151- به بهانه ی ... بر باد می رود این عمر
روزها همین جور به سرعت سپری می شوند، شنبه ها مثل برق و باد جمعه می شوند و این عمر ماست که می گذرد... گاهی وحشت می کنم، از این سرعت عجیبی که دارد، انگار ایستاده باشی در انتهای مزرعه ای و آتش از سر دیگر مزرعه شروع به سوزاندن کشتت بکند و هر لحظه به تو، به آخر مزرعه نزدیک تر شود... دیر یا زود این آتش همه ی مزرعه را خواهد سوزاند و تمام...
به آدمهای بزرگ فکر می کنم، آدمهایی که در همین مدت عمرشان کارهای بزرگ کرده اند و چیزهای بزرگ به دست آورده اند، چه در زمینه ی مادی و چه در زمینه ی معنوی... همیشه غبطه می خورم به این آدمها و از این همه کاهلی خودم کلافه می شوم
فهرست کارهایی که می خواهم انجام دهم کم کم دارد به اندازه ی قدم بلند می شود! اما صرف نظر از وقت که برای انجامشان نیست حال و حوصله ی انجام خیلی شان را هم ندارم...
امیدوارم که شما وقت، انگیزه و حوصله ی انجام کارهای باارزش را داشته باشید
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 10:25 توسط ریحانه
|