169- به بهانه ي ... مزن بر پای خود زینهار تیشه
در مقابل هيچ چيزي در زندگي ام اينقدر احساس استيصال نكرده ام كه اينجا و در چنين شرايطي... وقتي مي بيني آدمي مي پذيرد كه چيزي باشد كه نبايد، و مي داند كه نبايد...
ما آدمها كي قرار است بفهميم كه سخت ترين شدايد دنيا در مقايسه با توان ما چيزي نيست؟... من كه اين حرف را مي زنم لااقل در موردي مشابه آنچه امروز از دوستي مي بينم امتحانم را پس داده ام و خودش خوب مي داند...
ما دخترها... گاهي ديوانه مي شوم از دست خودمان، سادگي مان، ساده لوحي هايمان، خودفروختن هايمان در ازاي يك دروغ، يك فريب، يك هوس، آن هم نه هوس خودمان كه هوس دلي هرزه...
تمامش نكني امروز بهشت است پيش روزهاي آتي ات... از خدا با اين همه نعمت بي دريغ كه مي بُري فكر مي كني از كسي كه شك نكن نارو خواهدت زد و رهايت خواهد كرد چه داغي بر دل خواهي داشت؟ ... با خدايي كه جانت در دست اوست به جنگ مي افتي براي نياز آن روحي كه همه لطف اوست؟
دختر جان... از من جز دعا برايت نمي آيد اما از خودت...
اصلاً نداد كه نداد، نخواست كه بدهد... همين، به همين سادگي... حلش كن براي خودت پيش از آن كه در آن حل شوي... شيطان الهه ي توجيه است... فكر مي كني اين جمله كه خودش خواست كه من اينجور باشم در پيش هيچ عاقل منصفي ذره اي ارزش دارد؟ فقط به درد همان شيطان مي خورد كه با دمش گردو بشكند كه تو باور كرده اي اين حرف بي معنا را...
اگر مي تواني بي استفاده از نعمات خدا، بدون مادرت، پدرت، خواهرت، دوستانت، دستان توانمندت براي رقم زدن چيزهايي كه دل خوش داري، چشمانت براي تماشاي باران، گوشهايت براي شنيدن جيك جيك پرندگان و ... همه و همه ي آنچه او به تو داده بدون اين كه لياقتش را داشته باشي زندگي كني، يا علي... برو به هر خرابه اي كه دوست داري... اگر نه... اين بن بستي كه به انتهايش رسيده اي يا دير يا زود مي رسي يك راه بيشتر ندارد، بايد به سمت بالا پرواز كني...
پ.ن. واضح است كه اين نوشته مخاطب خاص دارد... فكر هم مي كنم معلوم است كه حال گوينده اش زياد تعريفي ندارد!