خانم ف نازنین... این پست رو نخوان عزیزم چون حالش خرابه ... می خواستم به خاطر تو یه پست درست و حسابی و سرحال بذارم اما... نشد دیگه

شده که حس کنی که یک تکه آهنی که تو کوره دارن بهت می دمند... داغ می شی داغ ِ داغ... بعد می رسی به اون حالت سرخ ِ سرخ ... امیدوار میشی که دیگه بخش سخت قصه گذشته ... بعد یهو میبینی یه پتک گرومبی می خوره رو سرت و باز و باز و باز ... ؟ 

این قصه ی این روزهای منه... اینو به حساب ناشکری من نذارید چون حرفام از این جنس نیست... 

عزیزی که برای اولین بار به اینجا سر زدی... اینجا در روز تو به بهانه ی حرفهایی ساخته شد که نمی تونستم دیگه بهت بگم... سخته از کسی برای خاطر خودش بگذری... سخته بدونی که داری کسی رو اذیت می کنی که بعدتر بیشتر و بیشتر اذیت نشه... سخته... ولله سخته...

حرفهای زیادی دارم اما هیچ خوش ندارم اوقات کسی رو به تلخی زهری که این روزها تو کام منه بکنم...