امروز بهشت زهرا بودم... براي خاكسپاري يك دختر 17-18 ساله از اقوام... از كنار قبرهايي گذشتم كه تاريخ فوتي كه رويشان خورده بود سال 1350 را نشان مي داد... حالم هيچ خوب نيست... بيشتر از اين كه از آن همه فكر و خيالي كه در چند ساعتي كه در قبرستان بوديم بهم هجوم آورد كلافه باشم از اين كلافه ام كه با وجود اين كه مي دانم مرگ سرنوشت محتوم آدمي است اغلب فراموش مي كنم و خيلي كارها مي كنم كه شايسته ي موجودي كه از دنيا خواهد رفت نيست (حتي اگر به اين فكر نكنم كه عالم ديگري هست و حساب و كتابي)

راستي بالاخره آيه ي مورد نظرم را هم انتخاب كردم: وَ مَن يَتَوَكَّل عَلَي الله فَهُو َحَسبُه... البته من يك بار امتحان اين آيه را داده ام اما ارزشش را دارد كه بارها و بارها اين باورم مورد امتحان قرار بگيرد