گاهي از هجوم احساس خوب وحشت مي كنم... از اين كه اين روزها اينقدر خوبند كه هيچ غمي نيست مي ترسم... مي ترسم كه جسم و روحم دچار بيماري شده باشد كه اين همه زخم را كه هست و مي شود ديد حس نمي كند... مي ترسم مرده باشم! حال اين آدمها را دارم كه در فيلم ها مي بينيم روح شده اند و خودشان هنوز خبر ندارند بعد يك دفعه يكي از داخل بدنشان رد مي شود و يكباره متوجه مي شوند كه "اي دل غافل! من مرده ام!!!"... مي ترسم آخر يكي از من رد شود به همين زودي ها!!!

مي ترسم از وضوحي كه اين روزها تصوير دنياي اطراف دارد، اين كه پس هر اتفاق كريه المنظر دردناك طاقت رسا براي من نه كراهت منظر معنايي دارد و نه درد و نه طاقت فرسايي، بلكه انگار همه روشني و زيبايي و عبرت است كه دارد خودي نشان مي دهد... باور كنيد مي ترسم روح شده باشم!!!

اين روزها كه پشت هر خبر ساده ي دلگير –كه ما شاء الله هر روز اگر بيشتر نشود كمتر شدني هم در كار نيست- انگار صدايي آواز سر داده كه اين كه مي بيني همه ي ماجرا نيست، اصل قصه چيز ديگري و جاي ديگري است از اين شنيدن ها مي ترسم...

كم كم دارم مي فهمم اين حرف كه احساس درد نعمت بزرگي است حرف پرمغزي است... درد كه مي كشي ناله مي كني، داد مي زني و شايد اينطوري بتواني جلوي كسي كه دارد زخمي ات مي كند را بگيري، شايد بتواني جلوي خودت را بگيري كه اين جور بي محابا ادامه ندهي كاري را كه مشغولش بودي، شايد بتواني كسي را براي كمك كردن بخواهي ...

اما اين كه درد نكشي، يا اگر بكشي به نظرت هنوز خيلي كمتر از حد تحملت باشد  هيچ خوب نيست چون مي گذاري هر بلايي سرت بياورند و بعد يك باره چشم باز مي كني مي بيني جسمت يا روحت يا هردو آنقدر زخم خورده كه معلوم نيست به اين زودي ها بتواني روي پايت بايستي .

من اين را تجربه كرده ام... زخم خوردن و تاب آوردن، نه كه متوجه نباشم كه زخم مي خورم، باور داشتم كه بايد تحمل كنم، ناله هايم به خاطر درد كشيدن هايم را در درونم خفه كردم، پشيمان نيستم، اما ... مدتها طول كشيد كه اين زخمها ترميم شد و هنوز زخمي مانده كه مي ترسم تا روز حساب نرسد و خوب تلافي اش را در نياورم خوب نشود... نبايد گذاشت كار به اينجا بكشد... اگر شما هم حس مي كنيد روح شده ايد و درد برايتان زيا معنا ندارد لااقل چشم هايتان را بازتر كنيد تا خنجرهايي كه به قصد زخمي كردنتان به سمت شما نشانه رفته اند را ببينيد و از آنها پرهيز كنيد

يادم باشد كه خدا تنها كسي است كه حتي اگر خنجري به سويم گرفته فقط و فقط خيرم را مي خواهد، شايد آن خنجر براي شكافتن جايي از روحم باشد كه غده اي نا شناخته جا خوش كرده و بايد كه خارج شود... يادم باشد كه اين روزها اين حس روح شدن نعمت بزرگي است...