عادت كرده­ايم به اين كه گوشهامون رو بگيريم تا صدايي رو كه دوست نداريم نشنويم، چشمهامون رو ببنديم تا چيزهايي رو كه دوست نداريم نبينيم و حتي گاهي جلوي بينيمون رو مي­گيريم كه بوهايي رو كه ازشون خوشمون نمياد استشمام نكنيم. من هم يكي مثل خيلي ها به همه ي اينها كه گفتم سالهاست كه عادت كرده ام...

امروز توي لينكدوني زهرا چند تا مطلب درمورد غزه بود و باور مي كنيد حتي دلم نيامد كه نگاهشان كنم؟ البته حتما مي دونيد كه "دلم نيومد" همون "دلم نخواست" است كه لباس فاخر دلرحمي به تن كرده! آره، حقيقتا دلم نخواست وقتي كه كاري ازم بر نمياد حال و روزم رو آشفته كنم... هر چند كه خود پست امروز زهرا همين كار رو باهام كرد ... آدميزاد موجود عجيبيه، همون قدر كه مي تونه تو خوبي­ها بي حد و حصر پيش بره مي­تونه تو سبعيت از همه درندگان پيشي بگيره. مي­تونه مثل يه درياي پرتلاطم در تكاپو باشه يا مثل يه كوه يخ بي­روح و سرد... اين با ماست كه تصميم بگيريم كجا و بين كدوم گروه بايستيم و اميدوارم بدونيم داريم چي كار مي­كنيم...

مي­خواستم امروز پست ديگه­اي بذارم كه به نظرم اين واجب­تر آمد. اون رو مي­ذارم براي وقتي ديگر.