نمی دونم دیدید یا نه اما شبا تکرار سریال صاحبدلان رو که فکر کنم دو سال پیش تلویزیون در ماه مبارک رمضان پخش می­کرد می­ذاره، من پیش از پخش این سریال هم به خیلی از این مفاهیم که تو این سریال مطرح می­شه اعتقاد داشتم. به آیات الهی و این که خیلی از چیزهای تاریخ برای ما هم تکرار می شه و قرار نیست که این قرآن که یک بار نازل شده دیگه تا قیام قیامت مصداق یک کتاب قصه باشه که باید فقط خواندش، می­دونستم که همه ما به نوعی با جریانهایی تو زندگیمون مواجه می­شیم که ازمون انتظار می­ره از آیات باهره­ی الهی پند بگیریم و بهشون عمل کنیم. همه­ی این­ها باورهام بود اما... تو سالی که گذشت اتفاقاتی برام افتاد که دیدم تو گیر و دار دردسرهای پیش­بینی نشده­ی زندگی سخته که به این باورها جامه­ی عمل بپوشونم، سخته کاری رو بکنم که داعیه­ی انجامش رو داشتم، فهمیدم که زندگی خیلی چیزهاش نیاز به دانش تنها نداره، خیلی جاها لازمه که چیزی ملکه­ی ذهن آدم بشه تا بتونه به موقع واکنش مناسب نشون بده... رانندگی رو تصور کنید، تو 10 جلسه­ی 5/1 ساعته می­شه آموزش دید و یاد گرفت و گواهینامه رو هم گرفت، اما یقیناً مدت­ها طول می­کشه که کسی اون قدر مهارت پیدا کنه که بتونه توی جاده رانندگی کنه، رانندگی توی جاده اصولش با رانندگی پشت فرمان ماشین تعلیم فرقی نداره اما تو جاده لازمه که اونقدر بدن و ذهن آدم هماهنگ باشند که اگه سانحه­ای پیش آمد و در لحظه مجبور به تصمیم گیری شد بتونه واکنش درست و به جایی نشون بده، بدون این که نیاز به فکر کردن داشته باشه سرعت را کم یا زیاد کنه، با تخمین شرایط فرمان رو بگردونه و ... خلاصه اونجا جای این نیست که بخواد اونچه رو که یاد گرفته قدم به قدم تو ذهنش مرور کنه و انجام بده... اهمیت زندگی اگه بیشتر از رانندگی نباشه یقیناً کمتر نیست و بی تردید سخت­تر و پرخطرتر از اون هم می­تونه باشه ... به هر حال این درسی بود که من از رمضان پیش تا امسال گرفتم و هرچند برام خیلی گران تمام شد می­ارزید.