این پست طولانیه... پیشنهاد می کنم فقط اونهایی بخوانند که دوست دارند حال این روزهای من رو خوب درک کنند... اینا دست نوشته ای از شهید چمران است که دیروز کاملا اتفاقی توی نمایشگاه دیدم و خریدم و عجیییییییییییب با حال من شبیهه یعنی اگر من هم می خواستم بنویسم باید عینا همین رو می نوشتم. وقتی می گم عینا یعنی حتی یک جمله اش هم بی ربط به حال من نیست
اي خداي بزرگ اكنون كه به سراغ تو مي آيم از تو هم هيچ انتظاري ندارم. آنچه كرده ام فقط به خاطر عشق به تو بوده است، احساس وظيفه مي كردم و انجام دادم، از تو هم هيچ انتظاري ندارم، فقط به سراغ تو مي آيم، نمي دانم آنچه كرده ام مقبول نظر تو بوده است يا نه؟ نمي دانم آزمايشي را كه گذرانده ام روسفيد شده ام يا نه؟ به هر حال در اين عالم جز عشق و محبت به بزرگي و عظمت تو محرك ديگري نداشته ام، سوخته ام ولي از سوزش خود لذت برده ام و از سوختن خود نور داده ام، غم و درد هميشه انيس من بوده اند، من با رنج و مشقت خو گرفته ام، از هيچ كس و هيچ چيز انتظاري ندارم، به آنچه كرده ام و آن چه داشته ام مغرور نيستم و شرم دارم از اين كه چرا اينقدر ناچيز بوده ام.
اي خداي بزرگ به سراغ تو مي آيم دنيا را پشت سر مي گذارم، يك عمر با شرف و عزت نفس زندگي كرده ام ولي زندگي دردناكي، اكنون به سوي آسايش مي آيم ولي خوشحالم كه از اين همه فشار و درد اظهار ناراحتي نكرده ام و خوشحالم كه خود به سوي آسايش نمي آيم بلكه مرا به زور مي فرستند. آري، اكنون به سوي تو مي آيم جز بارگاه كبريايي تو نظر ديگري نخواهم داشت، جز آسمان جلال و جبروت تو پروازگاهي نخواهم داشت، به سوي تو مي آيم تا براي هميشه در كنار تو باشم، تو مرا بپذير، تو مرا از خود دور مكن، تو مرا از چشمه ي عشق خود سيراب نما، بگذار همچنان در آتش شور و شوق تو بسوزم. گناهانم را ببخش سستي ها و تقصيرم را نديده بگير. بگذار اكنون كه به سوي تو مي آيم با داماني پاك و قلبي صاف و دلي اميدوار به سوي تو بيايم.
***
خدايا،به سوي تو مي آيم، به اين دل شكسته ي دردمند رحم كن، من گناهكارم، من قاصرم، من مستوجب عقوبت و عذابم.
اي خداي بزرگ، اين دردي كه مرا به آن مبتلا كرده اي بس بزرگ و غيرقابل تحمل است.
خدايا با تو مي گفتم كه از دوزخ تو وحشتي ندارم، به بهشت تو طمعي ندارم، مرا بسوزان، استخوانهايم را خاكستر كن و به باد بسپار. از تو هيچ گله اي نمي كنم، من عاشقم و محرك عشق من جز ذات تو چيزي نيست. من تاجر پيشه نيستم كه در ازاء عشق خود چيزي بطلبم. من عاشقم ولي امروز كه تو مرا مي سوزاني به شدت رنج مي برم، به شدت مي سوزم، تاب تحمل ندارم، احساس مي كنم كه ضعيفم، كوچكم، نيستم، ناچيزم، احساس مي كنم كه تو چقدر بزرگي، قدرتت بي پايان است، به همه دسترسي داري، به همه چيز قادر مايشائي. احساس مي كنم كه چقدر مغرور بوده ام، چقدر در برابر تو اسائه ادب كرده ام، چقدر هل من مبارز بي جا كشيده ام.
خدايا، مي سوزم، مي سوزم، مي سوزم، مي سوزم، مي سوزم، مي سوزم، مي سوزم، مي سوزم، مي سوزم و چه امتحان دردناكي سر راهم گذاشتي، چه آتش سوزاني، چه كيفر بزرگي، چقدر ضعيفم، چقدر بيچاره و دردمندم. اي اشك، بيا، بيا، بيا كه شايد از سوزش قلبم بكاهي، بيا كه به تو نيازمندم، بيا كه قدرت تحمل و توانايي ام به كلي سلب شده است.
خدايا، اين بار عاجزانه به سوي تو مي آيم. ادعاهاي بي جا نمي كنم، فريادهاي مستانه سر نمي دهم، مرا ببخش، مرا دستگيري كن، من محتاجم، محتاج توام، محتاج عشق توام، محتاج محبت و دستگيري.
خدايا سراپاي وجودم را بگير، در عشق خود فرو بر، مرا با خود ببر، مرا از خود محو كن، بگذار كه ديگري را دوست نداشته باشم، بگذار كه پيش ديگري نسوزم، بگذار كه يكسره تسليم تو باشم. درد عشق تو چقدر زيبا و جان افزاست. من آن را دوست دارم. هنگامي كه در عشق تو مي سوزم لذت مي برم، تخليه مي شوم، به آسمان ها صعود مي كنم، در قلب خود احساس انبساط مي نمايم ولي اكنون به درد مهلكي گرفتار شده ام، عشق او چيزي جز رنج كدر، رنج كشنده، رنج پست كننده، رنج محو كننده، رنج كثيف چيز ديگري نيست. بگذار يكسره در تو فرو روم، بگذار يكسره بنده عاشق دلسوخته تو باشم، بگذار كه عشق من به تو به نفع انسانيت تمام شود، بگذار كه دردمندان، يتيمان، بيوه زنان، بيماران و محتاجان به عشق از محبت ابدي و بي پاياني كه تو به من ارزاني داشته اي مستفيض گردند.