1- از پيشنهاديه ي تزم دفاع كردم، جلسه ي خيلي خوبي بود و اساتيد حتي بيشتر از خودم كارم را پسنديده بودند به گمانم!
2- امروز عجب باران دلنشيني مي آمد... حس فوق العاده اي داشتم ... يك جور آرامش عجيب كه وجودش نعمت مغتنمي به حساب مي آيد... خدا را به عدد قطره هاي باران شكر.

3- حس خوبي دارم، كه الان اينجا زير آسمان دود آلود همين شهر هستم (البته كه فعلا به بركت باران دست و روي كثيف اين آسمان كمي شسته شده)... خوشحالم كه اينجا كنار خانواده ام هستم، پايم را روي خاك سرزمينم مي گذارم، در هواي وطنم نفس مي كشم، در هر كوچه و خيابان هم ميهنانم را مي بينم، كساني كه همراه با آنها از خيلي چيزها زجر مي كشم، از خيلي چيزها لذت مي برم و خلاصه به قلبم نزديكند... خوشحالم كه گرفتار حس نويسنده ي اين مطلب نشده ام، هر چند گاهي پشيماني ماندن و نرفتن به سراغم آمده...

4- از امروز 40 روز تا عاشورا مانده... حس غريبي نسبت به عاشوراي امسال دارم، انگار براي آن روز قرار مهمي با فرد محبوبي در جاي خوبي داشته باشم، چرايش را نمي دانم، هر چه كه هست مي تواند 40 روزي مرا مست كند از مي عشق... بنا دارم اين 40 روز را با خواندن زيارت عاشورا سر كنم، با صد لعن و صد سلام... شايد كمك كند حال "لعن" و "سلام" درونم متعادل شود بعد از اين همه تلاطم

5- با اين همه كاري كه اين مدت داشتم عجيب دلتنگ ادبيات شده ام... ادبيات كه مي گويم منظورم داستاني معمولي يا رماني ترجمه شده نيست... دلم شاهنامه ي فردوسي مي خواهد حتي اگر وقتي ابياتش را مي خوانم خيلي كمتر از وقتي كه مقالات علمي انگليسي را مي خوانم از منظورش سر در بياورم... ظاهرا ًدردم اين است كه دلم براي خواندن زبان مادري ام تنگ شده!

6- راستي ... يادم باشد ... زندگي همچنان جاري است