تبليغاتX
به بهانه ی ... - 103- به بهانه ی ... پیوستی بر پست 101 (پست محبوب من)

امروز گشتم و دیدم که نوشته ی پست ۱۰۱ از نوشته های عرفان نظرآهاری است... انتهای متن هم دو سه جمله مونده بود که بهش اضافه کردم

می دونم که ممکنه شما به اندازه ی من ازش لذت نبرده باشید اما اگه به اندازه ی من جمله جمله ی حرفش رو با همه ی وجودتون حس کرده باشید اون وقت مثل من این نوشته براتون می شه یه حرف آرامش بخش از زبان کس دیگری که قطعا عمق قضیه رو درک کرده که این حرفها رو جوری زده که عین توصیف حال آدمه

نمی دونم این حال چیزیه که باید برای دیگران آرزوش کرد یا نه... اون ناامیدی که پست ۱۰۱ ازش حرف می زنه حال بدیه،خیلی خیلی بد... بده که باورهاتون از کسی یا چیزی که دوستش دارید بشکنه،بده که چشمتون به حقایقی باز بشه که مدتها می خواستید که نبینیدشان،بده خیلی بده اما...

عشقی که خدا به آدم میده،وقتی که خدا می خواد که هر چیز و هر کس غیر از او رو که توجه آدم رو به خودش معطوف می کنه از آدم بگیره و به جای همه ی نقایص انکار نشدنی اون چیز یا کس بی نقصی و کمال خودش رو به رخ بکشه باهاتون کاری می کنه که تو آسمون ها پرواز  کنید...

براتون آرزوش نمیکنم... چون می دونم اگه تحملش رو نداشته باشید و ببرّید نه تنها به معشوقتون نمیرسید بلکه مثل یه بچه به یه عروسک یا یه بازیچه ی دیگه ی بی ارزش راضی میشید و همین که سرگرمتون می کنه براتون کفایت می کنه... این جوری نه تنها چیزی به دست نمی آرید بلکه خیلی چیزها رو هم از دست میدید...

می دونم که این حرفها چیزی نیست که برای کسی که درکش نکرده باشه معنا داشته باشه شاید بهتر بود اینجا نمی نوشتمشون اما اینجا برای من حکم جایی رو داره که ماههاست توش از چیزهایی گفتم که دوست داشته ام بگم و تصمیم هم ندارم که این رویه رو تغییر بدم

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 19:29  توسط ریحانه  |