داده دوست دارم، حتي بيشتر از اون آرامشي كه سالها قبل داشتم... دوست دارم باور كنم كه دنيا ابدي نيست، اون افراد و چيزهايي كه مي تونن امروز آرامش منو به هم بزنن هم ابدي نيستند، اگه امروز حقي نا حق مي شه و آرامش منو به هم ميريزه، فردا كسي به حساب و كتابش خواهد رسيد... چيزي جز اشتباهات خودم نبايد نگرانم كنه و حتي اونها هم نبايد آرامشم رو ازم بگيرن، بلكه فقط اين نگراني مي تونه هشيارم كنه كه تا وقت دارم دست به كار بشم و فكري براي ناآرامي روزي بكنم كه در پيشگاه عدل كسي مي ايستم كه قطعا رضايتش برام آرامش ابدي مي آره...و من سخت اون آرامش ابدي رو مي خوام

خدايا... ممنونممممممممممم...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 10:52  توسط ریحانه  | 

حاضرم خیلی چیزهام رو بدم تا  آرامشی رو که یکی دو ساله کاملاً از دست دادم دوباره به دست بیارم... به نظر شما چی می تونه به آدم آرامش بده؟
+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 18:6  توسط ریحانه  |