|
|
|
||||
|
امروز بهشت زهرا بودم... براي خاكسپاري يك دختر 17-18 ساله از اقوام... از كنار قبرهايي گذشتم كه تاريخ فوتي كه رويشان خورده بود سال 1350 را نشان مي داد... حالم هيچ خوب نيست... بيشتر از اين كه از آن همه فكر و خيالي كه در چند ساعتي كه در قبرستان بوديم بهم هجوم آورد كلافه باشم از اين كلافه ام كه با وجود اين كه مي دانم مرگ سرنوشت محتوم آدمي است اغلب فراموش مي كنم و خيلي كارها مي كنم كه شايسته ي موجودي كه از دنيا خواهد رفت نيست (حتي اگر به اين فكر نكنم كه عالم ديگري هست و حساب و كتابي) راستي بالاخره آيه ي مورد نظرم را هم انتخاب كردم: وَ مَن يَتَوَكَّل عَلَي الله فَهُو َحَسبُه... البته من يك بار امتحان اين آيه را داده ام اما ارزشش را دارد كه بارها و بارها اين باورم مورد امتحان قرار بگيرد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 16:8 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نمی دانم اذان ظهر امروز چرا برایم با تمام اذان هایی که شنیده بودم فرق داشت... صدای اذان که بلند شد اشک چشمانم را پر کرد... بدنم لرزید... جوری که انگار برق گرفتم ... حتی الان که چند ساعت از آن حال و هوا گذشته مرورش باز همان لرزش و همان قطرات اشک را برایم به همراه دارد... شاید برای این که این روزها مدام می گویم که انتظار زیادی ازم دارد و اگر خودش کمکی نکند هر لحظه امکان لغزیدنم به دره های ناامیدی هست... اللهم اجعل عواقب امورنا خیراً
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 15:6 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
1- قطار زندگي ام توي ريلي كه من برايش برنامه ريزي كرده بودم حركت نمي كند... ظاهراً سوزن باني من با يك مديريت خط از راه دور و از بالا وتو شده!... شكر 2- ديروز به مناسبتي به زيارت اهل قبور رفته بودم... بهشت زهرا هم جاي غريبي است... فكر مي كنم حتي در شلوغترين ساعات سال هم تعداد اموات آنجا از زنده ها بيشتر است... روح همه شان شاد... بايد ياد مرگ بهانه اي بشود براي درست تر زيستن، كاش بشود 3- ديروز در راه بهشت زهرا تا خانه روي دو ديوار كنار هم دو آيه نوشته شده بود، اولي آيه ي "اليس الله بكاف عبده" بود و دومي آيه اي از سوره ي علق كه براي من يادآور خيلي چيزها بود و معناي عميقي هم دارد : "الم يعلم بانَّ الله يري" آيا (آدمي) نمي داند كه خدا مي بيند... پ.ن. الان بعد از مدتي باز وبلاگم رو با اينترنت اكسپلورر باز كردم ديدم چند تا از پستام رو خورده، كلا هم كه صفحه اش كامل باز نمي شه... من اگه مي فهميدم اين چه جوري كار مي كنه خوب بود!!! به هر حال فكر مي كنم از نظراتتون (شمايي كه از اينترنت اكسپلورر استفاده مي كنيد) درباره ي چند تا از پستام محروم شده ام متأسفانه
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:4 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با خودم مي گويم كه بنشينم و فهرستي از اتفاقات خوشايند و ناخوشايند زندگي ام تا امروز تهيه كنم... سعي مي كنم چيزي از قلم نيندازم حتي گرفتن نمره اي خوب در درس حسابان وقتي كه فكر مي كردم هيچ چيز از اين درس ياد نمي گيرم... حوصله ي نوشتن وقايع را ندارم و به يادآوري ذهني بسنده مي كنم... وقايع خوشحال كننده لبخندي بر لبم مي آورند و وقايع ناراحت كننده حتي تا چند دقيقه با اخم به فكر فرو مي برندم... همه ي بيست و چند سال زندگي ام را مي توانم در نهايت يكي دو ساعت دوره كنم... مدرسه رفته ام، آمده ام، رفته ام، آمده ام ... زمين خوردم، ايستادم، بيمار شدم، بهبود پيدا كردم، بعضي از عزيزانم به دنيا آمدند، بعضي از دنيا رفتند، دوست شدم، قهر كردم، آشتي كردم، گاهي قطع رابطه كردم، خنديدم، گريستم و ... يادآوري همه و همه و همه اين ها نهايت 1 روز وقتم را خواهد گرفت... حدود 20 سال درس خوانده ام اما يادآوري اش، به فرض كه بنشينم ليستي از دوستانم، معلمانم و حتي همه ي دروسي كه خوانده ام تهيه كنم ساعتي هم وقت نخواهد برد... خيلي سعي مي كنم حال خوش وقت قبولي ام در دانشگاه را با به ياد آوردن آن ماجرا دوباره به دست بياورم، نمي شود، يا حال خيلي خرابم وقتي كه عزيزي رو از دست دادم... نه، اين هم چندان شدني نيست، شايد بتوانم اشكي به يادش بريزم اما اين حال هيچ شباهتي به حالم بالاي مزارش كه مي رفت تا بدنش را در خود جا دهد ندارد... به اين فكر مي كنم كه وقتي خوشي ها و ناخوشي ها اينقدر گذرا هستند كه حتي اگر فراموش نشوند نمي توانند باز حال آدم را دگرگون كنند درك معناي اين آيه از كلام خدا بسيار ساده تر است كه : مَا اَصَابَ مِن مُصِيبَهٍ فِي الارضِ وَ لا فِي اَنفُسِكُم اِلَّا فِي كِتَابٍ مِن قَبلِ أن نَبرَأها اِنَّ ذَلِكَ عَلَي اللهِ يَسِيرٌ- لِكَيلا تَأسَوا عَلَي مَا فَاتَكُم وَ لَا تَفرَحُوا بِمَا آتَاكُم وَاللهُ لَا يُحِبُ كُلَّ مُختَالٍ فَخُورٍ (حديد 22 و 23) حالا مي فهمم چرا نه از دست دادن چيزي بايد مايه ي دلتنگي آدم بشود و نه به دست آوردن چيزي مايه ي شادي ... چون زندگي يك قصه ي طولاني است نه چيزي براي يك لحظه و يك ساعت و يك روز... و چيزهايي در آن ارزش دارند كه ماندگارند
