149- به بهانه ي ... مترسان ز آتشم!
اين چيزها در ذهنم مي چرخند... كم كم دارم سرگيجه مي گيرم! :
1- بعضي تجربيات توي زندگي تجربيات تلخ به حساب مي آيند، از تلخي شان كه بگذري، درس اند و حياتي... مثل دارو مي مانند، داروهايي كه گاهي تلخي شان آزار دهنده است، اما بايد خورد تا از بيماري جان به سلامت برد...
2- اگر هميشه همه چيز خوب و خوش باشد آدم يادش مي رود كه از خوبي ها لذت ببرد و به خاطرشان شكرگزار باشد، گاهي بيماري، ناكامي يا هر چيز ناخوشايند ديگر لازم است كه آدم قدر داشته هايش را بداند.
3-وقتي ادعايي مي كني، پايش بايست... اگر اهل ايستادن نيستي ادعايي نكن...
4- آدمي هرگز هرگز هرگز از وسوسه در امان نيست...
5-مهم نيست در بازي ٍ زندگي غول هايي كه بايد با آنها بجنگي چه هستند، مهم اين است كه تو چگونه مي جنگي و از ابزارهايي كه براي اين كار در اختيار داري چگونه استفاده مي كني... يادت باشد كه هيچ كدام از اين غول ها "غول مرحله ي آخر بازي" نيستند، هميشه تا زنده اي ممكن است پشت هر در، پس هر پيچ مسير و خلاصه هر جا غولي كمين كرده باشد...
6-تنها وقتي به كسي مي شود كمك كرد كه فرد واقعاً بخواهد كمك آدم را بپذيرد... اگر دست دراز شده ي تو را براي كمك پس مي زند يا نمي گيرد تقصير از تو نيست...
7-گاهي بايد براي استراحت هم كه شده، از تلاش براي شنا كردن در خلاف جريان آب دست كشيد، اين كه بتواني جايي كه هستي بماني و نيرويي ذخيره كني هم فكر بدي نيست!
و ....
با وجود همه ي اين افكار گيج كننده من همچنان خوب خوب خوبم و كماكان از خوشي سرشار (فكر مي كنم دارم حسابي پوست كلفت مي شوم!!!)