اين روزها روزهاي منند مثل تمام روزهاي تمام سالهاي گذشته ي زندگي ام... اين را با خودم تكرار مي كنم تا فراموش نكنم كه سهم من از اين دنيا همين روزهايي است كه مي­گذرانم و هيچ معلوم نيست كه سهمي از آينده دارم يا نه و اگر دارم معلوم نيست چند روز ديگر... اين ها را براي خودم تكرار مي كنم تا فراموش نكنم همه ي آنچه كه از خودم بر جا خواهم گذاشت را همين روزها بايد بسازم... اگر معتقد به خدا و جهان پس از مرگ هم نباشيم به خاطرات مانده از رفته ها كه باور داريم، من اين روزها معمار خاطرات فرداي كساني هستم كه مرا مي شناسند و در نبودنم براي يادآوري ام بهانه لازم دارند...

روزها پشت سر هم و بي وقفه مي گذرند، من سالهاست كه دوست جديدي پيدا نكرده ام، سالهاست كه كم كم دوستان قديمي ام را فراموش مي كنم (و آنها البته اغلب احتمالاً خيلي پيشتر من را فراموش كرده اند) امسال روز تولد چند نفر از دوستان قديمم را يادم بود اما حوصله نداشتم تبريك بگويم ... حس خوبي نسبت به اين بي حوصلگي ندارم همان طور كه سالهاي قبل حس خوبي نداشتم كه تبريك هاي حضوري ام جايشان را به تبريك هاي تلفني، بعد ايميلي، بعد پيامكي دادند... حالا هم كه كلاً دكانش را تخته كرديم و رفت!

اعتقادي به معامله ي پاياپاي ندارم اما از دوستيها و دوستي كردن هاي يك طرفه هم بيزارم... اين روزها آدمها وقتي سراغت را مي گيرند كه جايي كاري از دستت برمي آيد يا گره اي به دستت گشوده مي شود و راستش را بخواهيد حالم كم كم بهم مي خورد از دوستيهاي مدرن... چند روز پيش به يكي از دوستانم تلفن كردم بس كه پرسيد چه كار دارم كلافه شدم، زنگ زده بودم حالش را بپرسم اما منصرف شدم! مي دانم كه او هم به اقتضاي زندگي در اين روز و روزگار عادت به تلفني ندارد كه به نيت احوال پرسي – نه از نوع فانتزي اش بلكه واقعي – زنگ بخورد... "روزگار غريبي است"...

اين روزها روزهاي منند، روزهايي كه مي خواهم لابه لاي صفحات كارهاي درسي ام زندگي كنم، لذت نفس كشيدن، راه رفتن، نشستن، خنديدن و حتي گريه كردن را ببرم... اين روزها روزهاي منند حتي اگر همين قدر جهنمي و آزاردهنده باشند كه هستند، اين روزها را زندگي مي كنم به كوري چشم همه ي دردسرها!

بايد روزهايم را زندگي كنم چون "اين روزها كه مي گذرد" بر نخواهد گشت