93- به بهانه ي ... دوستان (2)
در پست قبلي درباره ي دوستان و دسته بندي آنها –لااقل به زعم خودم- صحبت كردم. در اين پست مي خوام بگم كه چي ميشه كه كسي وارد دسته ي دوستان خيلي نزديك آدم مي شه و ديگه اين كه اگر كسي رو اشتباها وارد دسته اي كنيم چه اثراتي دارد.
با توضيحي كه در مورد دسته بندي دادم كم و بيش معلومه كه چه جوري يك نفر آشناي ما، دوست ما، يا دوست نزديك ما به حساب مي آيد. اما ماجراي دوستان خيلي نزديك متفاوته. من شخصا به سادگي كسي رو به اين دسته راه نمي دم همون جور كه كسي رو به اين راحتي ها از اين دسته بيرون نمي برم. الان كه تو ذهنم دوستان خيلي نزديكم رو مرور مي كنم مي بينم عمر دوستيم باهاشون از حد اقل 5 سال تا 13-14 سال ميشه، يعني عملا اين دوستي ها دوستي هاي باسابقه اي هستند... اين كه چه جوري شروع شده اند معمولا از يك دوره همنشيني كه به اقتضاي شرايط گوناگون برامون پيش آمده يك دوستي ساده شروع شده، بعد خيلي زود به يك دوستي نزديك رسيده و چند سالي رو با هم گذرونديم، بعد با تغيير شرايط از هم جدا شديم اما برخلاف دوستي هاي نزديك ديگه كه با اين جدايي عملا رنگ و بوي خودشون رو از دست دادند اين دوستي ها ادامه پيدا كردند و رمز ماندگاريشون و اين كه تبديل به دوستي هاي خيلي نزديك شده اند اين بوده كه هر دو طرف مي خواستيم كه اين ارتباط حفظ بشه، براي هردومون اين دوستي به عنوان يك تجربه ي با ارزش اينقدر اهميت داشته كه تلاش كنيم ازش صيانت كنيم و اين كار رو كرديم.
در مورد دوستان خيلي نزديك آدم حاضر مي شه خيلي كارها براشون بكنه حتي اگه اونها كاري براي آدم نكنند، آدم در مايه گذاشتن براي اين افراد خودش بيشترين محرك خودشه و يه جورايي از لحاظ دروني احساس رضايت مي كنه، من اين حس را شبيه مي دونم به حس و حالي كه آدم نسبت به خانواده اش داره، كمتر كسي با خانواده اش حساب و كتاب مي كنه كه من اين كارها رو براي شما انجام دادم شما در ازاش چه كرديد يا چه مي كنيد.
اين حس و حال خوب و اين تمايل آدم به فداكاري براي دوستان خيلي نزديكش چيز خوبيه ... اما امان از وقتي كه يكي از دوستان اين گروه از گردونه خارج بشه... آدم مي مونه زير بار يه فشار روحي مضاعف كه چرا فلان جا فلان كار رو براي طرف انجام داده و او نفهميده كه چنين لطفي در حقش شده...
اين احساس نه فقط وقتي يكي از گروه دوستان خيلي نزديك خارج مي شه به آدم دست مي ده بلكه محصول وقتي هم هست كه دوستي داري كه تو خيلي نزديك مي دونيش اما ظاهرا تو براي او جزء گروه دوستان خيلي نزديك نيستي...آدم اول تمام تلاشش رو مي كنه كه براي طرف خيلي مطلوب باشه اما بعد ميبيني اون به جاي اين كه برداشت درستي از محبت آدم داشته باشه دچار اين توهم ميشه كه از خوبي خودمه كه اين آدم داره برام اينقدر مايه مي ذاره... خلاصه كه رنج بدي داره اين شرايط
تو چند روز گذشته يك نفر از جمع دوستان خيلي نزديكم حذف شد... مي تونيد تصور كنيد كه چقدر برام سخت بوده، خصوصا وقتي اين حذف شدن با يك سري حرفهايي همراه بود كه نشان مي داد سالها تلاش من براي حفظ و بارور كردن اين رابطه از نظر طرفم هيچ به حساب نمي آد و در ازاش مطالبات خيلي كوچكم در قياس با اونچه كه من در اين ميان براي اين دوستي خرج كرده بودم زياده خواهي و پر توقعي و ... به حساب آمده... حالا كه چند روزي از اون پايان گذشته و دوست سابقم گاه و بي گاه با و بدون بهانه سر صحبت رو باهام باز ميكنه و ميگه كه حالا درك مي كنه كه من براش چه كارها كرده بودم و چه نقشي تو زندگيش داشتم نمي دونم چرا مثل يخ سردم و اصلا برام مهم نيست... شايد به اين خاطر باشه كه تا لحظه ي آخر هم من تمام تلاشم رو براي حفظ اون رابطه كه مدتها بود بدجوري بيمار بود و من روهم داشت مي كشت كردم اما اون حاضر به ادامه ي همراهيمون نشد... از اين كه اينقدر سنگ شدم بدم مياد اما هيچ دوست ندارم باز شيشه بشم كه او خيلي راحت با سنگي بشكندم...
مراقب دوستيهاتون باشيد... جايي چنين چيزي رو خوانده ام كه تو زندگيمون آدمهاي زيادي ميان و ميرن و ما هرگز اون آدم سابق نمي شيم... به نظر من دوستان آدم تأثير گذارترين آدمهاي زندگي ما هستند: خوشبختانه بهترين تأثيرگذاران و متأسفانه بدترين آنها هم