62- به بهانه ی دو زوج و سه رابطه -شاید هم بیشتر-
توي ايستگاه اتوبوس نشسته بودم، كنارم بود و مشغول نوشيدن نسكافه اي كه به بهانه ي تلخيش سر حرف رو باهام باز كرد. بعد، از مدتي كه طول ميكشه كسي از سيدخندان به اونجا برسه پرسيد و معلوم شد كه منتظره. گفت ازم خيلي بزرگ تره- به همين بي مقدمه اي- و ادامه داد كه 21 سالشه-هرچند كه چهره اش حد اقل 4-5 سالي بزرگتر مي زد- گفت بار اوله كه مي بيندش و از من درباره ي كيفيت ظاهري خودش پرسيد كه گفتم خوبه. ادامه داد كه كسي كه منتظرشه 30 ساله است. گفتم حالا اين كه خيلي مهم نيست اگه بقيه شرايط مناسب باشه (منظورم براي ازدواج بود البته) من نمي دونم سر درد دلش باز شده بود يا اين كه كلا اينقدر راحت تمام داشته ها و افكارش رو رو مي كرد... من بيشترساكت بودم و در حد يه سر تكان دادن مختصر نهايت عكس العملي بود كه مي تونستم نشون بدم... ادامه داد كه طرف نامزد داره، بعد تصحيح كرد كه البته همسرشه نه نامزدش. پرسيدم براي چي مي خواد ببيندش؟ گفت اون گير داده ، نيم ساعته ديگه، مي بينمش و تموم ميشه. ادامه داد فقط كاش چاق، كچل، شكم بر آمده، زشت و جا افتاده نباشه. با تعجب پرسيدم براي اون نيم ساعت؟!! گفت آره خوب بايد بشه تحملش كرد. بعد ادامه داد كه منم نامزد دارما. اسمش محسنه . تو همين خيابون كار مي كنه. اگه بهش زنگ بزنم همين الان مياد. بعد گفت كه طرف همسرشو خيلي دوست داره و خودش هم محسن رو. گفت مي دوني جالبيش چيه؟ اين كه اون دو تا –همسر طرف كه از قضا دختر دائيش هم بود و محسن- از اين ماجرا خبر ندارند. محسن به من مي گه تو اگه هيچي نداشته باشي صداقت داري و من از اين خيلي خوشم مياد. و خنده اي سر داد كه براي من خيلي دردناك بود. مي شد اين بحث ادامه پيدا كنه اگه من به اين بهانه كه بابا كه منتظرشون بودم رسيدند از جام بلند نمي شدم. نظراتتون رو درباره ي اين جور اتفاقات دور و برمون بديد. من تو پست بعدي نظرم رو مي ذارم.
پ. مي دونم كه نتونستم بدون اين كه نظرم معلوم بشه اين قصه رو تعريف كنم (چون شكل گيريش متأثر از عكس العمل هاي من بود و نمي شد كه عنوانش نكنم) با اين حال شما نظر خودتون رو بگيد. در مورد اين اتفاق يا جامعه اي كه توش اين جريانات عاديه يا هر جور ديگه اي دوست داريد.