79- به بهانه ی انعکاس مرگ در آینه ی زندگی
بعد از بازي "زندگي ام بدون من" كه تارا به راه انداخته بود تصميم داشتم در مطلبي دربارهي مرگ و آرزوها و كارهايي كه برآورده شدن و انجامشون رو به تأخير مياندازيم به خيال اين كه حالا فرصت هست حرف بزنم كه ماجراي غزه پيش آمد و پست بعد از بازي رو به غزه اختصاص دادم و بعد هم امتحانم و نامه به مسيح عليه السلام ... و خلاصه نشد. محمد آقا در نظرات چيزي نوشته بودند كه من ظاهرا منظورشون رو درست برداشت نكردم و هنوز هم همچنان گيجم البته
و اون اين كه دنبالهي اين بازي چي شد. من هم الان به برداشت جديدي از اين سؤال رسيدم و فكر كردم شايد منظورشون اينه كه خوب اونها رو كه نوشتم ضميمه و پيوستي نميخواد؟ و چون من خودم در ذهنم بود كه توضيحاتي دربارهي اون بازي بدم حالا تصميم گرفتم چند خطي در اين باره بنويسم...
همهمون ميدونيم كه مرگ اجتنابناپذيره، در مورد هر چيز كه با هم اختلاف داشته باشيم در اين يه مقوله همه يك باور مشترك داريم كه مرگ براي همه است. مرگ مفهوميه كه فكر كردن بهش و باورش به عنوان يك سرنوشت محتوم ميتونه همهي زندگي ما رو تحت تأثير قرار بده خصوصاً اگه به تفاوت نظرات در مورد بعد از مرگ توجه كنيم مي بينيم كه باور داشتن يا نداشتن حيات بعد از مرگ و وجود يا عدم وجود حساب و كتاب و در پياش جزا و عقاب ميتونه خيلي بر نحوهي زندگي ما اثر بذاره...
اينجا نميخوام در مورد مسايل ارزشي كه هر كس ممكنه بهش معتقد باشه يا نباشه حرف بزنم. نمي خوام از مرگ به عنوان موتور محركي براي زندگي آدمها بگم. مي خوام بيش از اون كه به بعد عقلاني قصه بپردازم به بعد حسياش توجه كنم... مي خوام بگم حالا كه ما يك روز، كه ممكنه همين امروز يا فردا باشه، خواهيم مرد چه كارهاي نكردهاي داريم كه خوبه تا فرصت هست انجامشون بديم و چي مي شه كه خيلي از كارهامون رو با اين كه برامون مهمند به تأخير مياندازيم ...
وقتي داشتم به سوال مسابقه فكر ميكردم به خودم گفتم اگه بدونم 3 ماه ديگه ميميرم چه حالت خاصي پيش مياد كه بهم اين فرصت رو ميده كه جرأت يا انگيزهي انجام يك سري كارها رو پيدا كنم؟... من براي اين سوال جواب دارم، حداقل در مورد خودم دونستن زمان دقيق مرگم برام انگيزهي قوياي براي انجام دادن يا ترك كردن خيلي چيزها ميتونه باشه...
وقتي مي دونيم ديگه نخواهيم بود معنايي براي ذخيره كردن سرمايه هامون، چه مادي و چه معنوي، براي آينده نداريم چون اون آينده ديگه نيست... نه نگرانيم كه در آينده بي پول بمانيم و نه از اين كه ديگران چه قضاوتي در مورد ما خواهند كرد بيم چنداني داريم – البته منظورم در مورد چيزهاي جزئي است وگرنه براي هر كسي مهمه كه نام نيكي ازش بمونه و احتمالا با احساس نزديكي مرگ اين قضيه براش مهمتر هم ميشه-
بذاريد اينجوري بگم : من اگه بدونم كه مرگم نزديكه خيلي چيزها رو به خيلي از افراد ميگم كه امروز نميگم چون حوصلهي مواجه شدن با تبعاتش رو ندارم ( آخه بعضي وقتها تبعات يه چيزهايي خيلي آزاردهنده است و آدم تا بتونه ازشون اجتناب مي كنه ). من اگه بدونم دارم ميميرم خيلي از كارهايي كه دوست دارم انجام بدم رو انجام ميدم و به اين كه ديگران نگران عاقبتم ميشن ديگه فكر نميكنم و قطعا ديگران هم اگه بدونن من چند ماهي بيشتر زنده نخواهم بود ديگه حساسيت چنداني روي خيلي از چيزها نشون نميدن... به عنوان نمونه من مشغول درسم و ممكنه اگه بدونم دارم ميميرم ديگه دليلي براي ادامهاش نبينم (كه البته من اگه بدونم دارم ميميرم هم درس خواندن رو همين جور بلكه با شدت بيشتر ادامه ميدم تا كارهاي نيمه كارهام رو تموم و جمع بندي كنم) و اونوقت خانواده و دوستانم هم ميپذيرند كه راحتم بذارند تا جوري كه دوست دارم ايام باقي مانده-ي عمرم رو سپري كنم و عملا براشون لزوم ادامهي تحصيل من با نزديك شدن مرگ و نبودن آيندهاي كه قراره در اون از نتايج تحصيلم استفاده كنم از بين ميره.
علاوه بر اينها مردم براي آينده پول پسانداز مي كنند كه اگر روزي بهش نياز پيدا كردند درمانده نشن. يقيناً كار منطقي و عاقلانهاي هم هست اما وقتي بدونيم كه رفتن نزديكه از اون پول براي بهتر و مطابق ميل سپري كردن ايام مانده استفاده ميكنيم...
اول كه ميخواستم اين پست رو بنويسم فكر كردم بايد بگم اشتباه ميكنيم كه كلي از كارهامون رو براي آينده ميذاريم و امروز جوري زندگي نميكنيم كه انگار حواسمون هست كه ممكنه به زودي رفتني باشيم. اما حالا كه بيشتر فكر ميكنم ميبينم يه مقدار هم حق داريم كه چيزهايي رو براي آينده پسانداز مي كنيم، از پول گرفته تا آبرو. و فكر ميكنم هنر درست زندگي كردن اينه كه هميشه همزمان فكر كنيم مرگ ممكنه پشت پيچ بعدي خيابان زمان باشه و در كمتر از دقيقه اي سرك بكشه و هم اين كه مرگ انتهاي جادهاي ايستاده كه تا چشم كار ميكنه انتهايي براش نمي بينيم. انگار همهي هنر خوب زندگي كردن به اين برميگرده كه ما اين تعادل رو چه جوري حفظ كنيم.