ماه آذر براي من يادآوري خاطرات زيادي است، خاطراتي كه در كل بايد در بخش خاطرات تلخ، با برچسب " آرزو مي كنم هرگز تكرار نشود" بايگاني شود... چند روز قبل به خاطر دوستي مجبور شدم سري به اين بخش از بايگاني بزنم، از لابه لاي سطور خاطراتم مهمترين وقايعش را به انضمام شرحي كامل از زخم هايي كه بر روح و روانم گذاشت استخراج كنم، يك يك آنها را بازگو كنم و رنج شنيدنشان از زبان خودم را به جان بخرم... بعد مجبور شدم بنشينم و مشابه اش را -سطر سطر و حتي كلمه به كلمه- از زبان كسي ديگر بشنوم، تماشا كنم كه يكي يكي ماجراها از جلوي چشمم رژه بروند، خودنمايي كنند و من فقط به تلخي بخندم...
مجبور شدم در جواب تك تك حرفهاي دوستم، از لاي خاطرات تلخم يكي يكي موردي را بيرون بكشم، كاملاً آن را براي دوستم به تصوير بكشم، زخمي را كه بر روحم زده برايش توصيف كنم بعد برايش بگويم كه آن جراحت را چه طور، با چه مرهمي بستم، با چه نخي و چگونه بخيه كردم، چه قدر منتظر ماندم تا به زخمي التيام يافته تبديل شود و از آن تنها ردي بر روحم باقي بماند... مجبور شدم به تفصيل توضيح دهم كه چطور مانع از عفوني شدنش شدم و چه دردي كشيدم در تمام مدت درمان...
عجيب نيست كه هنوز بعد از چند روز حالم سر جايش نيامده، حس مي كنم كه دستم را برده ام توي ظرفي پر از آب لجن آلود كه مدتها طول كشيده بود تا لجن هايش ته نشين شود، و حسابي به هم زده ام ... حالا همه ي آب دوباره آلوده شده ...
با اين حال چون مدتهاست با خودم قرار گذاشته ام كه حتي دردناكترين وقايع زندگي را بدون اين كه درسي از آن بگيرم سپري نكنم اين حال زار خانمان سوز را هم تجربه اي قابل تأمل مي دانم و لا به لاي اشكي كه نمي ريزد و تلاطمي كه حتي خود را در چهره ام هم نشان نمي دهد نكاتي پيدا مي كنم تا به بخش "يادم نرود" هاي ذهنم بسپارم...
ذهن منطقي رياضي من هميشه و در هر اتفاقي دنبال منشاء ميگردد و از هر شكست دنبال اولين ترك، اولين تركي كه اگر حواسم به آن بود نبايد مي گذاشتم به فرو ريختن كل ساختمان منجر شود... اين روزها كه دور و برم اتفاقات جورواجور مي افتد كه بي شباهت به فرو ريختن ساختمانها و شكست سد ها نيست عجيب معادلات تعادل در ذهنم رژه مي روند، فاكتورهاي مؤثر خودنمايي مي كنند و نقاط ضعف مدام بزرگنمايي مي شوند... اين الگوريتم ذهني را مي توانم به تمام وقايع زندگي ام هم بسط بدهم. كوچكترين اتفاق مرا مي كشاند به سمت "چرا" هاي بسيار...
و شايد بخش دلپذير ماجرا همين بخش باشد... اين روزها مي توانم ورق ها سياه كنم از اين همه نكته كه بي وقفه رونمايي مي شوند پيش چشمانم، اين روزها كه منصف تر شده ام از پيش و مي توانم از بين سالها ي زندگي ام نقاط عطفش را موشكافانه انتخاب كنم، زير ذره بين بگذارم و سهمم را در شكست ها و پيروزي ها پررنگ تر ببينم روزهاي خوش زندگي منند... اين روزها همچنان روزهاي منند بي اغراق...
اين روزها اولين ترك ها را روي ديواري كه آوارش سالها آرامشم را به هم زد پيدا و شناسايي كرده ام و اعتراف مي كنم كه در واكنش به اين ديدن و دانستن لبخند مي زنم، نه از ناچاري كه از سر رضايت... و اين روزها تلاش مي كنم كه جلوي اولين ترك هايي كه مي توانند سالها آرامشم را برهم بزنند بگيرم، گرچه اين ترك ها هيچ شباهتي به آنچه قبلا ديده ام ندارند، اما آنقدر كه يادم مي آيد سالها قبل كه اولين اشتباهات را مي كردم هم كم و بيش مي دانستم كه ماندن در آن مسير مي تواند دير يا زود آزارم دهد، پس اين بار به تجربه اقتدا مي كنم و مي پذيرم كه بعضي از چيزها -اگر نخواهيم بگوييم خيلي از چيزها- در زندگي دست ما نيست، بي خود نبايد برايشان شاخ و شانه كشيد و به مبارزه طلبيدشان، بعضي چيزها را بايد پذيرفت تا خيلي از داشته هايمان را بي دليل از دست ندهيم... حتي در جنگ هم گاهي وقت ها تسليم شدن بهترين راه است...
خدايا... گفتم كه تمرين "مسلماني" مي كنم، من "تسليم" ام، "تسليم"