مدتهاست زياد فرصت نوشتن ندارم... اما گاهي ناگزيرم از نوشتن مثل امروز...
مشهد با دوستي بودم كه سالهاست در سخت ترين و شيرين ترين روزهاي زندگي هم بوده ايم، دوستم كلافه بود از خودش، از روزگاري كه گذرانده، از كارهايي كه كرده و نبايد انجام مي داده، از نكرده هايي كه تركشان روا نبوده... دوستم غمگين بود، افسرده و پريشان و نااميد
در كنارش من، شايد با همان كرده ها و نكرده ها... اما رد شده از خم هاي افسردگي و نااميدي
دو روز از سفر را با هم بوديم، ساعاتي طولاني در حرم ، گاهي روبروي گنبد طلا و گاهي مقابل ضريح مطهر... حرف زديم، دعوا كرديم، گريه كرديم و نهايتاً آرام شديم... او بيشتر از من
گاهي وقتها بار پشيماني، حسرت و افسوس اينقدر بر دوش آدم سنگيني مي كند كه آدمي با آغوش باز مرگ را طلب مي كند، گاهي اينقدر كلافه اي كه فقط دنبال راهي براي خلاصي هستي... دنبال درماني قريب و مؤثر، چيزي كه سريع حالت را بهبود ببخشد... اما متأسفانه در دنيا روال بر اين نيست، بايد بيش و پيش از هر چيز حسابي صبور باشي...
وقتي اشتباهي مي كني، كه همه ي ما اين قصه را كم و بيش تجربه كرده ايم، برگشتن و عذر خواستن از كسي كه اشتباه را در حق او مرتكب شديم همه ي ماجرا نيست، سخت تر از آن مواجه شدن با خودمان است، با خودي كه از او دلگير، عصباني و نااميديم...
مشكل دوستم دقيقاً همين مواجهه با خودش بود، سالها بود كه با خودش قهر بود، از خودش عصباني بود، برايم نگفت اما شك ندارم كه كابوس مي ديد، وقتي به خودش فكر مي كرد تپش قلب مي گرفت، كلافه و عصبي بود و حالش هر روز بدتر از روز قبل مي شد...
اين ها تجربيات من هم هستند... هر چند دوستم مي دانست و شايد گفتن اين كه من هم همه ي اين حال خراب را تجربه كرده ام دردي را از او دوا نمي كرد، دانستن اين كه پزشكان به مصرف داروي آرام بخش توصيه ام كرده بودند هم راضي اش نمي كرد كه من هم به اندازه ي او حال خراب و روزگار بدي داشته ام... خوب مي دانست كه از آن حال و روز خلاص نشده بودم مگر با اين باور كه "گذشته به هر تقدير گذشته" بايد به فكر امروز بود... زياد بحث كرديم، عصباني شده بود... اما چاره اي نبود، يك بار براي هميشه بايد به اين بحث خاتمه مي داد، به تنبيه خودش، به قهر با خودش، به نفرت از خودش بايد خاتمه مي داد... و داد
نه تنها به او، به هر دوست ديگري كه چنين حالي داشته باشد توصيه مي كنم كه دست از توبيخ خودش بردارد، دعوا كردن با خودش را بگذارد براي بعد، شايد سال آينده، وقتي كه كمي منصف بود نه حالا كه اينقدر عصباني است... بايد بپذيريم كه اشتباهي هرچند بسيار سنگين، رخ داده و تمام شده، اشتباه بزرگتر اين است كه همين جا بايستيم و نگذاريم جسم و روحمان راهي براي جبران راه به اشتباه رفته پيدا كند، نگذاريم روحمان با صاحب حق دوباره مأنوس شود، خصوصاً اگر صاحب حق خدا باشد...
بايد با خودت مهربان باشي عزيز دلم، همان قدر كه از خودت رنجيده اي با خودت مهربان باش، خدا به ضعف هاي ما آگاه است، ما را مي آزمايد به سبب لطفش نه به خاطر قهرش، خدا دوست ندارد بنده هايش را بر قله هاي غرور تماشا كند، اما همين خدا خوش ندارد ما را ته دره هاي نااميدي سرگردان و خسته ببيند... او خداي پاهاي خسته اي كه راه را اشتباه رفته اند هم هست، خداي انسان هاي خوب و منزه از اشتباه بودن كه تنها هنر خدا نيست، خدا خداي گناه كاران هم هست، خداي مهربان مردمان بازگشته، خدا خداي مهرباني هاست...
چند روزي است روي صفحه ي موبايلم نوشته ام : يا من سبقت رحمته غضبه و باور دارم به اين توصيف زيبا از خداي زيبايي ها
نازنيم به خودت رحم كن تا وجهه ي رحم خدا را ببيني... با خودت تندي نكن كه اسب سركش روح آدمي به محبت آرام مي شود و با تندي رم مي كند... محبتت را از خودت دريغ نكن كه معجزه مي كند... من به چشم خودم ديده ام اين معجزه را، صبر كن تا تو هم ببيني گلم
پ.ن. اين نوشته هم مخاطب خاص دارد، هر چند كاملاً عام هم مي تواند باشد