171- به بهانه ي ... نرم نرمك مي رسد اينك بهار
بهار دارد كم كم از راه مي رسد... ماه اسفند براي من هميشه بوي بهار دارد، بوي تازگي و طراوت و سرزندگي... بوي سال نو، ديدارهاي نو و اتفاقات تازه...
امسال براي من سال خوبي بود، هزاران بار بهتر از سال هاي قبل.مواهبي داشت كه هيچ فكر نمي كردم زندگي روزي اين موهبت ها را نصيبم كند. حتي تلخي ها و سختي هايش هم همه دلپذير بود و مهم. با وجود همه ي آنچه كه در اين يك سال به دست آوردم هنوز دوست دارم چيزهاي ديگري براي سالهاي بعدم توشه بردارم...
بهار درس زندگي است به زعم من... طراوت و شادابي اش، تازگي همه چيزش، كهنگي ها دور ريخته مي شوند، درختان از خواب زمستاني بيدار مي شوند، خاطره ي برگ ريزان خاطره اي محو است براي درختان، حلقه اي بر حلقه هاي عمر درخت اضافه مي شود اما درخت به عزاي برگ هاي ريخته نمي نشيند، باز سب مي شود، تازه مي شود، از آواز گنجشك ها لذت مي برد، باز زندگي مي كند.
كوه ها سردي زمستاني ديگر را تاب آورده اند، مزدشان جريان يافتن رودهاست بر جسم سنگيشان
پرندگان از سرما رسته شكرانه ي بهار را با آواز هاي دل انگيزشان به جا مي آورند
...
طبيعت سربلند از عبور از زمستاني ديگر باز زندگي را آغاز مي كند... چيزي را نميبيني كه سرماي زمستان خموده اش كرده باشد به گونه اي كه ديگر دل به بهار ندهد و سرزنده نشود...
زندگي ما هم گاهي برگريزان دارد و گاهي زمستان... روزها مي گذرند و بايد آماده ي پذيرش بهار شد، بايد پذيرفت كه فصلي نو آغاز مي شود... بايد نو شد، نبايد در گذشته ماند و دست و پا زد و غرق شد...
بهار با هم ي زيبايي هايش اينجاست، پشت ديوار... سرك مي كشد... آمده كه چند ماهي مهمان ما باشد، ميزبان خوبي باشيم براي شادي، طراوت، سرزندگي و ... كلاً زندگي