احساس عجیبی دارم، بدنم کوفته است و احساس میکنم که همه جاش جای زخم های چنگال های قدرتمندی میسوزه، و باورش سخته که این دستانی که زخمیم کرده اند دستان خدا هستند... اما هستند و من ازش بی نهایت ممنونم... خدا منو از وسط یه معرکه ای که توش گیر افتاده بودم با زور کشیده بیرون، نمی گم که خودم مشتاق موندن وسط اون معرکه بودم، اما این رو مطمئنم که هیچ وقت نمیتونستم این قدر سریع ازش بیام بیرون ...

چیزهایی که توی این سالها یاد گرفته ام بسیار بسیار ارزنده است، اما همین دو سه هفته ی اخیر اینقدر مهم بوده که باورم نمیشد میشه این همه چیز رو یه جا یاد گرفت... و مهمتر از همه این که بهم کمک عجیبی شده که خودم رو بشناسم و بدونم که خیلی ساده و بی معنی اعتماد می کنم به آدمها، هر قدر هم که می خوام احتیاط کنم و عقلانی رفتار کنم باز آدمها از اونی که بشه فکرش رو کرد پست تر می تونن باشن... دارم می فهمم که توی ذهنم حد بالایی برای پستی هست که باید این حد رو بردارم و بدونم که آدمها می تونن به راحتی اون مرز رو بشکنن و ازش رد بشن... باید بدونم همه ی عقل و ذهن آدمی در تحلیل و استنتاج آدمها می تونه به هیچ جایی راه نبره، چون آدمها به این راحتی قابل پیش بینی نیستند، ممکنه بر خلاف انتظارت کارهایی انجام بدن که بتونه همه چیز افکارت رو از همه بپاشه و پیش بینی هات رو در کمتر از ثانیه نابود کنه.

و برای همینه که باید باید و باید این کلام خدا رو آویزه ی گوشم کنم: "فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّـهِ" آل عمران 159... چرا که خدا کسی است که هم می دونه ته مسیری که می خوای بری کجاست و هم می تونه که دستت رو بگیره هر زمان که نیاز به کمک داشتی

من خیلی ممنون خدام، خیلی خیلی خیلی...