تو همه زندگيم تلاش كرده ام كه دنيا رو از بالا ببينم. برام مهم بوده كه روحم رو از مهلكه اي كه درش قرار دارم نجات بدم و بكشم بالا تا بتونه از اون بالا ناظر اتفاقاتي باشه كه داره مي افته... اين كار هميشه سخته و گاهي سخت تر و حتي گاهي سخت ترين... اين روزها از اون روزهاي سخت ترين است براي من ... هر چند كه به قول قيصر امين پور شادم كه مي گذرد ... خوشحالم كه در چند روز گذشته بدترين فرازهاش رو گذرونده ام و الان افتادم تو سرازيري... همينه كه امروز صبح كه بيدار شدم از هواي بهاري لذت بردم و حس كردم مثل طبيعت كه داره دوباره زنده مي شه من هم دير يا زود زنده خواهم شد و اين گردنه رو هم پشت سر خواهم گذاشت...

قصه ي من قصه ي قطع يك رابطه است... فكرهاي بد نكنيد! اما آهوجان اين بار رو مجازي هر فكري خواستي بكني ... رابطه اي كه روزي به خاطر آرامشي كه بهم مي داد ارزش داشت وامروز براي آرامشي كه ازم مي گيره بسيار بي ارزشه... تو زندگيم آدم اجتماعي اي به حساب ميام اما دوستان اندكي دارم... آشنايانم زيادند اما دوستانم كم... اين روزها يكيشون از اون جمع خط خورد... نزديك بود يكي ديگه هم خط بخوره كه خدا رو شكر اين اتفاق نيفتاد... اگه گفتم برام دعا كنيد براي اين بود كه اين گردنه رو بدون اطمينان قلبي نمي تونستم طي كنم ... اما شكر خدا از اون دست آدمهايي هستم كه به حكمت خدا معتقدم و حتي جايي كه هيچ نفهمم چرا چيزي اتفاق مي افته شكايت نمي كنم و اين برام مايه ي آرامشه... دوست دارم بيشتر بنويسم و دوست ندارم... اين تضاد درونم رو با نوشتن همين چند خط پاسخ مي دم و مي ذارم چند روزي حال و روزم رفتارم رو تعيين كنه، با دل و روحم راه ميام تا آنها هم با من راه بيان