بعد از بازي "زندگي ام بدون من" كه تارا به راه انداخته بود تصميم داشتم در مطلبي درباره­ي مرگ و آرزوها و كارهايي كه برآورده شدن و انجامشون رو به تأخير مي­اندازيم به خيال اين كه حالا فرصت هست حرف بزنم كه ماجراي غزه پيش آمد و پست بعد از بازي رو به غزه اختصاص دادم و بعد هم امتحانم و نامه به مسيح عليه السلام ... و خلاصه نشد. محمد آقا در نظرات چيزي نوشته بودند كه من ظاهرا منظورشون رو درست برداشت نكردم و هنوز هم همچنان گيجم البته و اون اين كه دنباله­ي اين بازي چي شد. من هم الان به برداشت جديدي از اين سؤال رسيدم و فكر كردم شايد منظورشون اينه كه خوب اون­ها رو كه نوشتم ضميمه و پيوستي نمي­خواد؟ و چون من خودم در ذهنم بود كه توضيحاتي درباره­ي اون بازي بدم حالا تصميم گرفتم چند خطي در اين باره بنويسم...

همه­مون مي­دونيم كه مرگ اجتناب­ناپذيره، در مورد هر چيز كه با هم اختلاف داشته باشيم در اين يه مقوله همه يك باور مشترك داريم كه مرگ براي همه است. مرگ مفهوميه كه فكر كردن بهش و باورش به عنوان يك سرنوشت محتوم مي­تونه همه­ي زندگي ما رو تحت تأثير قرار بده خصوصاً اگه به تفاوت نظرات در مورد بعد از مرگ توجه كنيم مي بينيم كه باور داشتن يا نداشتن حيات بعد از مرگ و وجود يا عدم وجود حساب و كتاب و در پي­اش جزا و عقاب مي­تونه خيلي بر نحوه­ي زندگي ما اثر بذاره...

اينجا نمي­خوام در مورد مسايل ارزشي كه هر كس ممكنه بهش معتقد باشه يا نباشه حرف بزنم. نمي خوام از مرگ به عنوان موتور محركي براي زندگي آدمها بگم. مي خوام بيش از اون كه به بعد عقلاني قصه بپردازم به بعد حسي­اش توجه كنم... مي خوام بگم حالا كه ما يك روز، كه ممكنه همين امروز يا فردا باشه، خواهيم مرد چه كارهاي نكرده­اي داريم كه خوبه تا فرصت هست انجامشون بديم و چي مي شه كه خيلي از كارهامون رو با اين كه برامون مهمند به تأخير مي­اندازيم ...

وقتي داشتم به سوال مسابقه فكر مي­كردم به خودم گفتم اگه بدونم 3 ماه ديگه مي­ميرم چه حالت خاصي پيش مياد كه بهم اين فرصت رو مي­ده كه جرأت يا انگيزه­ي انجام يك سري كارها رو پيدا كنم؟... من براي اين سوال جواب دارم، حداقل در مورد خودم دونستن زمان دقيق مرگم برام انگيزه­ي قوي­اي براي انجام دادن يا ترك كردن خيلي چيزها مي­تونه باشه...

وقتي مي دونيم ديگه نخواهيم بود معنايي براي ذخيره كردن سرمايه هامون، چه مادي و چه معنوي، براي آينده نداريم چون اون آينده ديگه نيست... نه نگرانيم كه در آينده بي پول بمانيم و نه از اين كه ديگران چه قضاوتي در مورد ما خواهند كرد بيم چنداني داريم – البته منظورم در مورد چيزهاي جزئي است وگرنه براي هر كسي مهمه كه نام نيكي ازش بمونه و احتمالا با احساس نزديكي مرگ اين قضيه براش مهمتر هم ميشه-  

بذاريد اينجوري بگم : من اگه بدونم كه مرگم نزديكه خيلي چيزها رو به خيلي از افراد مي­گم كه امروز نمي­گم چون حوصله­ي مواجه شدن با تبعاتش رو ندارم ( آخه بعضي وقتها تبعات يه چيزهايي خيلي آزاردهنده است و آدم تا بتونه ازشون اجتناب مي كنه ). من اگه بدونم دارم مي­ميرم خيلي از كارهايي كه دوست دارم انجام بدم رو انجام مي­دم و به اين كه ديگران نگران عاقبتم مي­شن ديگه فكر نمي­كنم و قطعا ديگران هم اگه بدونن من چند ماهي بيشتر زنده نخواهم بود ديگه حساسيت چنداني روي خيلي از چيزها نشون نمي­دن... به عنوان نمونه من مشغول درسم و ممكنه اگه بدونم دارم مي­ميرم ديگه دليلي براي ادامه­اش نبينم (كه البته من اگه بدونم دارم مي­ميرم هم درس خواندن رو همين جور بلكه با شدت بيشتر ادامه مي­دم تا كارهاي نيمه كاره­ام رو تموم و جمع بندي كنم) و اونوقت خانواده و دوستانم هم مي­پذيرند كه راحتم بذارند تا جوري كه دوست دارم ايام باقي مانده-ي عمرم رو سپري كنم و عملا براشون لزوم ادامه­ي تحصيل من با نزديك شدن مرگ و نبودن آينده­اي كه قراره در اون از نتايج تحصيلم استفاده كنم از بين مي­ره.

علاوه بر اين­ها مردم براي آينده پول پس­انداز مي كنند كه اگر روزي بهش نياز پيدا كردند درمانده نشن. يقيناً كار منطقي و عاقلانه­اي هم هست اما وقتي بدونيم كه رفتن نزديكه از اون پول براي بهتر و مطابق ميل سپري كردن ايام مانده استفاده مي­كنيم...

اول كه مي­خواستم اين پست رو بنويسم فكر كردم بايد بگم اشتباه مي­كنيم كه كلي از كارهامون رو براي آينده مي­ذاريم و امروز جوري زندگي نمي­كنيم كه انگار حواسمون هست كه ممكنه به زودي رفتني باشيم. اما حالا كه بيشتر فكر مي­كنم مي­بينم يه مقدار هم حق داريم كه چيزهايي رو براي آينده پس­انداز مي كنيم، از پول گرفته تا آبرو. و فكر مي­كنم هنر درست زندگي كردن اينه كه هميشه همزمان فكر كنيم مرگ ممكنه پشت پيچ بعدي خيابان زمان باشه و در كمتر از دقيقه اي سرك بكشه و هم اين كه مرگ انتهاي جاده­اي ايستاده كه تا چشم كار مي­كنه انتهايي براش نمي بينيم. انگار همه­ي هنر خوب زندگي كردن به اين برمي­گرده كه ما اين تعادل رو چه جوري حفظ كنيم.