تبليغاتX
به بهانه ی ...
اولا كه عيدتون مبارك.. اميدوارم كه طاعاتتون مورد قبول خداي مهربان قرار گرفته باشه و دعاهاتون به اجابت نزديك باشند...
 و اما بعد...
اين روزها بوي ماه مهر مياد، خيلي زياد... و من با اين كه فكر نمي كردم به اين زوديها دلم براي مدرسه تنگ بشه اما كاملا دلتنگش شدم... دلم تنگ شده براي صبح تو تاريك و روشن هوا بيدار شدن و سوار سرويس شدن و رسيدن به مدرسه... براي قدم زدن هاي اول صبح با دوستام... كلاس هاي درس و بازيگوشيهامون با بغل دستي ها و بچه هاي رديف عقب... شوخي ها و خنده ها و حتي قهر و دعواهاي گاه به گاه... دلم براي تجربيات مشتركمون، نگراني ها و شادي هاي وحدت آفرينمون، همه و همه تنگ شده...
خدايا... همه ي دوستانم، معلمانم و همه ي كساني رو كه در رقم خوردن خاطرات خوش و ناخوشم نقشي داشتند به تو مي سپارم و ازت مي خوام كه در پناه لطفت حفظشون كني و رفتگان از اين جمع رو هم بيامرزي اي مهربان ترين مهربانان
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 15:5  توسط ریحانه  | 

به شباهت هاي امتحان هاي زميني و آسماني فكر كرديد؟... اين سؤال موضوع افكار اين روزهاي من است...

شبهاي قدر را گذرانديم و همه كم و بيش حرفهايي با خدا داشتيم و احتمالاً شكوه از زندگي سختي كه برايمان رقم خورده، شكوه از اين همه نامهرباني كه از دنيا مي بينيم و ... به اين فكر مي كردم كه چه دانش آموز سال اول دبستان باشيم، چه دانشجوي دكترا براي امتحان بايد درس بخوانيم... نمي شود درسي را بلد نبود و در كلاسش ثبت نام كرد و بعد بدون درس خواندن امتحان داد و قبول شد... نمي فهمم وقتي موضوع به اين سادگي است چرا انتظار داريم وقت امتحان هاي الهي بدون اين كه از پيش درس خوانده باشيم و خودمان را آماده كرده باشيم نمره ي قبولي بگيريم و خاطرمان هم ذره اي مكدر نشود...

شما رو نمي دانم... اما من ايراد كار خودم را خوب فهميدم : منصف نيستي خانم جان، منصف نيستي!... انتظار معجزه داري بدون اين كه خودت قدمي در مسيري كه بايد برداري...

بايد "انصاف" را تمرين كنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:16  توسط ریحانه  | 

امشب خدا را با هزار نام زیباش صدا خواهم زد... صد بار التماسش خواهم کرد که از آتش نجاتمان دهد و او خوب می داند که کدامین آتش آتشی است که امسال برای خلاصی از آن استغاثه خواهیم کرد...

التماس دعا... برای همه از همه 


پ.ن. خدایا ... یادم نرفته که سال گذشته همچین شبی چیزی ازت خواستم که توی این یک سال بهم به بهترین شکل ممکن دادی... خواستم بگم ممنونم خدای مهربان.... دعای امسال ملت ایران را هم مستجاب کن یا ارحم الراحمین

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 20:23  توسط ریحانه  | 

بايد اين روزها بدترين روزهاي زندگيم باشه... وقتي كه تو حال و هواي رمضاني كه مي گن استجابت دعا نزديك تره به جاي اين كه  دعاي خير كنم دهانم به لعنت باز ميشه... اي كاش جايي براي دعا گذاشته بودند

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:48  توسط ریحانه  | 

بعضی از چیزها انگار توی طالع آدم نوشته شده اند... نمی دونیم چه جوری اما میان، خودشون رو نشون می دن و اثرشون رو می ذارن...

