49- به بهانه ی باران های پاییزی که هوای دلمو بارونی کرده اند
گاهی وقته اینقدر که حرف داری ترجیح می دی هیچی نگی... این روزهای من این جوری می گذرند. در سکوتی جانفرسا که گاهی جوری به گلوم چنگ می زنه که نمی دونم چی کار باید بکنم... چند روزه می خوام بیام و چیزی بنویسم. اینجا خوبیش اینه که نه کسی بهش سر می زنه نه اون چند نفری که میان منو می شناسند. این جوریه که می شه راحت تر توش نوشت بدون نگرانی از قضاوت دیگران... به هر حال حالم خیلی خوب نیست کلافه ام در دوران گذر از یک شرایط ثابت به یک شرایط جدیدم که امیدوارم به زودی تثبیت بشه... دلم لک زده برا یک دل سیر گریه کردن که نه مجالش رو پیدا می کنم و نه جای خلوتی سراغ دارم که برم و توش گریه کنم بدون این که همه اونهایی که دوستم دارند نگران بشن از حال و روزم... خدایاااااااااا....
تارا حرفهایی زده که خیلی شبیه حرفهای دل منه... حالم که بهتر بشه من هم از افکارم خواهم نوشت انشاءالله