تقويم روي ميزم را نگاه مي كنم از آنجا كه يك روز در ميان پشت اين ميز مي نشينم روزهايم دوتايكي مي گذرند به حساب اين تقويم... گاهي وحشت مي كنم از اين سرعت زياد و گاهي اينقدر عادي برگه ها را عوض مي كنم كه انگار هيچ اهميتي ندارند.
يك سال است، دقيقاً يك هفته كمتر از يك سال كه هر روز كسي -گيرم گوشي موبايلم- به من يادآوري مي كند كه "أليس الله بكافٍ عبده"... راستش را بخواهيد از يادآوري اين كه يك سال شد ترسيدم... ياد مدرسه افتادم و درسهايي كه بعد از 9 ماه خواندن بايد برايشان امتحان مفصل پايان سال داد... مي ترسم از امتحاني كه براي اين درس هر روزه داده ام يا پيش رو دارم...
چشمانم را مي بندم و سعي مي كنم امتحانات ماه هاي قبلم را مروري كنم... حالا كه فكر مي كنم مي بينم امتحان اين درس را داده ام توي اين 1 سال، شايد 4-5 ماه بعد از اولين تمرين، و بعد هر روز و هر روز و هر روز...
حالا كه فكرش را مي كنم درست مثل امتحان هاي غير مترقبه ي مدرسه بوده اند، وقتي معلم مي آمد و يا مي خواست كه برگه اي روي ميز بگذاريم يا اينكه برگه ي كپي شده اي را بين مان تقسيم مي كرد... نمي دانم اين امتحانهايي كه گذراندم امحانات كپي شده ي سال هاي قبل افراد ديگري بود يا معلم امسال براي من آن ها را طرح كرده بود، فرق چنداني هم ندارد چون من اصولا هيچ وقت ياد نگرفتم از سال بالايي ها نمونه سوال بگيرم! اين هم نشانه اي از همان "بي عقلي من" كه در پست قبل درباره اش گفتم...
خلاصه كه ظاهراً امتحان اين درس جديد را هم داده ام، صبر مي كنم تا روز كارنامه، ببينم چه نمره اي گرفته ام... بايد بروم سراغ يك درس تازه براي سال بعد... اين بار بهتر است مشورتي بكنم هنگام برداشتن درس... شما آيه اي از قرآن سراغ داريد كه لازم باشد هر روز و هر روز براي خودم تكرار كنم تا ياد بگيرم؟