12 سال پیش بود، شاید همچین روزهایی... می خواستم برم دبیرستان، به یک مدرسه ی جدید که همه چیزش برام غریبه بود، همه چیزش... توی اون محیط فقط یک نفر رو می شناختم، اونم در حد سلام و علیک دو سه باری باهاش برخورد داشتم و دیگر هیچ... یادمه با یکی از دوستان راهنماییم حرف می زدم و بهش گفتم که به فلان مدرسه خواهم رفت، گفت که یکی از اقوامشان هم  قراره اونجا بره و به من اسمش رو گفت : ف. الف

روز اول مدرسه که ناظم بچه های کلاس اول رو توی حیاط ایستانده بود و کلاس به کلاس اسامی رو می خواند تا بدونیم باید به کدام کلاس بریم همه ی هوش و حواسم به این بود که اون اسم آشنا رو بشنوم و ببینم توی کدوم کلاسه و چهره اش رو هم ببینم که بعد برم از بین اون حدود 100 نفر پیداش کنم، شاید توی اون غربت با هم شریک بشیم... اسمش توی کلاس های الف و ب و ج نبود، درست مثل خود من... ما با هم همکلاس شدیم و این شروع بازی زیبای سرنوشت بود... بازی ای که امروز جور دیگه ای ادامه پیدا می کنه و به من نوید دلتنگی زیادی رو می ده...

توی کلاس درس نیمکت پشت سر من می نشست و من هم که در همه ی عمر تحصیلیم عادت داشتم با کسی که پشت سرم بود حرف بزنم  ... ما با هم دوست شدیم، نه اونجور که تب تند علاقه ای میاد و بعد با عرقی به سردی می شینه و خلاص (من از این جور دوستی ها هم داشته ام پیش از این ها)... آره، دوست شدیم، آهسته آهسته...

4 سال 6 روز در هفته روزی 6-7 ساعت همدیگر رو می دیدیم، غیر از سال اول سه سال بعد رو کنار هم می نشستیم، تمام روزهای سال... 4 سال بعد به برکت هم دانشگاهی بودن حداقل یک یا دو هفته یک بار همدیگر رو می دیدم... 2.5 سال بعدش به برکت باز هم دانشگاهی بودن در دوره ی ارشد اقلاً ماهی یک بار همدیگر رو می دیدیم، 1.5 سال گذشته هم اقلاً دو ماه یک بار همدیگر رو دیدیم... به همون نسبت که دیدارهامون کم شده رابطمون محکم تر شده...

بهم بگید بهترین دوستم کیه لحظه ای در بردن اسمش تأمل نمی کنم... الان که فکر می کنم می بینم همیشه توی بدترین شرایط کنارم بوده، حتی بدون این که خبرش کنم... اینه که می گم توی طالعمون بوده با هم بودن... انگار یه جورایی در لحظات حساس زندگی جذب هم میشیم، هر وقت بهش نیاز داشتم بوده، جوری که انگار سیمرغه و پری ازش رو آتش زده ام...

یادمه یه روز حدود 7 سال قبل نمرات یکی از درسام رو داده بودن، من نمره ای نداشتم، چون استاد برگه ی من رو که اولین نفری بودم که برگه ام رو تحویل داده بودم گم کرده بود، اون روزی که قرار بود به این موضوع رسیدگی کنه وقتی استاد گفت که مشکل منه که برگه ام نیست –یعنی می خواست بگه که تو برگه ات رو ندادی- و من با اعصاب شدیدا متشنج از پیشش اومدم بیرون در کمال تعجب دیدم که  توی راهرو ایستاده... من نمی دونم اونجا چه کار می کرد اما می دونم تنها کسی بود که دوست داشتم اون لحظه ببینمش و شاهد گریه ی عصبی مضحکم باشه...

ف. الف عزیز کسیه که مهمترین مسائل زندگیم رو که هیچ کس ازشون خبر نداشت بهش گفتم و سالها توی بهترین و بدترین لحظات عمرم خیالم راحت بود که کسی می دونه دردم چیه که همراهیش مایه ی آرامشمه...

