41- به بهانه ی تماشای صاحبدلان
نمی دونم دیدید یا نه اما شبا تکرار سریال صاحبدلان رو که فکر کنم دو سال پیش تلویزیون در ماه مبارک رمضان پخش میکرد میذاره، من پیش از پخش این سریال هم به خیلی از این مفاهیم که تو این سریال مطرح میشه اعتقاد داشتم. به آیات الهی و این که خیلی از چیزهای تاریخ برای ما هم تکرار می شه و قرار نیست که این قرآن که یک بار نازل شده دیگه تا قیام قیامت مصداق یک کتاب قصه باشه که باید فقط خواندش، میدونستم که همه ما به نوعی با جریانهایی تو زندگیمون مواجه میشیم که ازمون انتظار میره از آیات باهرهی الهی پند بگیریم و بهشون عمل کنیم. همهی اینها باورهام بود اما... تو سالی که گذشت اتفاقاتی برام افتاد که دیدم تو گیر و دار دردسرهای پیشبینی نشدهی زندگی سخته که به این باورها جامهی عمل بپوشونم، سخته کاری رو بکنم که داعیهی انجامش رو داشتم، فهمیدم که زندگی خیلی چیزهاش نیاز به دانش تنها نداره، خیلی جاها لازمه که چیزی ملکهی ذهن آدم بشه تا بتونه به موقع واکنش مناسب نشون بده... رانندگی رو تصور کنید، تو 10 جلسهی 5/1 ساعته میشه آموزش دید و یاد گرفت و گواهینامه رو هم گرفت، اما یقیناً مدتها طول میکشه که کسی اون قدر مهارت پیدا کنه که بتونه توی جاده رانندگی کنه، رانندگی توی جاده اصولش با رانندگی پشت فرمان ماشین تعلیم فرقی نداره اما تو جاده لازمه که اونقدر بدن و ذهن آدم هماهنگ باشند که اگه سانحهای پیش آمد و در لحظه مجبور به تصمیم گیری شد بتونه واکنش درست و به جایی نشون بده، بدون این که نیاز به فکر کردن داشته باشه سرعت را کم یا زیاد کنه، با تخمین شرایط فرمان رو بگردونه و ... خلاصه اونجا جای این نیست که بخواد اونچه رو که یاد گرفته قدم به قدم تو ذهنش مرور کنه و انجام بده... اهمیت زندگی اگه بیشتر از رانندگی نباشه یقیناً کمتر نیست و بی تردید سختتر و پرخطرتر از اون هم میتونه باشه ... به هر حال این درسی بود که من از رمضان پیش تا امسال گرفتم و هرچند برام خیلی گران تمام شد میارزید.