118- به بهانه ي ... سفر
دارم مي روم سفر، با هواپيماي ج. ا. ايران... بماند كه با اين اخباري كه مي شنويم اين روزها نه آن "هواپيما" آني هست كه بايد و نه آن "ج" و "الف" بعدش!!!... گرچه حتي "ايران" در اين تركيب هم هيچ شباهتي به آني كه بايد باشد و دوست داشتيم باشد ندارد...
با اين حساب مي بينيد كه وقتي از يك تركيب 4 كلمه اي كه من نيمه شب با آن مواجه خواهم شد محض رضاي خدا يك كلمه اش هم درست و حسابي آني نيست كه انتظار ميرود معقول است كه فكر كنم ممكن است اين كلمات آخرين حرفهايم باشد!
هر چند كه مرگ هر لحظه در كمين است و وقتي كه بياد به فرموده ي خداي متعال نه در آن تأخيري مي افتد و نه تقدمي، باز ما آدمها يا لااقل من يكي عادت نداريم تا وقتي كه به دليلي خيلي به خودمان نزديك ببينيمش به آن اهميت بدهيم... اين روزها بيشتر از هر وقت ديگر اين را مي فهمم كه ياد مرگ مي تواند زندگي خود آدم و اطرافيانش را كاملاً تغيير بدهد... پيشتر گفته ام كه ياد مرگ براي من آرامشي آورد كه هيچ كس و هيچ چيز ديگري در دنيا نتوانست برايم به ارمغان بياوردش، با اين حال فكر مي كنم ياد مرگ آثار خوشايند ديگري هم در زندگي آدمي دارد...
وقتي به مرگ فكر مي كنم و به رفتن، زندگي ام مثل يك فيلم از جلوي چشمم مي گذرد و اين اتفاق مثل بازخواني چندباره ي متن پيشنهاديه ي تزم كه اين روزها زياد درگيرش هستم است، هر بار كه مي خواني بيشتر به نقص هايش پي مي بري و راه هايي براي جبران نقيصه هايش پيدا مي كني... من اين روزها عجيب از تكرار خاطراتم لذت مي برم...
عجيب است كه خاطراتي كه بازخوانيشان مي كنم خاطرات خوشي نيستند، ديروز گذارم به مترو افتاد و يكي از ايستگاه ها كه سالها مسير هر روزه ام بود و ازش خاطرات زيادي داشتم... فكر مي كردم بعد از مدت ها پا گذاشتن توي اون ايستگاه حالم را بد كنه، چون خاطراتي كه ازش داشتم در شرايط فعليم در دسته ي خاطرات ناخوشايند زندگي ام قرار مي گيرند، اما به عكس نه تنها حالم را بد نكرد بلكه شايد خيلي از كساني كه در ايستگاه من را ديدند از لبخندهاي گاه و بيگاهم متعجب هم شدند... وقتي يادم آمد آن روزها كه آن ايستگاه جزء لاينفك مسيرم بود چه قدر دنيا برايم با امروز متفاوت بود و براي چه چيزهاي بي ارزشي نگران بودم و خودم را اذيت مي كردم خيلي خوشحال شدم كه خودم را از شر خيلي از آنها خلاص كردم و خدا را هزاران بار شكر كردم به خاطر اين خلاصي...
من اصولاً آدمي نيستم كه تأسف روزهاي رفته ي زندگيم را بخورم، هميشه معتقدم در شرايطي كه قبلاً داشتم حتماً آن رفتار چيزي بوده كه به نظرم بهترين كار مي آمده، با اين حال نمي توانم از تغيير شرايط به سمت بهتر شدن خوشحال نشم!... به هر حال بازخواني پرونده ي زندگي ام بهم مي گه كه با وجود كم و كاستي هاي زيادم در تمام لحظات زندگي ام هر جا كه رد پاي ياد خدا بوده عاقبت كارم ختم بخير شده و هر جا كه پاي خوخواهي هايم به ميان آمده اوضاع بد و بدتر شده...
اگر برگشتم كه اين پست هم يكي مثل همه ي پست هاي قبلي ام ميشود كه هم پست قبلي و هم پست بعدي داره، اگر برنگشتم هم كه ... اين باشد خداحافظي ما