|
|
|
||||
|
عنوان نوشته ي قبليم رو نگاه مي كنم... درسهايي كه بايد گرفت... حالا تازه دارم مي فهمم چه درسهايي مي شه از ثانيه ثانيه ي زندگي گرفت... همه مون روزها و شبها و حالات عجيبي رو مي گذرونيم... و من هم يكي مثل همه... غمگين، نگران و كلافه ام... مي ترسم از بلايي كه در كوچه و خيابان سر دوستان و هموطنانم مياد، اونهايي كه مي گيرندشان، اونهايي كه مي زنندشان و اونهايي كه ميكشندشان و حتي آنهايي كه مي گيرند، ميزنند و مي كشند... به انسان فكر مي كنم و جايگاهش در خلقت... به اين كه چه چيزهايي آدم ها رو به اينجا مي كشونه و به خيلي چيزهاي ديگه كه بدبختانه سالها درگيري ذهني خودم هم بوده و حالا دارم به چشمم مي بينم... ديگه امروز قصه قصه ي من و دروغهايي كه سالها از كسي شنيده ام نيست، ماجراهاي آزاردهنده ي ماه هاي پيش زندگيم در مقابل اونچه كه دارم مي بينم حكم كابوس رو داره در مقابل يك واقعيت دهشتزا... باورم نميشه كه روزي اون كابوس ها بدترين چيزهايي بود كه برام پيش آمده بود و امروز اين بد، مدام بد و بدتر ميشه... اين روزها و ماهها و سالها همون قدر كه عمرمون سريع مي گذره همون قدر هم زود بزرگ مي شيم... يعني انگار همه چيز سرعت بالايي پيدا كرده... من ِ امروز با من ِ سه هفته ي پيش خيلي فرق داره شايد به اندازه ي چند سال بزرگ شده ام... عجب روزهايي هستند اين روزها... پ.ن: هرگز فکر نمی کردم در طی روز اینقدر جمله ی "مراقب خودت باش" رو تکرار کنم. به دختر و پسر، کوچک و بزرگ، دوستان قدیم و دوستان جدید... مراقب خودت باش عزیزم هر جا که هستی و هرکس که هستی، الان سلامت تو برای من - برای ما- از همه چیز مهمتره
+
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 12:53 توسط ریحانه
|
|
|||||
|
|||||