امتحانم رو دادم و اينگونه! پرونده ي 20 سال امتحان دادن من بسته شد... اين وري كه حساب مي كنم (يعني وقتي 7 سال رو به اين 20 سال اضافه مي كنم) خيلي بزرگ مي شم يهويي!  به هر حال من الان در 20 امين سال تحصيلم هستم.... اوه اوه چه زياد... ديروز به يه عالم مناسبت خانوادگي يه مهموني يه دفعه اي غافلگير كننده داشتيم و خوش گذشت. يه مناسبتش هم همين ختم به خير شدن امتحان من بود...

عرض به حضور مباركتون كه ...

شما هم قبول داريد كه شادي مسريه؟

من به اين اعتقاد دارم كه مي شه شادي رو سرايت داد... آره دقيقا منظورم همينه "سرايت دادن" ... معمولا چيزها خودشون سرايت پيدا مي كنند و جاري مي شن اما شادي يه ذره نازش زياده براي اين كه منتشر و اپيدمي بشه بايد يه كم زور بالاي سرش باشه!...

دوستي دارم كه محاله چيز نويي تنت ببينه و بهت به خاطرش تبريك نگه، هيچ وقت از اين انتقال شادي ساده مضايقه نمي كنه... من كه هميشه كلي ذوق مي كنم كه مي بينم اينقدر حواسش بهم هست كه يه مانتو يا يه روسري جديدم به چشمش مياد در حالي كه ممكنه ماه به ماه هم نبينمش و بايد علي القاعده از ذهنش بره كه من چه چبزهايي دارم... بهش غبطه مي خورم وقتي مي بينم حتي در حالي كه ترديد داره كه چيزي كه مي خواد به خاطرش بهم تبريك بگه جديد هست يا نه اون تبريك رو ميگه... من خودم اولا كه كلا اهل اين جور تبريك گفتنا نيستم. ثانيا اگه يه روزي چي بشه بخوام همچين تبريكي بگم كلي بايد مطمئن شم كه جدا اون چيز جديده و حتما قبلا نديدمش تا تبريك بگم. يه جوري كلي ملاحظه مي كنم كه نكنه اين چيز جديد نباشه و طرف بگه چه گيجيه اين بعد از اين همه كه اين چيزو ديده داره تبريك مي گه براش!

داشتم از انتقال شادي مي گفتم... اين دوستم نمونه اي از اون آدمهاست كه شادي رو با يه تبريك كوچولو به قلب آدم تزريق مي كنه و كلي از اين كه مورد توجه هستي به ذوق مي آردت...

شما چقدر اهل انتقال شادي هستيد؟ اصلا چه قدر به لزومش اعتقاد داريد؟ شايد از اون دست آدمها باشيد كه مي گن "مثلا كه چي؟!!" ...

من دارم تمرين مي كنم كه گاهي شادي رو به دوستان و نزديكانم انتقال بدم... چند روز پيش اين كار رو در مورد دختري كه  وبلاگش رو يكي دو ساليه كه مي خوانم انجام دادم... بهش ايميل زدم و گفتم كه نوشته هاش رو خيلي دوست دارم، با شادي هاش شاد مي شم و از غمهاش غمگين مي شم، قلمش و فكرش برام خيلي دوست داشتنيه و بهش شديدا احساس نزديكي مي كنم... اما اگه بدونيد با چه ترس و لرزي اين كار رو كردم!!!  هي گفتم طرف بعد از خواندن اون نامه با خودش خواهد گفت اين كيه ديگه، چه آدم لوسيه، منظورش چيه ... و خلاصه كلي چيزهاي ناخوشايند ديگه... اما با همه ي اينها دلم رو به دريا زدم و نامه رو براش فرستادم... اونم لطف كرد و جواب داد. گفت كه كلي ذوق كرده از خواندن اون حرفها و با اين نامه اش من رو هم كلي خوشحال كرد و خيالم رو هم كلي راحت كرد وقتي مطمئن شدم فكر نكرده كارم احمقانه بوده... اين براي من يه نمونه از انتقال شادي بود... انعكاس كارم به سمت خودم هم برگشت و خودم رو هم كلي شارژ كرد همون جور كه به گفته ي اون دختر وبلاگ نويس او رو هم شارژ كرده بود.

بايد ياد بگيريم با هم حرف بزنيم... به كساني كه دوستشون داريم بگيم كه دوستشون داريم چون همه ي آدمها گاهي از اين ترديد پر مي شن كه "كسي منو دوست نداره"... براي ما خرجي نداره اما براي شنونده اثرش عاليه

بذاريد من هم بگم: دوستتون دارم كه به اينجا سر مي زنيد، حرفامو مي خوانيد و واقعا ازتون ممنونم كه همراهميد