وقتی بهم گفت که بر خلاف تصورم از خودم، که ریحانه رو آدم خشک و کم و بیش بی احساسی می دونستم، اینجور آدمی نیستم اول نفهمیدم که چه خوب می شناسدم اما بعد که دلیل پشت دلیل آمد که توی این زمینه منو از خودم هم بهتر می شناسه خیلی لذت بردم از بودنش...

ما ظاهراً دوستان معمولی بودیم، وقتی یه جورایی درگیر مسأله ی ازدواجش شدم و واسطه ای برای انتقال پیامی و به همین خاطر 3-4 ساعتی با کسی توی یک بعد از ظهر سرد پاییزی توی خیابان راه رفتم و حرف زدم و بعدش 10 روزی سرما هم خوردم!!! جا خوردم که چه طور همسرش هوشمندانه دریافته بود که من اون تنها نفری هستم که از ماجرای خواستگاری اولیه اش خبر دارم اما الان فکر می کنم می دونم که ما واقعاً دوستان معمولی برای هم نبودیم و احتمالاً چیزی در رفتارمون این رو نشون می داده و ما ازش بی خبر بودیم...

وقتی توی بدترین شرایط روحیم باهاش حرف زدم و اطمینانی که بهم داد که همه ی آنچه که اتفاق می افته خیره و با این حرفش و ایمانی که در وجودش سراغ دارم آرومم کرد فهمیدم که حضورش توی زندگیم یه نعمت مغتنم بوده که شاید به قدر کافی به اهمیتش واقف نبودم.

وقتی همین چند شب پیش ازش پیامی رسید که ویزایی رو که مدتی بود منتظرش بود گرفته تا بعد از سالها هر دو در یک مقطع درس بخونیم اما این بار در فاصله ای خیلی دور از هم، یهو دلم ریخت... و مثل همین حالا اشک توی چشمام حلقه زد از فکر این که می ره که دیدارهامون به سالی یک بار تقلیل پیدا کنه و بغضی گلوم رو گرفت...

وقتی امروز دیدمش، دیداری که شاید دیدار خداحافظیمون پیش از رفتنش باشه، اگه نتونیم برنامه ی مجددی برای دیدن هم تنظیم کنیم، ازم پرسیدند که چرا دمغم... واقعاً چرا دمغ بودم؟! ... شاید اولین باره توی زندگیم که این بعد فاصله برام خیلی سنگینه... هنوز نرفته دلتنگشم، هرچند که اینو امروز بهش نگفتم چون می دونستم گفتنش اشک هردومون رو در میاره...

اما دلم نیومد بدون این که بدونه بره، پس اینجا نوشتم تا بخونه و بدونه که بی نهایت دوستش دارم و حتی اگه اون سر دنیا باشه عزیزترین دوستمه، دوستی که دوستیش آروم آروم وارد زندگیم شد در اجابت دعاهام برای تنها نموندن در یه محیط تازه که از ورود بهش وحشت داشتم و خدا اونقدر دوستم داشت که اون همراهی رو نه فقط برای 4 سال دبیرستان که برای تا امروز و امیدوارم تا همیشه برای من می خواست...

عزیز نازنینم... اینجا اگر خبری باشه تو اولین نفری خواهی بود که خبردار خواهی شد  ... خواستم بدونی ... خواستم بدونی من خیلی خیلی دوستت دارم و برای تو و همسر عزیزت در دقیقه دقیقه ی زندگی بهترین ها رو آرزو می کنم، از خدا می خوام که در دنیا و آخرت در آرامش کامل به سر ببری و اوضاع در همه حال بر وفق مرادت باشه، ازش می خوام بهترین ها رو برات بخواد و بهت بده...

مهربونم در پناه خدای مهربان

پیوست: می خواستم پستی مرتبط با این روزها بذارم اما این پست برام مهم تر بود، اینو اول گذاشتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:2  توسط ریحانه  |