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:28 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تقويم روي ميزم را نگاه مي كنم از آنجا كه يك روز در ميان پشت اين ميز مي نشينم روزهايم دوتايكي مي گذرند به حساب اين تقويم... گاهي وحشت مي كنم از اين سرعت زياد و گاهي اينقدر عادي برگه ها را عوض مي كنم كه انگار هيچ اهميتي ندارند. يك سال است، دقيقاً يك هفته كمتر از يك سال كه هر روز كسي -گيرم گوشي موبايلم- به من يادآوري مي كند كه "أليس الله بكافٍ عبده"... راستش را بخواهيد از يادآوري اين كه يك سال شد ترسيدم... ياد مدرسه افتادم و درسهايي كه بعد از 9 ماه خواندن بايد برايشان امتحان مفصل پايان سال داد... مي ترسم از امتحاني كه براي اين درس هر روزه داده ام يا پيش رو دارم... چشمانم را مي بندم و سعي مي كنم امتحانات ماه هاي قبلم را مروري كنم... حالا كه فكر مي كنم مي بينم امتحان اين درس را داده ام توي اين 1 سال، شايد 4-5 ماه بعد از اولين تمرين، و بعد هر روز و هر روز و هر روز... حالا كه فكرش را مي كنم درست مثل امتحان هاي غير مترقبه ي مدرسه بوده اند، وقتي معلم مي آمد و يا مي خواست كه برگه اي روي ميز بگذاريم يا اينكه برگه ي كپي شده اي را بين مان تقسيم مي كرد... نمي دانم اين امتحانهايي كه گذراندم امحانات كپي شده ي سال هاي قبل افراد ديگري بود يا معلم امسال براي من آن ها را طرح كرده بود، فرق چنداني هم ندارد چون من اصولا هيچ وقت ياد نگرفتم از سال بالايي ها نمونه سوال بگيرم! اين هم نشانه اي از همان "بي عقلي من" كه در پست قبل درباره اش گفتم... خلاصه كه ظاهراً امتحان اين درس جديد را هم داده ام، صبر مي كنم تا روز كارنامه، ببينم چه نمره اي گرفته ام... بايد بروم سراغ يك درس تازه براي سال بعد... اين بار بهتر است مشورتي بكنم هنگام برداشتن درس... شما آيه اي از قرآن سراغ داريد كه لازم باشد هر روز و هر روز براي خودم تكرار كنم تا ياد بگيرم؟
+
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:31 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نمی دانم آن روز که آن "بله" ی کذایی* را می گرفتی گفتی که کسی که تو را می خواهد بناست تنهایی و خستگی و بار بلایایی که تو برایش خواهی خواست را با بی مهری هایت با هم بکشد یا نه؟... اگر گفته بودی که ... بابت خلق موجودی به بی عقلی من جداً متشکرم! *بله ای که بلای جان شده همین است ظاهراً!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 20:28 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اين روزها احساس بامزه اي دارم، احساس بچه اي كه حرفهاي آدم بزرگ ها را نمي فهمد... يك زبان نفهم به تمام معنا... البته زبان فرانسه! دارم اولين قدمها را لرزان در آموختن اين زبان بر مي دارم، چون حال و حوصله و وقت كلاس رفتن را هم ندارم دارم خودم اين زبان را ياد مي گيرم... اگر بپرسيد چرا؟ دليلش فقط اين است كه دلم مي خواهد كه فرانسه هم بلد باشم و خيلي زبان هاي ديگر هم. فكر مي كنم مهمترين نكته در اين شيوه ي خودآموز زباني كه براي خودم درآورده ام اين است كه چند ماهي بتوانم در انجامش ممارست كنم... شايد اين اولين گام در نيمه كاره رها نكردن كارهام باشد، فقط شايد!
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:33 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من نمي دونم اين مرورگرهاي اينترنت چه جوري كار مي كنن اما چيزي كه مي دونم اينه كه فايرفاكس وبلاگ منو درست نشون مي ده، اينترنت اكسپلورر خيلي خراب نشون مي ده، اپرا هم يه كم بازي در مياره اما اقلا نوشته هام رو نمي خوره! فعلا از بقيه خبري در دست نيست!
خواستم اعلام وجودي كرده باشم، همين!
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 10:31 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||