تبليغاتX
به بهانه ی ... - 107- به بهانه ی ... درس هایی که باید گرفت

امروز برای من یه روز خاصه... دو سال پیش در چنین روزی عزیزی رو از دست دادم و اون شرایط برام حقیقتاً یک شرایط بغرنج بود که بسیار هم بر زندگیم اثر گذاشت... بعد از اون روز، مرگ و از دست دادن برام معنای جدیدی پیدا کرد و اون معنای جدید جهان بینی منو تغییر داد و خیلی از اتفاقاتی که بعد از 12 خرداد 86 تا امروز برام افتاده تحت تأثیر همین جهان بینی جدید بوده و قطعاً از این به بعد هم خواهد بود...

از دست دادن چیز خوشایندی نیست... خصوصاً اگه مرگ عاملش باشه و هیچ شانس انتخابی برای آدم وجود نداشته باشه... اما به نظر من دنیا جوری طراحی شده که توی بدترین اتفاقات هم نتایج خوبی وجود داره که اگه هشیار باشیم از دستشون نمیدیم... توی اون روزهایی که فقط اشک و آه و ماتم بود و بد جور بهمون سخت می گذشت و تمام روزهای بعد از اون چیزهای زیادی درباره ی دنیا و زندگی و ارتباط آدمها و خیلی چیزهای دیگه دستگیرم شد که شاید جز از طریق یک اتفاق تلخ از این جنس رسیدن بهشون برام سالهای سال زمان می برد... وقتی به اون اتفاق و آثارش فکر می کنم یه جورایی دلم قرص می شه که خدا هوامون رو داره، هوای همه مون رو، هوای همه ی آدمها رو...

برای خودم هم عجیبه که چه جوری مرگ تونست این جور اثری روم بذاره اما به هر حال گذاشت... روزهای قبل از اون اتفاق رو که در بیمارستان می گذروندیم و برای بهبود حال بیمارمون دعا می کردیم خیلی واضح و شفاف یادمه حتی حال و روز تک تکمون رو وقتی از پله ها به سمت  بخش مراقبت های ویژه بالا می رفتیم تا لحظه ای که می رسیدیم پشت در... وای در قدم به قدم اون راه وحشتناکترین قدم های زندگیم رو برداشتم... شاید برای همین بود که بعدتر خیلی ساده تونستم تو زندگیم قدمهایی رو بردارم که هرگز فکر نمی کردم از عهده اشون بربیام... وقتی آدم از دست دادنی از این جنس رو تجربه می کنه خیلی راحت می تونه خیلی چیزهای دیگه رو تو زندگیش کنار بذاره، وقتی می خوام کاری رو ترک کنم به خودم می گم قطعاً تحملش سخت تر از تحمل مرگ یه عزیز نیست، این دو تا از دست دادن هیچ جور با هم قابل مقایسه نیستند...

این جوری شد که با رفتن یکی از عزیزانم دوباره متولد شدم، زندگیم رو از نو ساختم و با این که به اشتباهاتم معترفم و به کرده هام مغرور نیستم خوشحالم که امروز جایی ایستادم که قطعاً هزاران بار بهتر از اون جاییه که پیش از این اتفاق ایستاده بودم، یا جایی که ممکن بود بدون اون اتفاق امروز ایستاده باشم...

ما ها عادت داریم که  فقط به خاطر خوشی ها خدا رو شکر کنیم اما امتحانات و ابتلائات الهی هیچ کم از اون دسته از نعمتهاش که ما رو شاد می کنند نیستند... اینو تو این سالها یاد گرفته ام و برای همین در مقابل خوشی و ناخوشی یک چیز در من همیشه ثابته: شاکرم و ازش می خوام که بهم بصیرتی عنایت کنه که از اون اتفاق درسی رو که باید بگیرم بگیرم.همیشه از این وحشت داشته و دارم که تو قیامت که زندگیم مثل یک فیلم از جلوی چشمم رد میشه به چیزهایی برسم و بگم وا أسفا که اون وقت که باید از این اتفاق این درس رو می گرفتم نگرفتم و بعدها تو زندگیم به خاطر بلد نبودن اون درس خراب کردم...

خدایا... بابت هر آنچه که به ما می دی ممنونم... کنار این الطاف بیشمارت به ما بصیرتی عنایت کن که از نعماتت درس هایی رو که ازمون انتظار داری بیاموزیم تا اون روزی که دیده ها از کرده ها گریان است و سرها از شرم تو افکنده ما نه گریان باشیم و نه سرافکنده...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 18:4  توسط ریحانه  |