تارا منو به بازي "زندگي ام بدون من" دعوت كرده... من اگه بدونم سه ماه ديگه بيشتر زنده نيستم...

1-      بايد يه عالم چيزي براي عزيزانم بنويسم كه بدونن من چه جوري فكر مي كردم و اين مرگ_ معلوم برام اصلا ناخوشايند نبوده و خلاصه از اين دست حرفها كه بعد از مردنم آرومشون كنه و يه كم اين فكرا رو كه آي جوون بود و كلي آرزو داشت و كلي براش آرزو داشتيم و اينا رو كم كنه براشون. و  البته تو اون دست نوشته ها بهشون خواهم گفت كه چه قدر هر كدومشون رو دوست دارم، چيزي كه اين جوري و تو شرايط عادي گفتنش برام خيلي سخته

2-      همه ي داشته هام رو جمع مي كنم مي رم توي يه دهي جايي يه چيزي مي سازم كه بدونم ساليان سال مي مونه و به درد مردم مي خوره. اون چيز ممكنه مدرسه باشه يا حتي يه آسياب! اينو هنوز انتخاب نكرده ام. فقط چيزي كه مهمه اينه كه مفيد باشه و تا مدتي هم موندگار، مهم نيست كه اسمي از من بمونه اما دوست دارم اثري ازم بمونه.

3-      اگه هنوز بعد اين كارا وقتي مونده بود دوست دارم با مردم جاهاي مختلف دنيا و فرهنگاشون آشنا بشم، مثلا اين كه مردمان آسياي شرقي، اروپا، ‌آمريكا، ‌آفريقا چه جوري زندگي مي كنن و چه المان هاي فرهنگي و سنتي اي دارند و تفاوت هاشون با مردم ساير ملل چيه... اگه برسم دوست دارم به يك كشور از هر كدام از اين نواحي سفر كنم و چند روزي رو توي يه خونه ي معمولي بين يه خانواده ي عادي سپري كنم.

 

اينم از "زندگي ام بدون من"

من از یاسمن دعوت می کنم تو این بازی شرکت کنه و هر کس دیگه هم که دوست داشت و نظرش رو گفت خوشحالم می کنه