تبليغاتX
به بهانه ی ... - 104- به بهانه ی ... اینبار از زمین به آسمان

ریحان خانم غمگین این روزها...

هیچ با خودت فکر کردی:

- از روزی که به این دنیا آمدی صحیح و سالم واسه خودت چرخیدی

- رو پاهات می ایستی و برای انجام هر کاری خیلی راحت از دستات استفاده می کنی

- چشمات زیباییها و زشتیهای خیلی چیزها رو تو دنیا می بینه تا بتونی بین زشت و زیبا انتخاب درست بکنی

-  گوشهات حرفهای خوب و بد رو می شنوه تا بتونی بینشون از بهترین ها پیروی کنی

-  خانواده ای داری که دوستت دارند از کوچک تا بزرگ و حاضرند برات خیلی فدارکاریها بکنند

-  تو شرایطی که کم نیستند تو دنیا مردمی که به نون شب محتاجند زندگی خوب و بی دغدغه ای داری

- تو شرایطی که خیلی از بچه ها مجبورند کار کنند تا خودشون و خانواده شون رو تأمین کنند تو فرصت داشتی که درس بخونی

- توان و استعداد و انگیزه اش رو داشتی که توی یکی از بهترین دانشگاه های کشورت یک رشته ی تحصیلی خوب رو بخوانی و امروز دقیقا اونجایی باشی که آرزوش رو می کردی

- دوستان خوبی داشتی و داری که تو بدترین شرایط زندگی همراهت بودند و به تو این فرصت رو داده اند که تو بدترین روزهای زندگیشون در کنارشون باشی و احساس کنی که جایی به درد کسی خوردی

-  چیزهای خوب و بد زیادی رو تجربه کردی و به لطف اونها بزرگ شدی

- دوست داشتن و دوست داشته شدن رو در حد اعلاش تجربه کردی

- جایی که می شد نابود بشی خدا پناهت شد و از اون شرایط به سلامت بیرونت آورد

- کسی رو داشتی که سالها تو لحظه لحظه ی دلنگرانیهات مراقبت بوده که زمین نخوری هر چند که مدت کمیه که اینو فهمیدی

- و ... ؟

و اونوقت هیچ تا حالا گفتی خدایا چرا؟ چرا من همه ی اینها رو داشته و دارم؟ چرا بین این همه آدم دنیا که هر کدومشون رو با چیزی امتحان می کنی منو با نداشتن هیچ کدوم از اینها امتحان نکردی؟

پس حالا که از جبر زمونه و نامردی آدماش خسته ای هم نگو "خدایا چرا من؟" 

خدایا ... حالا که تو بی اینکه من کاری کرده باشم که شایسته ی این همه لطف و مهربونی تو بشم این همه باهام مهربون بودی... این همه از اون بالا به این پایین، به سمت من، نعمت و شادی و شادمانی سرازیر کردی... حتی زیر بار غصه و غمهایی که برام رسیده دستت رو شونه هام بوده تا محکم بایستم و زمین نخورم... حالا که تو تو خدایی خوب و مهربون و نازنینی، درست نیست که من تو بندگی بد و نامهربون باشم... دوست ندارم وقتی تو پیشگاه عدل تو حاضر می شم قلبی که باید از محبت تو سرشار باشه خونه ی کینه های قدیمی باشه، دوست ندارم تو اون قلب رو تیره و تار ببینی، اصلاً دوست دارم برای یک بار هم که شده من کوچک و ناچیز به توی بزرگ و بی نظیر هدیه بدم، دوست دارم از این پایین به اون بالا چیزی بفرستم که خوشحالت کنه بعد این همه گناه و عصیانی که از من دیدی و ناراحت شدی... می خوام برات چیزی بفرستم که قطعاً به کارت نمیاد اما شاید، فقط شاید بتونی ازش به عنوان یه نشونه ی کوچولو بر "همیشه بد نبودن آدمها" پیش فرشته هایی که از اولین روز خلقت امیدی به خوب بودن ما آدمها نداشتن یاد کنی...

هدیه ای که می خوام بدم از اون بالا هیچی نیست اما تو که می دونی این پایین تو دل کوچک من، در مقابل توان و تحمل من، چقدر بزرگه... تو که می دونی من چی دادم و این زخمها رو گرفتم قطعاً می دونی که همین چیز کوچک پیش من خیلی بزرگ و جدیه...

خدای مهربون... به حرمت همه ی چیزهایی که بدون هیچ "چرا" بهم دادی، به حرمت همه ی لطف و محبتت... قلبم رو از کینه ی بنده هات خالی می کنم، ظلم های بی تردیدی که در حقم شده رو می بخشم و ترجیح می دم همون آدمی بمونم که دوست نداره ادب بشه و با اینکه می دونه خیلیا ارزش هیچی رو ندارن چشماشو ببنده و از تو بخواد که از حقی که به گردن دیگران داره بگذری، نه به طمع بهشت... این بار فقط و فقط برای رضایت تو و جبران ذره ای از اون همه چیزی که بی "چون و چرا" بهش دادی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 8:25  توسط ریحانه  |