هيچ وقت تو زندگيم از مرگ نترسيده­ام و اونو به عنوان يك سرنوشت محتوم بشر خيلي راحت و عادي پذيرفته­ام اما با اين حال هر بار كه كسي در نزديكيم از اين دنيا بار سفر مي­بنده و به سراي باقي مي­ره خيلي چيزها تو ذهنم متحول مي­شه، با هر مرگي كه مواجه شده­ام زندگيم از اين رو به آن رو شده جوري كه ديگه بعد از اون اتفاق مثل قبلم نشده­ام... نمي­دونم اين خوبه يا بد اما مي­دونم ايستادن بالاي مزاري كه تا چند دقيقه­ي ديگه بدن عزيزي رو درش به خاك مي­سپارند و بعد تماشاي لحظه لحظه­ي خاكسپاري تجربه­ي بسيار ناخوشاينديه كه بايد با تمام سختيش ايستاد و تحمل كرد و از سرگذروند... شايد بگيد آدم مجبور نيست اونجا بايسته و تماشا كنه، اما به نظر من اگه نايسته و اون دقايق سخت و سنگين رو اونجا نگذرونه هيچ وقت اونجور كه بايد عقده­ي دلش و اون اشكهايي كه بايد بريزه جاي ديگه با هم از بين نمي­رند و تو دلش مثل يه كوه غم برا هميشه مي­مونند... البته ايني كه مي­گم تجربه­ي شخصي منه و ممكنه براي ديگران جور ديگه­اي باشه... به هر حال همه­مون مجبوريم باها اين حس دردناك از دست دادن رو تو طول زندگيمون تجربه كنيم، گاهي فكر مي­كنم كاش مي­شد آدمها اينقدر همديگه رو دوست نداشته باشند كه از دست دادن­ها اينقدر تلخ و جانكاه نباشه... نمي­دونم... شايد هم عمري چشيدن طعم محبت ديگران بيارزه به اينكه در غم نبودنشون حسابي زجر بكشيم...

وقتي با يه مرگ تازه مواجه مي­شم اين هاي و هوي روزمره ي زندگي­هامون عجيب پيش چشمم مسخره و جاهلانه مياد... اين كه حاضريم براي رسيدن به خواسته­هامون حق رو ناحق كنيم و دل­هاي زيادي رو بشكنيم و خيلي ندانم كاري­هاي ديگه براي خيلي سنگينه... حتي اگه قايل به جهان پس از مرگ هم نباشيم تصور اين كه اين همه بد بوديم براي رسيدن به چيزهايي كه براي آدم نمي­مانند و بايد گذاشتشان و رفت برام بسيار مسخره است... مرگ عزيزان با همه­ي دردناكي وصف ناپذيرش اين درس مهم رو برام داره كه مرگم نزديكه و اجتناب ناپذيرو حيفه كه با وجودم ديگران رو آزار بدم تا به اهداف و آمال خودم برسم... مرگ رو با همه­ي غريبه بودنش دوست دارم چون بهم ياد مي­ده كه چه جوري زندگي كنم...